حديثم را نميداني...تمام شهر ميدانند...ز هر کس نام من پرسي

حديثم را نميداني...تمام شهر ميدانند...ز هر کس نام من پرسي، ز هر کس قصه ام جويي،سري جنباند و گويد:ولش کن مرد بد نام است، رفيق باده و بنگ است،حديث او همه رنگ است،عجب،عجب دانم تو اين ها را نميداني،برو،برو از من گريزان شو، برو با ديگري هم عهد و پيمان شو،که حديث من همه رنج است،حديث من همه درد است، حديث من قصه ي اندوه يک مرد است.
دیدگاه ها (۹)

بدترين حسرتي که در زندگي مي خوريم،از کارهاي خطايي که مرتکب ش...

هيس!!! لحظه اي چشم ببند، گوش بده ، بو بکش، مي شنوي؟؟؟بوي چوب...

هيچ وقت به گذشته برنگرد سيندرلا اگر براي برداشن کفشش به عقب ...

يکي تويي و يکي من...با اين ماه که هنوز هم اين شهر را تحمل مي...

برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش من کجا ...

از تو بیزارم و از کرده خویشمن کجا این همه رسوایی هادل دیوانه...

از همان اشعار حاشیهدختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، که درآمدش ...

جدیدا سلبریتی ها که همو سِل بببرتشون بعد از گند زدن به مملکت...

شاهکاری دیگر از سید طالب هاشمی شاعری اهل شهر خشت از توابع شه...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ا...

🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 🏴 ...

مهدی اخوان ثالثموجها خوابیده اند ، آرام و رامطبل طوفان از نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط