عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۱۰
دو هفته بعد...
ویو ات
دو هفتهست که همهچیز یهجور عجیبی آرومه...
آروم، ولی نه اون آرومی که دلت بخواد بمونه.
تو این دو هفته، تهیونگ و هانا رسماً با هم شدن.
یه جورایی خوشحالکنندهست، ته حسابی مواظبشه و هانا هم بالاخره خندیدن رو یاد گرفته.
بینا هم با اون همه شیطنت بالاخره جیمین رو تو تور انداخت!
اونا بیشتر شبیه دوستای بچهگونهن تا یه زوج، ولی خوشحالن.
همین برام بسه.
اما یونا...
نه. اون فرق داره.
از همون روزی که از اون کوچه برگشتم و چشم تو چشمش شدم، فهمید.
فهمید که بین من و کوک... یه چیز جدیه.
از اون روز، تغییر کرد.
سرد شد، سنگین شد، و در عین حال... بیش از حد مهربون.
مهربونیای که رو مخه.
ویو یونا
دو هفتهست که دارم نگاهش میکنم.
دخترهای که نمیدونم از کجا پیداش شد و چطوری دل کوک رو گرفت.
کوکی که همیشه کنارم بود، همیشه به چشم یه دوست صمیمی نگام میکرد...
ولی من...
هیچوقت اونجوری نگاهش نکردم.
من از سالها پیش عاشقش بودم.
اون موقع که حتی خودش نمیفهمید چه حسهایی دارم.
و حالا؟
همهچی رو ازم گرفته.
من اینو نمیپذیرم.
نمیذارم این عشق یهروزه، رابطهی من و کوک رو نابود کنه.
نه...
وقتش رسیده یه حرکتی بزنم.
ویو کوک
ات...
تو این دو هفته، هر روز بیشتر عاشقش شدم.
باهاش حرف زدن، خندیدن، حتی دعوا کردن... برام شیرینه.
اما یونا یهجوری نگام میکنه که انگار... منتظره یه چیزی خراب بشه.
امروز قرار بود با بچه ها بریم طبیعت
و من میدونم یونا قراره یه کاری بکنه
گردش در طبیعت – بعدازظهر
نشسته بودن. جیمین و بینا داشتن با بادکنک جنگ میکردن، هانا سر تهیونگ داد میزد چون ته کیک رو ریخته بود رو لباسش.
من کنار ات نشسته بودم، دستام تو دستاش.
یونا یه دفعه صدام زد:
یونا (با لبخند ساختگی): «کوک... میشه یه دقیقه بیای؟ یه چیزی باید بگم.»
ات یه لحظه نگاهم کرد. حس کردم تو نگاهش یه ترس کوچیکه.
من: «الان نه. بعداً حرف میزنیم.»
یونا: «ولی مهمه.»
با اکراه بلند شدم. یه قدم عقب رفتم، اما گفتم:
کوک (با لحن محکم): «اگه حرفت در مورد ات باشه، حتی شروعش نکن. چون هیچچی نظرم رو عوض نمیکنه.»
یونا یک لحظه جا خورد. ولی سریع خودش رو جمع کرد.
یونا: «تو حتی نمیدونی اون واقعاً کیه...»
کوک: «و تو نمیدونی که من عاشقشم. از ته قلبم.»
برگشتم سمت ات. لبخندش هنوز همونجا بود، ولی یه قطره اشک گوشه چشمش برق زد.
برگشتم کنارش نشستم و زمزمه کردم:
کوک: «قول میدم هیچکس بین ما نمیتونه فاصله بندازه...»
ات (با صدای لرزون): «حتی یونا؟»
کوک: «حتی اگه دنیا وایسه جلو پام... تو رو نمیدم. هیچوقت.»
ویو یونا
پارت ۱۰
دو هفته بعد...
ویو ات
دو هفتهست که همهچیز یهجور عجیبی آرومه...
آروم، ولی نه اون آرومی که دلت بخواد بمونه.
تو این دو هفته، تهیونگ و هانا رسماً با هم شدن.
یه جورایی خوشحالکنندهست، ته حسابی مواظبشه و هانا هم بالاخره خندیدن رو یاد گرفته.
بینا هم با اون همه شیطنت بالاخره جیمین رو تو تور انداخت!
اونا بیشتر شبیه دوستای بچهگونهن تا یه زوج، ولی خوشحالن.
همین برام بسه.
اما یونا...
نه. اون فرق داره.
از همون روزی که از اون کوچه برگشتم و چشم تو چشمش شدم، فهمید.
فهمید که بین من و کوک... یه چیز جدیه.
از اون روز، تغییر کرد.
سرد شد، سنگین شد، و در عین حال... بیش از حد مهربون.
مهربونیای که رو مخه.
ویو یونا
دو هفتهست که دارم نگاهش میکنم.
دخترهای که نمیدونم از کجا پیداش شد و چطوری دل کوک رو گرفت.
کوکی که همیشه کنارم بود، همیشه به چشم یه دوست صمیمی نگام میکرد...
ولی من...
هیچوقت اونجوری نگاهش نکردم.
من از سالها پیش عاشقش بودم.
اون موقع که حتی خودش نمیفهمید چه حسهایی دارم.
و حالا؟
همهچی رو ازم گرفته.
من اینو نمیپذیرم.
نمیذارم این عشق یهروزه، رابطهی من و کوک رو نابود کنه.
نه...
وقتش رسیده یه حرکتی بزنم.
ویو کوک
ات...
تو این دو هفته، هر روز بیشتر عاشقش شدم.
باهاش حرف زدن، خندیدن، حتی دعوا کردن... برام شیرینه.
اما یونا یهجوری نگام میکنه که انگار... منتظره یه چیزی خراب بشه.
امروز قرار بود با بچه ها بریم طبیعت
و من میدونم یونا قراره یه کاری بکنه
گردش در طبیعت – بعدازظهر
نشسته بودن. جیمین و بینا داشتن با بادکنک جنگ میکردن، هانا سر تهیونگ داد میزد چون ته کیک رو ریخته بود رو لباسش.
من کنار ات نشسته بودم، دستام تو دستاش.
یونا یه دفعه صدام زد:
یونا (با لبخند ساختگی): «کوک... میشه یه دقیقه بیای؟ یه چیزی باید بگم.»
ات یه لحظه نگاهم کرد. حس کردم تو نگاهش یه ترس کوچیکه.
من: «الان نه. بعداً حرف میزنیم.»
یونا: «ولی مهمه.»
با اکراه بلند شدم. یه قدم عقب رفتم، اما گفتم:
کوک (با لحن محکم): «اگه حرفت در مورد ات باشه، حتی شروعش نکن. چون هیچچی نظرم رو عوض نمیکنه.»
یونا یک لحظه جا خورد. ولی سریع خودش رو جمع کرد.
یونا: «تو حتی نمیدونی اون واقعاً کیه...»
کوک: «و تو نمیدونی که من عاشقشم. از ته قلبم.»
برگشتم سمت ات. لبخندش هنوز همونجا بود، ولی یه قطره اشک گوشه چشمش برق زد.
برگشتم کنارش نشستم و زمزمه کردم:
کوک: «قول میدم هیچکس بین ما نمیتونه فاصله بندازه...»
ات (با صدای لرزون): «حتی یونا؟»
کوک: «حتی اگه دنیا وایسه جلو پام... تو رو نمیدم. هیچوقت.»
ویو یونا
- ۲.۵k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط