پارت¹⁵ •sad rose•
پارت¹⁵ •sad rose•
جیمین: جونگکوکااااااا من منظورم لپ بود
نامجون: اصن اینا به کنار تو چجوری روت شد هانولو ببوسی اونم از لـــــــــب هانننن؟
جونگکوک: وقتی عاشق کسی باشی رو داشتن لازم نیست، من سر عشقم یه هَوَل بدبختم:)
هانول: هییی اینطوری نگو تو اصلا بدبخت نیستی
جیمین: چیییییییی شما دوتا باهمیــــــد؟
جونگکوک: آره
«ویو جیمین»
زمانی که جونگکوک داشت هانولو میبوسید، متوجه شدم یه قطره اشک از چشمای مظلوم تهی چکید که سریع پاکش کرد
کاش نمیگفتم جونگکوک هانول رو ببوسه
من میدونستم این دوتا باهمن یعنی کات کردن یا....یا شایدم جونگکوک به تهی خیانت کرده.
آخه جونگکوک اهل این حرفا نیست، اصن هانول هنوزم یک روز نشده که اومده.....چطور ممکنه؟
جونگکوک:بدین من بچرخونم
تهی: بچه ها من میرم داخل
تهیونگ: چرا؟
تهی: سردمه
تهیونگ: باشه برو
تهی رفت و منم بعد از چند دقیقه رفتم برای اینکه عادی به نظر برسه. رفتم سمت اتاق تهی
صدای هق هق های آرومش به گوش میرسید
بدون در زدن درو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم
دیدم مثل بچه های کوچیک زانوهاشو جمع کرده و سرشو روشون گذاشته (امیدوارم فهمیده باشید)
و گریه میکنه، رفتم سمتش
جیمین: موچی کوچولو چرا داری گریه میکنی؟
تا صدامو شنید سرشو آورد بالا و سریع اشکاشو پاک کرد
تهی: من گریه نمیکنم
جیمین: پس چیکار میکردی
تهی: هیچی...
جیمین: جونگکوکااااااا من منظورم لپ بود
نامجون: اصن اینا به کنار تو چجوری روت شد هانولو ببوسی اونم از لـــــــــب هانننن؟
جونگکوک: وقتی عاشق کسی باشی رو داشتن لازم نیست، من سر عشقم یه هَوَل بدبختم:)
هانول: هییی اینطوری نگو تو اصلا بدبخت نیستی
جیمین: چیییییییی شما دوتا باهمیــــــد؟
جونگکوک: آره
«ویو جیمین»
زمانی که جونگکوک داشت هانولو میبوسید، متوجه شدم یه قطره اشک از چشمای مظلوم تهی چکید که سریع پاکش کرد
کاش نمیگفتم جونگکوک هانول رو ببوسه
من میدونستم این دوتا باهمن یعنی کات کردن یا....یا شایدم جونگکوک به تهی خیانت کرده.
آخه جونگکوک اهل این حرفا نیست، اصن هانول هنوزم یک روز نشده که اومده.....چطور ممکنه؟
جونگکوک:بدین من بچرخونم
تهی: بچه ها من میرم داخل
تهیونگ: چرا؟
تهی: سردمه
تهیونگ: باشه برو
تهی رفت و منم بعد از چند دقیقه رفتم برای اینکه عادی به نظر برسه. رفتم سمت اتاق تهی
صدای هق هق های آرومش به گوش میرسید
بدون در زدن درو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم
دیدم مثل بچه های کوچیک زانوهاشو جمع کرده و سرشو روشون گذاشته (امیدوارم فهمیده باشید)
و گریه میکنه، رفتم سمتش
جیمین: موچی کوچولو چرا داری گریه میکنی؟
تا صدامو شنید سرشو آورد بالا و سریع اشکاشو پاک کرد
تهی: من گریه نمیکنم
جیمین: پس چیکار میکردی
تهی: هیچی...
- ۴۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط