خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۱9



سه روز میگذشت و منه بدبخت هنوز تو بیمارستان بودمو نمیتونستم از جام تکون بخورم!
با گوشی پیگیره حال اعضا بودم، بی‌وفاها داشتن تو فلوریدا حال میکردن! نه زنگی، نه پیامی. انگار نه انگار یه منِ چلاقی این وسط وجود داره! بیااا وانیااا! تحویل بگیر.. این همه خوبی کن تهش هم این!!.. یعنی انقدر توی این چهاردیواری حوصلم سر رفته بود ک دلم میخواست تمام وسایلای بیمارستانو بکوبم به در و دیوار! انقدر فحش نثارشون میکنم خالی نمیشم که!! باید جلوشون بهشون بگم فایده نداره..
دلم براشون تنگ شده‌ها! ولی این غروره لامصب ما داستانیه برا خودش! من اصن چرا باید زنگ بزنم؟! وظیفه ی خودشونع! والاااا
تق تق تق..
+هااا؟
تق تق تق..
+خب بیکاره چهار زاویه ای! بیا داخل دیگه
جیمین با خنده اومد تو پشت بندش هم اعضا با صدجور گل و شیرینی.
جیمین: بیکاره چهار زاویه ای دیگه چیه؟!😂
جین: وانی ما چه هنرمنده..
با اخم داشتم نگاشون میکردم!
یعنی با این قیافه ی عصبانی من سگ هم اگر جلوم بود تا الان شلوار لازم شده بود!!!
کوک: نگاه اخماشووو!
ته: اخم نکن! زشت میشیا!
مثله آفتاب پرست داشتم تعقییر رنگ میدادم! قرمز شدن پوستمو احساس میکردم.. انگار در مرزه انفجار بودم
شوگا: اوه اوه! همرنگ گوجه شدی که..
هوپی: نه فایده نداره! وضعش خیلی خرابه!
نامجون: میگم برم دکتر خبر کنم؟!
کوک: آره نامجون برو که‌....
+نهههههههههههههههههه!
با شدت فریادم اعضا یه لحظه تو شوک رفتن!
یهو بغضم ترکید و دق و دلی هامو سرشون خالی کردم
+خیلی بی وفایین.. همتون!
جیمین اومد رو تخت کنارم نشست.
جیم: اه حالا چرا گریه میکنی آرمی گرلم؟!
+میدونستین چقدر دلم تنگ شده بود براتون؟! چقدر نگرانتون شدم؟! دوباره شدم مثه اون آرمیای بدبختی که پشت گوشی برای یه لحظه دیدنتون دعا میکنن؟ میدونین چقدر ترسیدم)!
ته: باشه حالا ببخشید
با دیدن موهای تهیونگ بین اون همه اشک و زار خنده ام گرفت.
ته: به چی میخندی؟
+موهات از نزدیک باحالتره!
یهو کوکی پریدو خودشو کناره تهیونگ جا داد. دست به موهای فره تهیونگ کشید و با خنده گفت:
کوک: اصلا خیلی خاصه این بشر!
ته: باشه حالا! تو هم که تا تق به توقی میخوره دستتو فرو میکنی تو این موهای بدبخته ما!
کوک: چون قشنگن تاتای من!!
+اه اه! جلو یه آرمی به این گندگی فازه ویکوک برداشتن! درست بشینین ببینم!
جونگ‌کوک ادامو در آوردو با حرص گفت:
کوک: آرمیِ غر غرو!
+من غرغرو‌ام؟!؟!؟!
لنگ کفشمو درآوردم تا پرتاب کنم تو اون صورت بی نقصش ک بیخیال شدم!
کفشمو دوباره پوشیدمو چشمم خورد به بقیه اعضا.. یعنی فقط برای ۳ ثانیه ازشون غافل شدم ک دوباره سراشونو کردن تو گوشی! با یادآوری یه چیزه خیلی مهم، دوباره زبون باز کردم:
+راستی بچه‌ها! من عاشق شدم!
اعضا: چیییی؟!
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۷۳)

#ج‌ناشناس‌!+این‌پیامامام‌چرا‌نمیاد....!؟😑 چرا‌نباید‌بخواد‌تو...

تا وقتی که نفس میکشم فصل ۲ پارت ۳از دید گلوریادستامو آروم گذ...

تا وقتی که نفس میکشم فصل ۲ پارت ۲×شاهزاده تهیونگ؟!!شاهزاده؟+...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۱۸_خودمم بفرمایید..چشامو چرخوندمو ...

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

عاشقان حسود پارت ۱۳ ( اخر ) نامی : مطمعنی چیزی نیست نیکا : ا...

عاشقان حسود پارت ۱۲ جونگ اه فهمید نیکا دیگه نمیتونه تحمل کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط