رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۷
توی جمعیت کسی نبود امیر کورد رو نشناسه از
کوچ یک و بزرگ چهار محل همه بودن چه اونایی که
فقط اسمم رو شنیدن چه اونایی که رد دستمو چشیدن .
با دیدن دایه که از ته محل با چادری بسته به کمرش
به سمتم میومد دیگه وایستادن رو جایز ندونستم و به
سمتش پا تند کردم .
با دیدن گریه های بی صداش نرسیده زانو زدم جلو
پاش .
_امیر کوردم، آخ کوردکم دایک بوی تو ساَقه و ( مادر
به قربونت امیر کوردم )
خم شدم چادرش خاکیش رو مشت کردم توی دستم .
بغض گلومو فشار می داد .
پنج سال شد خدا پنج سال از دایه م از پاره ی تنه م
دور بودم .
خم شد سمتم سر شونه هام رو بوسید، اشک هاش رو
پاک کردم و سرش رو بوسیدم .
_ بمرم بوت شیره پی اوه که م
(بمیرم برات شیر مردم )
نفس زدم از شدت بغض .
_خدا نکنه دایه خدا نکنه تاج سرم !
صدای آقا مصطفی رو از پشت سرم میشنیدم .
_ کورد مرد دیگه برگشتی که چهارمحل بی مرد
نمونه؟ که به ناحق نریزن خون جوونامون رو؟
که زن و بچه هامون جرئت کنن روز روشن پا از
خونه بیرون بذارن؟
این خون به جوش اومده بود و هیچ جوره جیگرم
آروم نمی گرفت .
نتونستم دووم بیارم دستای دایه رو از دورم باز کردم
برگشتم سمت آدمایی که اومده بودن تماشا !
داد زدم اون قدری که به گوش تک تک اون نجسا
برسه !
_دیدنی ها رو دیدین، استقبالتون رو کردین، اسپنداتون
هم که دود شد جلو پای امیر کورد، ولی همین الان به
گوش تک تک الشخورا ی چهارمحل برسونید بستون بود این پنج سالی که حکومت کردید، من بعد خودم
قبر تک تکتون رو می کنم !
داروغه با گله ش برگشت !

روی تخت نشستم و به بچه هایی که از گله دورم
مونده بودن نگاه کردم .
دایه رفته بود بساط چای و هندونه و قلیون پهن کنه
درست عین قدیما، هرچند دقیقه میومد رو بالکن بهم خیره میشد، نم چشماش رو میگرفت و دست بالا
می برد تا شکر کنه اون بالا سری رو .
یه چشمم به دایه بود و یه چشمم به بچه ها که صدا
ازشون در نمیومد و فقط نگاه می کردن .
سید مرتضی و آقا مصطفی که از قدیمیای محل بودن
باالا ی تخت نشسته بودن .
اخمی بهشون کردم .
_ چیه زل زل چسبیدن به من، من الان حرف می خوام !
واسه یه چی پامو از حبس گذاشتم بیرون قسم خوردم
از ب بسم للا شروع کنم، بگید بینم چی تو چنته دارید
گله ی سابق بی درو پیکر !

هر سه اخم هاشون رفت تو هم .
شاهین با لحنی که سعی میکرد سخت نگهش داره
گفت : تیکه ننداز داداش، استارت نابودی گله رو
خودت زدی وقتی نذاشتی یه تک پا بیایم دم زندون
ببینیمت !
آهن ربای گله بودی همونی که هممون رو بهم وصل
می کرد وقتی رفتی حسین رفت، صابری رفت، محمد
رفت، موندیم ما سه تا درب و داغون که تنها تنها و بدون تو هوای خودمونم نمیتونستیم داشته باشیم چه
برسه بقیه رو !
سنگین نگاهش کردم.
دیدگاه ها (۱)

رمان دخترم باش:)

جوری که مطهره مهردادو دوست داره:)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۶رو باز کردم به زور از روی کوله م پایین...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۵دستی به سرم کشید و محکم گفت : ناموس ام...

.. MY DOLL.. انقدر که خندیدم دلم درد گرفت +ای جیمین بسه (در ...

عشق دروغین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط