عمارت تشنه [پارت 17]
عمارت تشنه [پارت 17]
بالاخره از گشادی در اومدمح پارت نوشتمح🗿👍🏻
کمکم بخاطر نوری که از توی پنجره میومد داخل بیدار شدم و با بیحوصلگی روی تخت نشستم که نگاهم به تقویم افتاد که علامت زده بودم امروز رو و امروز پریود میشدم ولی خب فعلا خبری نبود و خونریزی هم ندارم.
بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم .
از زبان راوی:
آنی رفت پایین و دید هیچکس توی آشپزخونه و پذیرایی نیست .
آنی:*زیر لب*[چرا هیچکس نیست؟..خوابن؟]
آنی ساعت رو نگاه کرد که ساعت ۲ و نیم(ظهر) بود و خب همیشه همه دیگه تقریبا ۱۲ بیدار میشدن .
آنی رفت توی آشپزخونه و دنبال چیزی میگشت که پیدا کنه و بخوره که یهو از پشت سرش صدای آشنایی رو شنید.
الکس :*با صدای گرفته و بیحوصله*[هی بچه...دنبال چی میگردی؟]
آنی برگشت و الکس رو دید که با موهای بهم ریخته و بدون لباس و فقط با یک شلوار گرم کن(ژوووون بخورمتح_)
آنی گونه هاش سرخ شد و نگاهش رو برد یه طرف دیگه.
آنی:[اِ..فقط دنبال یچی میگشتم بخورم]
الکس:[ اها ولی باید بگم شرمنده نمیتونی از من کمک بگیری چون خودمم نمیدونم موادغذایی و اینا کجان ]
آنی: [تو بیشتر از ۲۰ ساله تو این عمارت زندگی میکنی اونوقت نمیدونی از کجا غذا پیدا کنی؟]
الکس بدون توجه به غرغر های آنی رفت کابینت های بالایی رو گشت و یه بيسکوئيت پیدا کرد و بازش کرد و گرفت جلوی آنی.
آنی دستش رو آورد جلو که بيسکوئيت برداره ولی الکس سریع دستش رو کشید بالا و خودش بیخیال یه بيسکوئيت برداشت و خورد.
آنی:*با عصبانیت*[هییی به منم بده]
الکس:[کی گفته که میخواستم به تو بدم؟]
آنی:[چقدر رو مخی..بده دیگهه..فقط یکی]
الکس یه بيسکوئيت دیگه هم خورد که آنی سریع دستش رو آورد بالا تا یکی برداره ولی الکس بالا تر بردش.
آنی:[بدش دیگههه]
الکس:[اگه میخوای بدمش لجباز نباش و ازم خواهش کن تا بهت بدمش ]
آنی چند دقیقه بی صدا فقط نگاهش کرد ولی بالاخره تسلیم شد.
آنی:[باشه باشه میگم..]
الکس منتظر نگاهش کرد.
آنی:*سریع*[لطفا بهم بيسکوئيت بده]
الکس بالاخره دستش رو آورد پایین و آنی سه تا دونه بيسکوئيت برداشت و خورد.
الکس:[آروم بخور نمیری یوقت...نمیخوام که بيسکوئيت هاتو بدزدم ]
آنی:*با دهن پر*[از تو بعید نیست.]
آنی بعد اینکه بيسکوئيت هارو خورد دوباره رفت تو اتاقش و روی تخت دراز کشید و داشت فکر میکرد که الکس اومد تو اتاقش .
آنی:[کاری داری؟]
الکس:[ نه فقط اومدم از خونت بخورم و برم.]
الکس نزدیک آنی شد که آنی سریع دستاش رو گذاشت رو شونه های الکس و سعی کرد نگهش داره.
آنی: [وایسا وایسا...چهکاری کنم که از خونم نخوری هان؟]
الکس ایستاد و چند لحظه فکر کرد.
الکس:[خب.......]
.
.
.
حیحیییی بمونید تو خماریح🌝🌠
بالاخره از گشادی در اومدمح پارت نوشتمح🗿👍🏻
کمکم بخاطر نوری که از توی پنجره میومد داخل بیدار شدم و با بیحوصلگی روی تخت نشستم که نگاهم به تقویم افتاد که علامت زده بودم امروز رو و امروز پریود میشدم ولی خب فعلا خبری نبود و خونریزی هم ندارم.
بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم .
از زبان راوی:
آنی رفت پایین و دید هیچکس توی آشپزخونه و پذیرایی نیست .
آنی:*زیر لب*[چرا هیچکس نیست؟..خوابن؟]
آنی ساعت رو نگاه کرد که ساعت ۲ و نیم(ظهر) بود و خب همیشه همه دیگه تقریبا ۱۲ بیدار میشدن .
آنی رفت توی آشپزخونه و دنبال چیزی میگشت که پیدا کنه و بخوره که یهو از پشت سرش صدای آشنایی رو شنید.
الکس :*با صدای گرفته و بیحوصله*[هی بچه...دنبال چی میگردی؟]
آنی برگشت و الکس رو دید که با موهای بهم ریخته و بدون لباس و فقط با یک شلوار گرم کن(ژوووون بخورمتح_)
آنی گونه هاش سرخ شد و نگاهش رو برد یه طرف دیگه.
آنی:[اِ..فقط دنبال یچی میگشتم بخورم]
الکس:[ اها ولی باید بگم شرمنده نمیتونی از من کمک بگیری چون خودمم نمیدونم موادغذایی و اینا کجان ]
آنی: [تو بیشتر از ۲۰ ساله تو این عمارت زندگی میکنی اونوقت نمیدونی از کجا غذا پیدا کنی؟]
الکس بدون توجه به غرغر های آنی رفت کابینت های بالایی رو گشت و یه بيسکوئيت پیدا کرد و بازش کرد و گرفت جلوی آنی.
آنی دستش رو آورد جلو که بيسکوئيت برداره ولی الکس سریع دستش رو کشید بالا و خودش بیخیال یه بيسکوئيت برداشت و خورد.
آنی:*با عصبانیت*[هییی به منم بده]
الکس:[کی گفته که میخواستم به تو بدم؟]
آنی:[چقدر رو مخی..بده دیگهه..فقط یکی]
الکس یه بيسکوئيت دیگه هم خورد که آنی سریع دستش رو آورد بالا تا یکی برداره ولی الکس بالا تر بردش.
آنی:[بدش دیگههه]
الکس:[اگه میخوای بدمش لجباز نباش و ازم خواهش کن تا بهت بدمش ]
آنی چند دقیقه بی صدا فقط نگاهش کرد ولی بالاخره تسلیم شد.
آنی:[باشه باشه میگم..]
الکس منتظر نگاهش کرد.
آنی:*سریع*[لطفا بهم بيسکوئيت بده]
الکس بالاخره دستش رو آورد پایین و آنی سه تا دونه بيسکوئيت برداشت و خورد.
الکس:[آروم بخور نمیری یوقت...نمیخوام که بيسکوئيت هاتو بدزدم ]
آنی:*با دهن پر*[از تو بعید نیست.]
آنی بعد اینکه بيسکوئيت هارو خورد دوباره رفت تو اتاقش و روی تخت دراز کشید و داشت فکر میکرد که الکس اومد تو اتاقش .
آنی:[کاری داری؟]
الکس:[ نه فقط اومدم از خونت بخورم و برم.]
الکس نزدیک آنی شد که آنی سریع دستاش رو گذاشت رو شونه های الکس و سعی کرد نگهش داره.
آنی: [وایسا وایسا...چهکاری کنم که از خونم نخوری هان؟]
الکس ایستاد و چند لحظه فکر کرد.
الکس:[خب.......]
.
.
.
حیحیییی بمونید تو خماریح🌝🌠
- ۳.۰k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط