+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.43
(از زبون ا.ت)
امشب هم نتونستم زود بخوابم. نشستم روی کاناپه کوچیک آپارتمانم، یه پتو انداخته بودم رو پام و به برف بیرون پنجره خیره شده بودم. تورنتو این موقع سال خیلی سرده، ولی من عاشق این سرما شدم. چون اینجا هیچ صدایی از زنجیر یا قدمهای جونگ کوک نمیاد.
(زیر لب زمزمه کردم)
+ چهار ماه... چهار ماه شده که فرار کردم. هنوزم گاهی باورم نمیشه.
روزا که سر کارم تو کافهام، سعی میکنم عادی باشم. با مشتریا حرف میزنم، قهوه درست میکنم، حتی گاهی میخندم. ولی شبها که تنها میشم، همه چی برمیگرده. یاد اون شبهایی میافتم که تو ویلا بودم، یاد تنبیهها، یاد فوبیایی که هنوزم کامل نرفته.
ولی راستش... این روزا یه چیز دیگه هم تو ذهنم میچرخه. گاهی دلم برای جونگ کوک تنگ میشه. نه برای کتک و شکنجه، بلکه برای اون لحظههایی که آروم بود. وقتی موهامو نوازش میکرد یا صبحها بغلم میکرد. بعد سریع به خودم فحش میدم که "دیوونه شدی ا.ت؟! اون همون آدمیه که مامان و باباتو کشت!"
فکر میکنم این همون سندرومی هست که تو اینترنت خوندم. مغز آدم گاهی عجیب واکنش نشون میده.
امشب یه پیام از شماره ناشناس اومد تو واتساپ. فقط نوشته بود: «کجایی؟» قلبم یه لحظه ایستاد. سریع بلاکش کردم و گوشی رو خاموش کردم. شاید فقط اسپم باشه... ولی بازم ترسیدم.
رفتم تو آشپزخونه، یه چای دم کردم و نشستم.
(آروم به خودم)
+ اینجا امنم. اسمم لیناست. هیچکس منو نمیشناسه. جونگ کوک هیچوقت پیدام نمیکنه. باید باور کنم.
ولی تو دلم یه صدایی میگفت: اگه پیدات کنه چی؟ این بار چیکار میکنی؟
یه نفس عمیق کشیدم و چایمو خوردم.
باید قوی بمونم. دیگه اجازه نمیدم اون زندگیمو کنترل کنه. حتی از راه دور.......
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.43
(از زبون ا.ت)
امشب هم نتونستم زود بخوابم. نشستم روی کاناپه کوچیک آپارتمانم، یه پتو انداخته بودم رو پام و به برف بیرون پنجره خیره شده بودم. تورنتو این موقع سال خیلی سرده، ولی من عاشق این سرما شدم. چون اینجا هیچ صدایی از زنجیر یا قدمهای جونگ کوک نمیاد.
(زیر لب زمزمه کردم)
+ چهار ماه... چهار ماه شده که فرار کردم. هنوزم گاهی باورم نمیشه.
روزا که سر کارم تو کافهام، سعی میکنم عادی باشم. با مشتریا حرف میزنم، قهوه درست میکنم، حتی گاهی میخندم. ولی شبها که تنها میشم، همه چی برمیگرده. یاد اون شبهایی میافتم که تو ویلا بودم، یاد تنبیهها، یاد فوبیایی که هنوزم کامل نرفته.
ولی راستش... این روزا یه چیز دیگه هم تو ذهنم میچرخه. گاهی دلم برای جونگ کوک تنگ میشه. نه برای کتک و شکنجه، بلکه برای اون لحظههایی که آروم بود. وقتی موهامو نوازش میکرد یا صبحها بغلم میکرد. بعد سریع به خودم فحش میدم که "دیوونه شدی ا.ت؟! اون همون آدمیه که مامان و باباتو کشت!"
فکر میکنم این همون سندرومی هست که تو اینترنت خوندم. مغز آدم گاهی عجیب واکنش نشون میده.
امشب یه پیام از شماره ناشناس اومد تو واتساپ. فقط نوشته بود: «کجایی؟» قلبم یه لحظه ایستاد. سریع بلاکش کردم و گوشی رو خاموش کردم. شاید فقط اسپم باشه... ولی بازم ترسیدم.
رفتم تو آشپزخونه، یه چای دم کردم و نشستم.
(آروم به خودم)
+ اینجا امنم. اسمم لیناست. هیچکس منو نمیشناسه. جونگ کوک هیچوقت پیدام نمیکنه. باید باور کنم.
ولی تو دلم یه صدایی میگفت: اگه پیدات کنه چی؟ این بار چیکار میکنی؟
یه نفس عمیق کشیدم و چایمو خوردم.
باید قوی بمونم. دیگه اجازه نمیدم اون زندگیمو کنترل کنه. حتی از راه دور.......
ادامه دارد.........
- ۸۷۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط