یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مص

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.

وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود ، برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد !

ملا نصر الدین با خود گفت : لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
دیدگاه ها (۱۰)

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن، عادت کم حو...

توی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می کشید. یکی دیگه رفت...

یکی، در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. گف...

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فرا...

‌♻️ قدرت، شخصیت نمی‌سازد؛ آن را عریان می‌کندداستان الاغی که ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۶رسیدند.عمارت پدر تهیونگ بزرگ‌تر...

خواب رویاییpart : 1ا.ت همیشه فکر میکرد بعضی خواب ها فقط خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط