پارت 3

پارت 3

سه ساعت گذشت و ساعت 12 و نیم بود و لیا همینجوری اشک میریخت

تهیونگ اومد تو

اومد نشست اونطرف تخت
دستات داشت میلرزید ازش میترسیدی (باید بترسی خب)
تهیونگ بهت نگاه کرد

تهیونگ: از من میترسی
لیا: ام ام (هنوز داشتی میلرزیدی)
تهیونگ: فهمیدم خودم، خب فکر کنم اسمت لیا بود و نوزده سالت بود
منم که همه میشناسن
دستت رو گرفت و گفت
نترس تا وقتی به حرفم گوش کنی آسیبی نمیبینی دختر جون
لیا: ت ت ت تو منو برای چی میخواهی بزار فرار کنم
تهیونگ: نه نمیشه
لیا: م میترسم ازت
تهیونگ دستت رو محکم گرفت و گفت آروم باش نترس نمیکشمت که 😂😂😂
لیا: یعنی بلایی سرم نمیاری نمیخوای مثل همه ی مافیا ها بکشی
تهیونگ: نه، من هات و سردم ولی کاری با تو که ندارم جوجه
تو:....
تهیونگ: بخوابیم؟
تو: بخوابیم؟
تهیونگ: آره، باهم میخوابیم
تو: نههههه
تهیونگ: گفتم تا وقتی حرف گوش کنی نمیزنمت یا نمیکشمت
لیا آروم گرفتی خوابیدی و تهیونگ هم کنارت
(همه ی حرف های تهیونگ با لحن سرد هست به جز اون که خندیده)
صبح

ساعت 11 بیدار شدی و تهیونگ پیشت نبود
و پاشدی دوش گرفتی یه لباس خوشگل پرنسسی انتخاب کردی و پوشیدی
و رفتی دست و صورتت شستی و روتین پوستت هم انجام دادی
اومدی بیرون و از پله ها پایین رفتی همه خدمتکارا تعظیم کردن
جولیا: خانم چی میل دارین؟
تو: هیچی عزیزم
جولیا: ولی خانم اینجوری ظعیف میشین
تو: عزیزم میل ندارم
جولیا: بله خانم
و نشستی و داشتی با جولیا حرف میزدین و میخندیدین که......

ادامه دارد
منتظر پارت 4 باشید
دیدگاه ها (۰)

پارت 2تو (لیا) افتادی پایین، نشستی رو زمین شروع کردی به گریه...

پارت ۱جانی و لیا بیرون تو کافه قرار داشتن و لیا نشسته بود رو...

کودک ناخواسته/part10

کودک ناخواسته/part9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط