عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۵
دو ماه بعد...
یونا و جونهو کلی از تهیونگ، جیمین، کوک و ات تشکر میکنن که نجاتشون دادن. یونا از ته دل از ات و کوک معذرتخواهی میکنه بابت تمام دروغها، پنهانکاریها و دردایی که بهشون وارد کرده.
کوک فقط سکوت میکنه و ات با لبخندی آروم میگه:
ـ مهم اینه که الان همهمون سالمیم…
یونا با لبخند و اشک، سرشو به نشونهی قدردانی تکون میده.
مدتی بعد، یونا و جونهو عروسی میکنن. یه مراسم ساده ولی پر از حس خوب. جیمین، تهیونگ، کوک و ات هم همه حضور دارن و براشون آرزوی خوشبختی میکنن.
چند روز بعد، یونا و جونهو تصمیم میگیرن برای شروع زندگی جدیدشون به آمریکا برن. موقع خداحافظی، یونا محکم ات رو بغل میکنه و زمزمه میکنه:
ـ ممنونم... برای اینکه با وجود همهچی، بخشیدی.
ات لبخند میزنه.
و اینطوری… یه فصل از زندگی همه بسته میشه.
اما هنوز زندگی ادامه داره...
و قصهی عشق ات و کوک، تازه وارد فصل جدیدی شده.
ویو ات
حالا که یونا رفت و زندگی خودشو ساخت خیالم راحت شد ولی کوک... خیلی نگرانشم، بهخاطر شغلش. کوک چند روزیه گیر داده ما هم عروسی کنیم، ولی من نمیخوام انقدر زود عروسی کنیم. عاشقشم، ولی زوده برای عروسی.
یا مثلاً بینا و هانا هم میگن اون دوتا به ما گیر دادن که عروسی کنیم.
باشگاه تموم شد. کوک زنگ زد گفت میاد دنبالم. منم رفتم بیرون که ماشینشو دیدم، سوار شدم که دیدم با یه دسته گل رز قرمز و لبخند جلومه. یه لبخند عمیق زدم، گفتم:
— چه عجب شما هم از این کارا بلد بودی، حالا به چه مناسبت؟
— میگم بهت، ولی قبلش یه بوس بده.
منم رفتم یه بوسه رو لبش گذاشتم که اون بیشتر منو به خودش نزدیک کرد و لبامو مک میزد. بعد چند دقیقه که جدا شد، گفت:
— داداشت راضی شد. میخوام بیام بگیرمت.
اخم کردم.
— چی شد؟
— کوک، بهت گفتم که نمیخوام انقدر زود عروسی کنیم. دلم میخواد بیشتر دوست پسرم بمونی. احساس میکنم عوض میشی وقتی شوهرم شی.
کوک یه پوزخند زد.
— دلت میخواد این "ددیهاتت" همیشه باهات مثل رمانتیکا باشه، نه؟
سر تکون دادم.
— از کجا معلوم، شاید ازم خسته شدی، برات تکراری شدم.
کوک اخم کرد، اومد نزدیک، اونقدر که نفسهاش به صورتم میخورد.
— بیب، هیچوقت دیگه این حرفو نزن. تو هیچوقت برام خستهکننده نمیشی. اصلاً برام تکراری نیستی. خیالتم راحت باشه، من با پرنسسم بدرفتاری نمیکنم.
و یه بوسه رو شروع کرد. بعد ۱۰ دقیقه، با کم آوردن نفس میزدم به سینش ولی ول نمیکرد. یهدفعه لبمو گاز گرفت، گفت:
— بیب، بقیشو شب تلافی میکنم.
— نمیتونی.
— چرا اونوقت؟
— چون تا ۷ روز نمیتونی باهام رابطه داشته باشی.
— چرا؟
— شاید... نمیتونم بگم.
— یعنی چی؟ درست بگو ببینم.(یکم جدی)
یکم بلند گفتم، با بغض:
— حتماً باید بگم؟ چون که امروز پریود شدم و تا هفت روز دیگه سمم نمیای. الانم زنگ میزنم ته بیاد دنبالم.
تا خواستم پیاده شم، کوک دستمو گرفت.
— ببخشید پرنسس. نمیدونم، اصلاً حواسم نبود.
— پس حواستو جمع کن.
در ماشینو باز کردم، پیاده شدم. کوک سریع پرید پایین، بغلم کرد. دستوپا میزدم که سوارم کرد تو ماشین.
یه بوسه رو لبم زد با لبخند و خودش هم سوار شد.
رومو کردم سمت پنجره.
— پرنسس…
جواب ندادم.
— پرنسسم…
بازم جواب ندادم.
— ماهزادَم…
یه کم خندیدم ولی نذاشتم بفهمه.
— زیبای من…
بازم خندیدم ولی هیچی نگفتم.
— دخترم؟
برگشتم، گفتم:
— باشه، تو بردی، بسه.
اون خندید. من دوباره رومو کردم اونور ولی زیرلبی میخندیدم.
دستشو گذاشت رو رونم.
کوک گفت:
— خب دخترم، بگو بهم مه بعد چه تاریخی میشی "منه احمق"؟ یادم بمونه.
— درست حرف بزن راجع به دوستپسر من!
— چی میشه بعد حرف بزنم؟
— اونوقت جرت میدم.
— اوو، خانومی، وحشی هم هست؟
خندم گرفت.
— ماه بعدی چندم میشی دخترم؟
— امروز چندمه؟ … هفتم. ماه بعدی هم هفتم میشم.
— باشه، یادم میمونه که با دخترم بهتر از هر موقع دیگه رفتار کنم.
— باشه، پس کن تو ناز کشیدن، حرف نداری. من باختم.
کوک با صدای خمار گفت:
— خب، این ددی باید با بیبش اینطوری رفتار کنه..
پارت ۳۵
دو ماه بعد...
یونا و جونهو کلی از تهیونگ، جیمین، کوک و ات تشکر میکنن که نجاتشون دادن. یونا از ته دل از ات و کوک معذرتخواهی میکنه بابت تمام دروغها، پنهانکاریها و دردایی که بهشون وارد کرده.
کوک فقط سکوت میکنه و ات با لبخندی آروم میگه:
ـ مهم اینه که الان همهمون سالمیم…
یونا با لبخند و اشک، سرشو به نشونهی قدردانی تکون میده.
مدتی بعد، یونا و جونهو عروسی میکنن. یه مراسم ساده ولی پر از حس خوب. جیمین، تهیونگ، کوک و ات هم همه حضور دارن و براشون آرزوی خوشبختی میکنن.
چند روز بعد، یونا و جونهو تصمیم میگیرن برای شروع زندگی جدیدشون به آمریکا برن. موقع خداحافظی، یونا محکم ات رو بغل میکنه و زمزمه میکنه:
ـ ممنونم... برای اینکه با وجود همهچی، بخشیدی.
ات لبخند میزنه.
و اینطوری… یه فصل از زندگی همه بسته میشه.
اما هنوز زندگی ادامه داره...
و قصهی عشق ات و کوک، تازه وارد فصل جدیدی شده.
ویو ات
حالا که یونا رفت و زندگی خودشو ساخت خیالم راحت شد ولی کوک... خیلی نگرانشم، بهخاطر شغلش. کوک چند روزیه گیر داده ما هم عروسی کنیم، ولی من نمیخوام انقدر زود عروسی کنیم. عاشقشم، ولی زوده برای عروسی.
یا مثلاً بینا و هانا هم میگن اون دوتا به ما گیر دادن که عروسی کنیم.
باشگاه تموم شد. کوک زنگ زد گفت میاد دنبالم. منم رفتم بیرون که ماشینشو دیدم، سوار شدم که دیدم با یه دسته گل رز قرمز و لبخند جلومه. یه لبخند عمیق زدم، گفتم:
— چه عجب شما هم از این کارا بلد بودی، حالا به چه مناسبت؟
— میگم بهت، ولی قبلش یه بوس بده.
منم رفتم یه بوسه رو لبش گذاشتم که اون بیشتر منو به خودش نزدیک کرد و لبامو مک میزد. بعد چند دقیقه که جدا شد، گفت:
— داداشت راضی شد. میخوام بیام بگیرمت.
اخم کردم.
— چی شد؟
— کوک، بهت گفتم که نمیخوام انقدر زود عروسی کنیم. دلم میخواد بیشتر دوست پسرم بمونی. احساس میکنم عوض میشی وقتی شوهرم شی.
کوک یه پوزخند زد.
— دلت میخواد این "ددیهاتت" همیشه باهات مثل رمانتیکا باشه، نه؟
سر تکون دادم.
— از کجا معلوم، شاید ازم خسته شدی، برات تکراری شدم.
کوک اخم کرد، اومد نزدیک، اونقدر که نفسهاش به صورتم میخورد.
— بیب، هیچوقت دیگه این حرفو نزن. تو هیچوقت برام خستهکننده نمیشی. اصلاً برام تکراری نیستی. خیالتم راحت باشه، من با پرنسسم بدرفتاری نمیکنم.
و یه بوسه رو شروع کرد. بعد ۱۰ دقیقه، با کم آوردن نفس میزدم به سینش ولی ول نمیکرد. یهدفعه لبمو گاز گرفت، گفت:
— بیب، بقیشو شب تلافی میکنم.
— نمیتونی.
— چرا اونوقت؟
— چون تا ۷ روز نمیتونی باهام رابطه داشته باشی.
— چرا؟
— شاید... نمیتونم بگم.
— یعنی چی؟ درست بگو ببینم.(یکم جدی)
یکم بلند گفتم، با بغض:
— حتماً باید بگم؟ چون که امروز پریود شدم و تا هفت روز دیگه سمم نمیای. الانم زنگ میزنم ته بیاد دنبالم.
تا خواستم پیاده شم، کوک دستمو گرفت.
— ببخشید پرنسس. نمیدونم، اصلاً حواسم نبود.
— پس حواستو جمع کن.
در ماشینو باز کردم، پیاده شدم. کوک سریع پرید پایین، بغلم کرد. دستوپا میزدم که سوارم کرد تو ماشین.
یه بوسه رو لبم زد با لبخند و خودش هم سوار شد.
رومو کردم سمت پنجره.
— پرنسس…
جواب ندادم.
— پرنسسم…
بازم جواب ندادم.
— ماهزادَم…
یه کم خندیدم ولی نذاشتم بفهمه.
— زیبای من…
بازم خندیدم ولی هیچی نگفتم.
— دخترم؟
برگشتم، گفتم:
— باشه، تو بردی، بسه.
اون خندید. من دوباره رومو کردم اونور ولی زیرلبی میخندیدم.
دستشو گذاشت رو رونم.
کوک گفت:
— خب دخترم، بگو بهم مه بعد چه تاریخی میشی "منه احمق"؟ یادم بمونه.
— درست حرف بزن راجع به دوستپسر من!
— چی میشه بعد حرف بزنم؟
— اونوقت جرت میدم.
— اوو، خانومی، وحشی هم هست؟
خندم گرفت.
— ماه بعدی چندم میشی دخترم؟
— امروز چندمه؟ … هفتم. ماه بعدی هم هفتم میشم.
— باشه، یادم میمونه که با دخترم بهتر از هر موقع دیگه رفتار کنم.
— باشه، پس کن تو ناز کشیدن، حرف نداری. من باختم.
کوک با صدای خمار گفت:
— خب، این ددی باید با بیبش اینطوری رفتار کنه..
- ۳.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط