ــــــــــــ.Revenge.ـــــــــ

ــــــــــــ.Revenge.ـــــــــ

انـتـقـام
Part: ⑥

هیچی برام مهم نبود به جز پدرم...
که اون هم دیگر نیست...

همینطور داشتم تو بغل دایون.گریه میکردم که، چشمهام سیاهی؛ رفت ودیگر چیزی نفهمیدم..

باصدا زدن های دایون، چشمهایم را باز کردم...
که گفت:
ـــ بورا خوشگلم بیدار شو باید بریم عمارت...
داشتم با بغض نگاهش میکردم..
که به سمتم امد و بغلم.. کرد..
ـــ اشکال نداره عزیزم اروم باش...

من و دایون، به سمت ماشین.. رفتیم و سوار شدیم...
راننده به سمت عمارت حرکت کرد...
من حس. میکردم که.. زبونم قفل شده بود هیچ حرفی نمیزدم،..
به عمارت رسیدیم..
وداخل رفتیم...
عمارت داخل سکوت غرق شده بود..
دیگر ان خنده های من و بابام نبود...
غر زدنای بابام دیگر نبود..
قربون رفتن های پدرم نبود...
اشکام شروع به ریختن کردن...
اشکهایم انگار باهم مسابقه گذاشته بودن..
همه ی خاطرات های من و بابام مثل یک فیلم از جلوی، چشمم رد..
شدن..
که؛ بادیگارد به سمتم امد. وگفت:
خانم تسلیت میگم؛ فردا روز خاکسپاری پدرتون هست...
بهش خیره شدم و گفتم:
+ممنونم.. بله
با اسرار های دایون بزور یه لقمه از غذایم را خوردم..
دایون من را برد به اتاقم و گفت:
بورام عزیزم بخواب من کنارتم..
دایون همیشه کنارم بود و ازم مراقبت میکرد...
و من ازش مدیونم..
بهش لبخند تلخی زدم و گفتم:
+مرسی گه هستی..
ملافه رو رویم انداخت و گفت:
استراحت کن..
چشمهایم گرم شد و دیگر چیزی نفهمیدم...............
دیدگاه ها (۲)

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــانـتـقـامPart: ⑤ ...

ــــــــــــــ.Revenge.ــــــــــــــانـتـقـامPart: ④ ...

. Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط