Part
Part 22:
Margaret:
واییییی استرس گرفتم،یعنی بخاطره یه انتقام
نه فقط یه انتقام نیست،برای مامانم،برای بابام و داداشم.
ولی ....من حتی نقشه ام نکشیدم.
بگذریم باید بخوابم.
(فردا صبح)
بیدار شدم .
آرایش کردم، و لباسمو پوشیدم.
یعنی الکی الکی، جدی شد؟
نمی تونم پا پس بکشم.
آه بیخیال ،دخترا؟
لی لی از دستشویی اومد بیرون و گفت :«صبحت به خیر عزیزم.»
خنده ام گرفت، یعنی این دختر تو بدترین شرایطم منو به خنده میندازه.
منم با همون لحنش +«با آنکه گفته بودم،تورا خدا نگه دار.
آناستازیا:«خونه رو سرتون گذاشتین چه خبرتونه؟»
نفس عمیقی کشیدم:«دخترا دارم ازدواج میکنم، با الکساندر.»
لی لی همین جوری که داشت لقمه میگرفت برام دستش خشک شده بود گفت:«چییییییی؟چطوریییییی؟»
آناستازیا آبی که داشت میخورد از دهنش ریخت بیرون:««تو الان جدی،من خواب میبینم؟»
+«بعداً براتون توضیح میدم،الان باید برم پیش الکساندر»
Margaret:
واییییی استرس گرفتم،یعنی بخاطره یه انتقام
نه فقط یه انتقام نیست،برای مامانم،برای بابام و داداشم.
ولی ....من حتی نقشه ام نکشیدم.
بگذریم باید بخوابم.
(فردا صبح)
بیدار شدم .
آرایش کردم، و لباسمو پوشیدم.
یعنی الکی الکی، جدی شد؟
نمی تونم پا پس بکشم.
آه بیخیال ،دخترا؟
لی لی از دستشویی اومد بیرون و گفت :«صبحت به خیر عزیزم.»
خنده ام گرفت، یعنی این دختر تو بدترین شرایطم منو به خنده میندازه.
منم با همون لحنش +«با آنکه گفته بودم،تورا خدا نگه دار.
آناستازیا:«خونه رو سرتون گذاشتین چه خبرتونه؟»
نفس عمیقی کشیدم:«دخترا دارم ازدواج میکنم، با الکساندر.»
لی لی همین جوری که داشت لقمه میگرفت برام دستش خشک شده بود گفت:«چییییییی؟چطوریییییی؟»
آناستازیا آبی که داشت میخورد از دهنش ریخت بیرون:««تو الان جدی،من خواب میبینم؟»
+«بعداً براتون توضیح میدم،الان باید برم پیش الکساندر»
- ۷۰
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط