Part 22:

Part 22:
Margaret:
واییییی استرس گرفتم،یعنی بخاطره یه انتقام

نه فقط یه انتقام نیست،برای مامانم،برای بابام و داداشم.
ولی ....من حتی نقشه ام نکشیدم.
بگذریم باید بخوابم.
(فردا صبح)
بیدار شدم .
آرایش کردم، و لباسمو پوشیدم.
یعنی الکی الکی، جدی شد؟
نمی تونم پا پس بکشم.
آه بیخیال ،دخترا؟
لی لی از دستشویی اومد بیرون و گفت :«صبحت به خیر عزیزم.»
خنده ام گرفت، یعنی این دختر تو بدترین شرایطم منو به خنده میندازه.
منم با همون لحنش +«با آنکه گفته بودم،تورا خدا نگه دار.
آناستازیا:«خونه رو سرتون گذاشتین چه خبرتونه؟»
نفس عمیقی کشیدم:«دخترا دارم ازدواج میکنم، با الکساندر.»
لی لی همین جوری که داشت لقمه می‌گرفت برام دستش خشک شده بود گفت:«چییییییی؟چطوریییییی؟»
آناستازیا آبی که داشت میخورد از دهنش ریخت بیرون:««تو الان جدی،من خواب میبینم؟»
+«بعداً براتون توضیح میدم،الان باید برم پیش الکساندر»
دیدگاه ها (۰)

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇16ویو هویج:چند روز از ورود لی یان به ...

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]______________________تقریبا...

part 12ویو نیک ماریا:هعی بیدار نمیشی بری شرکت نیک:یکم دیگه ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط