📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)
📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)
پارت بیستم: طوفان از سمتِ تاریک 🌪️
[دو هفته بعد از دستگیری پدر تهیونگ]
[زاویه دید: جونگکوک]
فکر میکردیم تمومه. فکر میکردیم با گرفتنِ پدر تهیونگ، درِ پرونده بسته شد و ما بالاخره نفس راحت میکشیم. آره، سادهلوح بودیم. 😮💨
اون غروبِ سردی بود که داشتم برای تهیونگ چای میریختم. ناگهان گوشیاش زنگ خورد. اسمِ روی صفحه: «وکیل». نگاهش کردم، دیدم رنگ از صورتش پرید.
وکیل از اون طرف خط، با صدایِ لرزون گفت: «تهیونگ… یه خبرِ بد دارم. پدرت از داخلِ زندان، با وکیلِ خودش، یه سری مدارکِ حساس لو داده. مدارکی که اگه منتشر بشه، میتونه همهی اون قراردادها و امضاهات رو — حتی امضاهایی که مجبور بودی زیرشون بذاری — زیرِ سوال ببره. پدرت تهدید کرده: اگه بچههاش بهش هر نوع کمکی نکنن، اون مدارک رو به رسانهها میده تا اسمِ خانوادهی کیم رو نابود کنه. چه برسه به تو.»
تلفن که قطع شد، اتاق پر از سکوتِ سنگینی شد. تهیونگ بیحرکت ایستاده بود، مثل یه مجسمه، با نگاهِ خالی.
«حتی از تویِ زندانم ولت نمیکنه، مگه نه؟» با صدایِ خفه گفت.
رفتم کنارش، دست گذاشتم روی شونهش. «تهیونگ، گوش کن. این آدم اینقدر به این اسم و این امپراتوری چسبیده که به جایِ کمک، داره با آخرین مُهرهای که مونده باجگیری میکنه. پس…»
نگاهم کرد، چشماش پر از سوال.
«پس باید بهش بفهمونیم که اون مهره دیگه اعتباری نداره.»
«یعنی چی؟»
نشستم جلوش، دستاشو گرفتم. «یعنی اینکه تنها راهِ خلاصی، این نیست که باهاش بجنگی یا ازش فرار کنی. تنها راهِ خلاصی اینه که… کلاً از میدونِ جنگ بیرون بیای. تمومِ این میراث، این امپراتوریِ کیم، این پولِ نفرینشده — همه رو رها کنیم.»
چشماش گرد شد. «جونگکوک، این… این یعنی چی؟»
لبخندِ مطمئنی زدم. «یعنی بیا این اسلحه رو از دستش بگیریم. برای همیشه.»
ادامه دارد.....
پارت بیستم: طوفان از سمتِ تاریک 🌪️
[دو هفته بعد از دستگیری پدر تهیونگ]
[زاویه دید: جونگکوک]
فکر میکردیم تمومه. فکر میکردیم با گرفتنِ پدر تهیونگ، درِ پرونده بسته شد و ما بالاخره نفس راحت میکشیم. آره، سادهلوح بودیم. 😮💨
اون غروبِ سردی بود که داشتم برای تهیونگ چای میریختم. ناگهان گوشیاش زنگ خورد. اسمِ روی صفحه: «وکیل». نگاهش کردم، دیدم رنگ از صورتش پرید.
وکیل از اون طرف خط، با صدایِ لرزون گفت: «تهیونگ… یه خبرِ بد دارم. پدرت از داخلِ زندان، با وکیلِ خودش، یه سری مدارکِ حساس لو داده. مدارکی که اگه منتشر بشه، میتونه همهی اون قراردادها و امضاهات رو — حتی امضاهایی که مجبور بودی زیرشون بذاری — زیرِ سوال ببره. پدرت تهدید کرده: اگه بچههاش بهش هر نوع کمکی نکنن، اون مدارک رو به رسانهها میده تا اسمِ خانوادهی کیم رو نابود کنه. چه برسه به تو.»
تلفن که قطع شد، اتاق پر از سکوتِ سنگینی شد. تهیونگ بیحرکت ایستاده بود، مثل یه مجسمه، با نگاهِ خالی.
«حتی از تویِ زندانم ولت نمیکنه، مگه نه؟» با صدایِ خفه گفت.
رفتم کنارش، دست گذاشتم روی شونهش. «تهیونگ، گوش کن. این آدم اینقدر به این اسم و این امپراتوری چسبیده که به جایِ کمک، داره با آخرین مُهرهای که مونده باجگیری میکنه. پس…»
نگاهم کرد، چشماش پر از سوال.
«پس باید بهش بفهمونیم که اون مهره دیگه اعتباری نداره.»
«یعنی چی؟»
نشستم جلوش، دستاشو گرفتم. «یعنی اینکه تنها راهِ خلاصی، این نیست که باهاش بجنگی یا ازش فرار کنی. تنها راهِ خلاصی اینه که… کلاً از میدونِ جنگ بیرون بیای. تمومِ این میراث، این امپراتوریِ کیم، این پولِ نفرینشده — همه رو رها کنیم.»
چشماش گرد شد. «جونگکوک، این… این یعنی چی؟»
لبخندِ مطمئنی زدم. «یعنی بیا این اسلحه رو از دستش بگیریم. برای همیشه.»
ادامه دارد.....
- ۲.۹k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط