به خودش گفتم

18^
به خودش گفتم .
نمیدانم از کجا چنین جسارتی یافته بودم . به محض دیدنش رفتم و درست کنارش نشستم و گفتم . داشت تلوزیون میدید . با شنیدن حرفم سرش را چرخاند و چشم در چشم شدیم . همان لحظه لال شدم و حرفم نصفه ماند . گور پدر اسب و کتاب ! چشمهایش را بچسب !
ولی او دیگر نیاز به توضیح نداشت . کمی گردنش را خاراند و فکر کرد . سیما آمد کنارمان نشست و پرسید چه شده . هر دوی مان چیزی نگفتیم .
بعد او گفت :« من خیلی وقته اونجا نرفتم . میدونی ، کار نمیزاره .»
سیما دوباره پرسید از چه حرف میزنیم . او برایش گفت . سیما گفت :« حتما همین امروز پاشو برو . خیلی خوبه ! واسه روحیت خیلی خوبه .»
او هم سری تکان داد و با لحنی بامزه جوابش داد :« روحیه من خیلی هم خوبه ! »
کمی با هم شوخی کردند و من یاد گذشته ها افتادم .
ما خواهر و برادر خوبی نبودیم . من که نه ، من خوب بودم . مهران برادر خوبی نبود . مهران ... حتی دلتنگش نمیشدم . هیچ کس دلتنگ تاریکی نمیشود .
او از من پرسید :« امروز چطوره ؟» و من از خدا خواسته با لبخندی رضایتم را نشانش دادم .
روی صندلی شاگرد نشستم . عجب حرکت جسورانه ای ! هیچ جسارتی در کار نبود وقتی خطری درکار نبود . چرا ؟ خب چون او بود ! او حتی نگاهش معذبت نمیکرد چه برسد هوس کند دست بگذارد روی پایت .
البته پاهای من که به چوب خشک سیاهی میمانست ؛ در آن جوراب شلواری کهنه هیچ جذابیتی نداشت .
بین خودمان بماند ، گاهی دوست داشتم از این حرکت ها بزند . از همان حرکت هایی که میکا میپسندید . گاهی او پاستوریزه بودنش زیاد از حد کفرم را در می آورد . آخر ای مردِ احمق ! اگر مرا ببوسی چه میشود ؟! کمی هوس باز باش ، تن لاغر و لبهای نازکم را بی جذابیت ندان ؛ زمانی شوهرِ مادرم از همینها پول به جیب میزد .
به سکوت مسیر طی میشد . نگاهش کردم، اخم کرده بود ؛ داشت فکر میکرد . سیما درست میگفت ، همیشه فکرش جایی درگیر بود .
صدایش زدم . جا خورد . انگار بند گردنبند افکارش گسست و مهره هایش بر زمین ریخت . گره ابروانش از هم باز شد و نگاهم کرد . پرسیدم چند سالست که این حرفه را ول کرده ، جواب داد که بعد از دبیرستان دیگر رنگ اسبها را هم ندیده ، مگر تک و توک ، گاهی سالی یک بار .
دوباره ساکت شدیم . این بار او رشته افکار مرا پاره کرد ، پرسید کتاب جدیدی ننوشته ام ، من هم خندیدم و گفتم هر کتاب در بهترین شرایط سه چهار ماهی کار میبرد و کتاب نوشتن به آن سادگی ها هم نیست . از خنده و حرکت ابروهایش فهمیدم با خودش گفته :« عجب سوال احمقانه ای .» آه نه عزیزم ! احمقانه نبود . هیچ چیزِ تو احمقانه نیست ، بجز منی که ندارمت .
والا راستش را بخواهم بنویسم ؛ اسبها آنقدر ها هم لاکچری نیستند . بوی گند پِهِنشان از لاکچری بودنِ ماجرا می کاهد . یکی از مسئول های آنجا با دیدن او چه شادی ها که نکرد و با دیدن من فکر کرد همسرش هستم . کاش می بودم ! او خندید و برداشت اشتباه آن مرد که نام کوچکش مرتضی بود را حل و فصل کرد . گفت از دوستهای خواهرم هست و میخواهد در مورد اسبها بداند و این حرفها .
با توجه به قد کوتاهم ، اسب سواری برایم نا ممکن بود . اسبها بدرد او میخوردند ، مثل خودشان قد بلند بود .
از من پرسید دوست دارم سوارشان شوم ؟ وقتی لبخندم را دید دستهایش را در هم قفل کرد و اشاره کرد که پایم را روی دستانش بگذارم و بالا بروم . چطور میتوانستم بر دستانی که آرزوی بوسیدنشان را داشتم پا بگذارم ؟ گفتم میترسم و از بالا رفتن طرفه رفتم .
دست لای یال اسب کشید و با جستی سوارش شد . من هم ایستادم و مثل شکر در چایِ تماشایش حل شدم .

_مینا ، بیست و چهارم آوریل ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۷)

19^غرق تماشایش بودم که مرتضی جلو آمد و پرسید :« دوسش داری ؟»...

20^آه من فدای چشمانت شوم !مینا به قربان لبخندت و آن صف لؤلو ...

17^مدتیست دوباره از او بی خبرم .از وقتی تعطیلات نوروزی تمام ...

16^من بودم و ماه و دریا .آریا خلوتمان را بهم زد . سلام و احو...

43^بهار شده ، زندگانی سیما هم !دو روز پیش ، رفته بودیم خرید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط