﴿ فصل ۱ قسمت ۶۱ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۱ ﴾
درگیری بین سارا و نیکی به اوج وحشی‌گری رسیده بود. نیکی با یک حرکت ناگهانی، گلوی سارا را چنگ زد و نیش‌های بلندش را در گردن او فرو کرد. سارا جیغی کشید که کل فضای قبرستان را لرزاند. آنیا با وحشت شاهد بود که نیکی با ولع تمام، خونِ گرمی که سارا از رگ‌های آنیا دزدیده بود را می‌مکید.
اما ناگهان، اتفاق عجیبی افتاد.
چشمان نیکی که از لذت بسته شده بود، ناگهان باز شد و به رنگ سیاه کبود درآمد. او به جای اینکه قوی‌تر شود، شروع به سرفه کردن کرد. نیکی با حالتی مشمئزکننده، سارا را به زمین پرتاب کرد و خودش روی دو زانو افتاد. بدن نیکی به شدت می‌لرزید و انگار چیزی از درون داشت او را می‌سوزاند.
نیکی با فریادی از درد، تمام خونی که از سارا خورده بود را بالا آورد. اما آن خون روی زمین نریخت! خونی که نیکی دفع می‌کرد، مثل یک توده‌ی قرمزِ درخشان و جادویی در هوا معلق ماند. نیکی با صدایی لرزان گفت: این... این خون مال اون نیست! این خون طلسم شده‌ست... بدن من پسش میزنه!
توده‌ی خونِ درخشان، در میان بادِ سردِ شب، چرخشی خورد و مثل یک آهنربا به سمت آنیا جذب شد. پیش از آنکه آنیا بتواند حرکتی کند، خون از طریق منافذ پوستش به بدن او بازگشت.
حسی شبیه به انفجارِ زندگی در رگ‌های آنیا پیچید. سرمای مرگبار بدنش جایش را به گرمایی مطبوع داد. موهای سفید و بی‌جان او، جلوی چشمانِ مبهوتِ نیکی و سارا، دوباره به رنگ نارنجیِ آتشین و براق درآمد. چروک‌های صورتش محو شدند و چشمانش که گود رفته بود، دوباره با برقی از قدرت و جوانی درخشید.
آنیا لرزشی در دستانش حس کرد، اما این بار نه از ترس، بلکه از قدرتی که به خانه‌اش بازگشته بود. او ایستاد، کاملاً استوار و زیبا. حالا او دیگر آن دختر ضعیف و پیر نبود.
سارا که حالا دوباره پیر و تکیده شده بود، با حسادت و ترس به آنیا خیره شد. نیکی هم که به خاطر پس زدن خون به شدت ضعیف شده بود، روی زمین خزید.
آنیا به دستانِ جوان و قدرتمندش نگاه کرد و بعد سرش را بالا آورد. نگاهش حالا دیگر بوی انتقام می‌داد. او رو به آن‌ها کرد و با صدایی که حالا طنینِ قدرت داشت، گفت: چیزی که مال منه، همیشه راهش رو به سمت من پیدا می‌کنه. حالا وقتشه حسابمون رو صاف کنیم.
........
بچه ها می‌دونم جذاب نشده ولی قول میدم جذاب بشههه
دیدگاه ها (۱)

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۲ ﴾آنیا چند قدم به سمت نیکی که روی زمین به خود...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۳ ﴾سکوت مرگباری بر قبرستان حاکم شد. آراد با دس...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۰ ﴾آنیا با دستانی لرزان به سمت پارچه‌ی گره‌خور...

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۹ ﴾آنیا که توانِ ایستادن نداشت، دستش را به سنگ...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۴ ﴾نیکی دیگر توانی نداشت و بی‌جان روی زمین افت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط