فصل۳( شب دردناک )
فصل۳( شب دردناک )
پارت ۱۸۳
بخاطر اسرار های زیادی که مادرش کرده بود و بیشتر باید بگم مجبورش کرد تا جیمین دخترش را به عمارت هان ببره تا کمی وقت با هم بگذرونن از نظره آن ها این دو نفر اصلا با هم دوست نیستند و درست فکر میکنند این جیمین بود که به خون گیم ها تشنه بود
نگاه های سنگینه این پسر رو خودش حی میکرد در حالی که خودش در جاش میلرزید لب هایش را میان دهنش خیس کرد
جیمین بودن هیچ حرفی و چشم دوخته به جاده جلو اش مثل همیشه اخم چینی رو پیشانیش بود یعنی این اخم هم یه روزی ازش دست میکشه
دختره مردمک چشم هایش را چرخاند سمته ان مردی که کنارش نشسته بود از نظرش چه پسر خوشتیپ و جذابی بود تا به حال در زندگی همچین آدمی ندیده بود نیم نگاهی به لباسش انداخت ... ( چرا همش مشکی میپوشه ؟) با کندن بوست لب هایش با دندون های تیزش مشغول شد
جیمین : به نظرم بزاری این کار یکی دیگه انجام بده
دختره با صدا جیمین ریشه افکارش پاره و نگاهش را سمته او چرخاند ... با چشم های پر از شوکه و براق بهش خیره شد ... نمیتواست از این شاه گار نسل چشم برداره انگار برایش نقاشی یا تابلوی طراحی بود
جیمین : لالی کر که نیستی
دختره چندیدن بار پاک زد و افکارش را کنار گذاشت از تو کیفش کتاب خودش را برداشت و شروع به نوشتن کرد .... کتاب را سمته جیمین گرقت و با دست ضربه ای به داشبورد زد تا جیمین نگاهش را به دختره دوخت ...
_ چیرو گفتی بزار یکی دیگه انجام بده ؟
جیمین بعد از خوندش ابرو هایشرا بالا انداخت و ماشین را گوشه ای پارک کرد ... با اخم رو پیشانی بهش خیره شد و با جدیت گفت
جیمین : چیزی نیست ... خوشم نمیاد دو بار حرفم رو بزنم فهمیدی
با نوشتن رو کتاب مشغول شد و سمته جیمین کتابش را گرفت
_ خوب مگه چی میشه بگی ...
با چشم های کیوتش به جیمین خیره شد برای چندیدن ثانیه ای چشم تو چشم شدن در آن چشم های دخترانه و قهوه رنگ فقد یک زندگی روشن را دید یک زندگی که آسمانش رنگین کمان هست ... ولی فعلا باید در زندگیش بجای هست بگیم بود.....
جیمین : نه لال نیستی کری ...
دختره زود مشغول نوشتن شد ... و کتاب را سمته جیمین گرفت
_ تلو خدااا بگو مگه چی میشه آقای پارک
ولی این بار لبخندی هم زد با چشم های گرد مثل چشم های پدرش و لب های غنچه ای مادرش به جیمین خیره شد پسره چشم دزدید و به راه روبه رو اش خیره شد
جیمین : پیاده شو
دختره شوکه بهش خیره شد( کجا برم )
این بار با صدا بلندی که گفت دختره تو جاش لرزید
جیمین : زود باش دیگه
وقتی متوجه این شد که دختره از ماشین پیاده نمیشد ... عصبی
پارت ۱۸۳
بخاطر اسرار های زیادی که مادرش کرده بود و بیشتر باید بگم مجبورش کرد تا جیمین دخترش را به عمارت هان ببره تا کمی وقت با هم بگذرونن از نظره آن ها این دو نفر اصلا با هم دوست نیستند و درست فکر میکنند این جیمین بود که به خون گیم ها تشنه بود
نگاه های سنگینه این پسر رو خودش حی میکرد در حالی که خودش در جاش میلرزید لب هایش را میان دهنش خیس کرد
جیمین بودن هیچ حرفی و چشم دوخته به جاده جلو اش مثل همیشه اخم چینی رو پیشانیش بود یعنی این اخم هم یه روزی ازش دست میکشه
دختره مردمک چشم هایش را چرخاند سمته ان مردی که کنارش نشسته بود از نظرش چه پسر خوشتیپ و جذابی بود تا به حال در زندگی همچین آدمی ندیده بود نیم نگاهی به لباسش انداخت ... ( چرا همش مشکی میپوشه ؟) با کندن بوست لب هایش با دندون های تیزش مشغول شد
جیمین : به نظرم بزاری این کار یکی دیگه انجام بده
دختره با صدا جیمین ریشه افکارش پاره و نگاهش را سمته او چرخاند ... با چشم های پر از شوکه و براق بهش خیره شد ... نمیتواست از این شاه گار نسل چشم برداره انگار برایش نقاشی یا تابلوی طراحی بود
جیمین : لالی کر که نیستی
دختره چندیدن بار پاک زد و افکارش را کنار گذاشت از تو کیفش کتاب خودش را برداشت و شروع به نوشتن کرد .... کتاب را سمته جیمین گرقت و با دست ضربه ای به داشبورد زد تا جیمین نگاهش را به دختره دوخت ...
_ چیرو گفتی بزار یکی دیگه انجام بده ؟
جیمین بعد از خوندش ابرو هایشرا بالا انداخت و ماشین را گوشه ای پارک کرد ... با اخم رو پیشانی بهش خیره شد و با جدیت گفت
جیمین : چیزی نیست ... خوشم نمیاد دو بار حرفم رو بزنم فهمیدی
با نوشتن رو کتاب مشغول شد و سمته جیمین کتابش را گرفت
_ خوب مگه چی میشه بگی ...
با چشم های کیوتش به جیمین خیره شد برای چندیدن ثانیه ای چشم تو چشم شدن در آن چشم های دخترانه و قهوه رنگ فقد یک زندگی روشن را دید یک زندگی که آسمانش رنگین کمان هست ... ولی فعلا باید در زندگیش بجای هست بگیم بود.....
جیمین : نه لال نیستی کری ...
دختره زود مشغول نوشتن شد ... و کتاب را سمته جیمین گرفت
_ تلو خدااا بگو مگه چی میشه آقای پارک
ولی این بار لبخندی هم زد با چشم های گرد مثل چشم های پدرش و لب های غنچه ای مادرش به جیمین خیره شد پسره چشم دزدید و به راه روبه رو اش خیره شد
جیمین : پیاده شو
دختره شوکه بهش خیره شد( کجا برم )
این بار با صدا بلندی که گفت دختره تو جاش لرزید
جیمین : زود باش دیگه
وقتی متوجه این شد که دختره از ماشین پیاده نمیشد ... عصبی
- ۱۶.۳k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط