پارت شیش
پارت شیش
جونگکوک آروم طوری که تو نشنوی ولی نامجون بشنوه، با صدای پچپچمانند ولی رسا گفت: «"خیلی... خیلی بهت میاد!" وای هیونگ، صدات چرا انقدر نازک شده بود؟»
تهیونگ دستشو گذاشت روی قلبش و ادای غش کردن درآورد: «وای خدا، چال گونههاشو ببین! نزدیک بود راهرو رو با آبقند بشوریم!»
جین با تعجب و دستپاچگی گفت: «وایسید ببینم... اون لباسه چقدر بهش میاومد! نامجون خدایی سلیقهت تو انتخاب لباس زنونه از منم بهتره!»
نامجون دستاشو زد به کمرش، رد سرخ خجالت دوباره تا روی گوشاش بالا رفت و با قدمهای محکم اومد سمت در: «شماها از کی اونجا کمین کردید؟ مگه نگفتم فضولی نکنید؟»
جیمین در رو کاملاً باز کرد و خندهکنان گفت: «ما فضولی نکردیم هیونگ! اومدیم آب بخوریم، دیدیم لیدر بزرگمون غرق در عشق و عاشقیه، نخواستیم صحنه رمانتیکتون رو خراب کنیم!»
نامجون همهشونو چپوند تو سالن و در رو محکم بست. با اینکه بچهها ولکن نبودن و تا آخر اون روز هی ادای حرف زدنش با تو رو درمیآوردن، اما نامجون ته دلش لبخند میزد. اون اصلاً متوجه نشد که تو موقع رفتن، چند بار پشت سرتو نگاه کردی و از این همه مهربونی و خاکی بودنش، یه حس عجیب و شیرین تو دلت ته نشین شده بود... حسِ جدیدی که شاید خودت هم هنوز اسمی براش پیدا نکرده بودی!
ادامه دارد ...
نظرتون ؟
جونگکوک آروم طوری که تو نشنوی ولی نامجون بشنوه، با صدای پچپچمانند ولی رسا گفت: «"خیلی... خیلی بهت میاد!" وای هیونگ، صدات چرا انقدر نازک شده بود؟»
تهیونگ دستشو گذاشت روی قلبش و ادای غش کردن درآورد: «وای خدا، چال گونههاشو ببین! نزدیک بود راهرو رو با آبقند بشوریم!»
جین با تعجب و دستپاچگی گفت: «وایسید ببینم... اون لباسه چقدر بهش میاومد! نامجون خدایی سلیقهت تو انتخاب لباس زنونه از منم بهتره!»
نامجون دستاشو زد به کمرش، رد سرخ خجالت دوباره تا روی گوشاش بالا رفت و با قدمهای محکم اومد سمت در: «شماها از کی اونجا کمین کردید؟ مگه نگفتم فضولی نکنید؟»
جیمین در رو کاملاً باز کرد و خندهکنان گفت: «ما فضولی نکردیم هیونگ! اومدیم آب بخوریم، دیدیم لیدر بزرگمون غرق در عشق و عاشقیه، نخواستیم صحنه رمانتیکتون رو خراب کنیم!»
نامجون همهشونو چپوند تو سالن و در رو محکم بست. با اینکه بچهها ولکن نبودن و تا آخر اون روز هی ادای حرف زدنش با تو رو درمیآوردن، اما نامجون ته دلش لبخند میزد. اون اصلاً متوجه نشد که تو موقع رفتن، چند بار پشت سرتو نگاه کردی و از این همه مهربونی و خاکی بودنش، یه حس عجیب و شیرین تو دلت ته نشین شده بود... حسِ جدیدی که شاید خودت هم هنوز اسمی براش پیدا نکرده بودی!
ادامه دارد ...
نظرتون ؟
- ۲۶۹
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط