Married compulsory
Married compulsory
پارت ۶
*جیمین میره پیش شوگا*
×سلامم اتتت ..دلم برات یه ذره شدههه
_سلاممم یورییییی*میره بغلش*
×بدون من خوش میگذره
_نه اصلا
×معلومه
_تو که همه چیرو میدونی*همیشه بهم پیام میدن*
×بنظر من باید بهت خوش بگذره چون داری با یه پسر که همه دنبالشن زندگی میکنی
_بیخیال بیا بریم ....
*ات و یوری میرن خریداشونو میکنن ناهارشونم می خورنو خداحافظی میکنن الان ات بیرون منتظر جیمینه*
_الو
+الو بله
_کجایی پس
+نزدیکم
_باش
ویو ات
امروز خیلی بهم خوش گذشت بعد چند وقت بهترین دوستمو دیدمم دلم براش تنگ شده بود...تو همین فکرا بودم که بلاخره جیمین اومد
+سلام بیا بشین
_*سوار میشه*سلامم
+چه خبر خوش گذشت؟
_اره خیلی
+خوبه
_تو رفتی خونه؟
+نه رفتم پیش دوستم
_اوهوم
+ات تو تاحالا دوست پسر داشتی؟
_چرا میپرسی؟
+عاممم خوب همینجوری
_نه و بدمم میاد
+خوبه
_تو چی تو تاحالا دوست دختر داشتی؟
+نه ولی منتظر نیمه گمشدم میمونم
_خوبه
ولش بک به ده شب
*رسیدن خونه ات میره تو اتاقش یه دوش میگیره لباس راحتی هم میپوشه و جیمین هم همینطور *
ویو جیمین
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم تو حیاط یکم قدم بزنم درحال قدم زدن بودم که
ویو ات
خیلی حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم تو حیاط که دیدم جیمینم اونجاس
+عه توهم اومدی که
_اره
*دارن باهم قدم میزنن و حرفی بینشون نیست*
+ات...
_بله
+عممم میگم ......
_ بگو دیگه
+من.....من.....ازت خوشم میاد
_چییییییییی
+میشه ماله من باشی
_چی داری میگیی
+اگه نمی خوایی ب...*ات بغلش میکنه و حرفش نصفه میمونه*
_منم دوست دارمممم
+واقعا
_معلومه که اره
*جیمین ات رو میچسبونه به دیوار و لباشو میذاره رو لبای ات و میمکه ات هم همراهی میکنه بعد چند مین ات نفس کم میاره میزنه رو سینه جیمین و جیمینم رهاش میکنه
+دوست دارم
_من بیشتر
خب خب به صحنه های رمانتیکش نزدیک شدیم 🌷🎀
ببخشید این پارت کم بود پارت های بعدی جبران میکنممم
حمایت یادتون ندهههه
فعلاااا
پارت ۶
*جیمین میره پیش شوگا*
×سلامم اتتت ..دلم برات یه ذره شدههه
_سلاممم یورییییی*میره بغلش*
×بدون من خوش میگذره
_نه اصلا
×معلومه
_تو که همه چیرو میدونی*همیشه بهم پیام میدن*
×بنظر من باید بهت خوش بگذره چون داری با یه پسر که همه دنبالشن زندگی میکنی
_بیخیال بیا بریم ....
*ات و یوری میرن خریداشونو میکنن ناهارشونم می خورنو خداحافظی میکنن الان ات بیرون منتظر جیمینه*
_الو
+الو بله
_کجایی پس
+نزدیکم
_باش
ویو ات
امروز خیلی بهم خوش گذشت بعد چند وقت بهترین دوستمو دیدمم دلم براش تنگ شده بود...تو همین فکرا بودم که بلاخره جیمین اومد
+سلام بیا بشین
_*سوار میشه*سلامم
+چه خبر خوش گذشت؟
_اره خیلی
+خوبه
_تو رفتی خونه؟
+نه رفتم پیش دوستم
_اوهوم
+ات تو تاحالا دوست پسر داشتی؟
_چرا میپرسی؟
+عاممم خوب همینجوری
_نه و بدمم میاد
+خوبه
_تو چی تو تاحالا دوست دختر داشتی؟
+نه ولی منتظر نیمه گمشدم میمونم
_خوبه
ولش بک به ده شب
*رسیدن خونه ات میره تو اتاقش یه دوش میگیره لباس راحتی هم میپوشه و جیمین هم همینطور *
ویو جیمین
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم تو حیاط یکم قدم بزنم درحال قدم زدن بودم که
ویو ات
خیلی حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم تو حیاط که دیدم جیمینم اونجاس
+عه توهم اومدی که
_اره
*دارن باهم قدم میزنن و حرفی بینشون نیست*
+ات...
_بله
+عممم میگم ......
_ بگو دیگه
+من.....من.....ازت خوشم میاد
_چییییییییی
+میشه ماله من باشی
_چی داری میگیی
+اگه نمی خوایی ب...*ات بغلش میکنه و حرفش نصفه میمونه*
_منم دوست دارمممم
+واقعا
_معلومه که اره
*جیمین ات رو میچسبونه به دیوار و لباشو میذاره رو لبای ات و میمکه ات هم همراهی میکنه بعد چند مین ات نفس کم میاره میزنه رو سینه جیمین و جیمینم رهاش میکنه
+دوست دارم
_من بیشتر
خب خب به صحنه های رمانتیکش نزدیک شدیم 🌷🎀
ببخشید این پارت کم بود پارت های بعدی جبران میکنممم
حمایت یادتون ندهههه
فعلاااا
- ۲۶
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط