پارت ۵۰
پارت ۵۰
دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بیسروصدا در حالِ آمادهسازی بودند. تهیونگ در ظاهر، درگیرِ بازسازیِ املاکِ خانوادگی بود و مدام در جلساتِ طولانی شرکت میکرد. تهسوک که هنوز در سایهها کمین کرده بود، این فرصت را بهترین زمان برایِ ضربه زدن میدید.
در دفترِ کارِ تهیونگ، نورِ کمی فضایِ اتاق را پر کرده بود. رزا رویِ صندلی مقابلِ میزِ تهیونگ نشسته بود و نقشهیِ ساختمانِ قدیمیِ بندرگاه را بررسی میکرد.
تهیونگ خودکارِ گرانقیمتش را رویِ میز گذاشت و با صدایی بم گفت:
— «فردا شب، تویِ حراجیِ خیریهیِ عمارت، من باید برایِ امضایِ یه قراردادِ مهم برم به بخشِ ویآیپیِ بندرگاه. این یعنی عمارتِ اصلی برایِ چند ساعت خلوت میشه. تهسوک اینو میدونه.»
رزا با خونسردی به نقشه نگاه کرد. او دیگر آن دخترِ ترسویِ گذشته نبود؛ حالا نگاهش تیز و متمرکز بود.
— «میخواد فکر کنه که از ضعفِ امنیتیِ تو استفاده کرده. اون فکر میکنه وقتی تو سرت گرمِ قرارداده، اون میتونه واردِ عمارت بشه و پروندههایِ مالیِ اصلی رو بدزده یا به من حمله کنه.»
تهیونگ لبخندی زد که اصلاً گرم نبود؛ شبیه به لبخندِ گرگی بود که طعمهاش را محاصره کرده.
— «دقیقاً. و من دقیقاً همین رو میخوام. میخوام بیاد. چون وقتی واردِ اون عمارت بشه، دیگه راهِ برگشتی نداره.»
رزا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.
— «من چکار کنم؟ میخوای نقشِ قربانی رو بازی کنم؟»
تهیونگ از پشتِ میز بلند شد و به او نزدیک شد. دستش را پشتِ کمرِ رزا گذاشت.
— «نه. تو قراره نقشِ اصلی رو بازی کنی. وقتی تهسوک واردِ عمارت شد، سیستمِ امنیتیِ داخلی رو فعال کن. اونجا همون قفسیه که براش ساختیم. منم با پلیس هماهنگ کردم، اما قبل از اینکه اونا برسن…»
رزا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.
— «من چکار کنم؟ میخوای نقشِ قربانی رو بازی کنم؟»
تهیونگ از پشتِ میز بلند شد و به او نزدیک شد. دستش را پشتِ کمرِ رزا گذاشت.
— «نه. تو قراره نقشِ اصلی رو بازی کنی. وقتی تهسوک واردِ عمارت شد، سیستمِ امنیتیِ داخلی رو فعال کن. اونجا همون قفسیه که براش ساختیم. منم با پلیس هماهنگ کردم، اما قبل از اینکه اونا برسن…»
رزا حرفش را قطع کرد و با چشمانی که از خشم و اراده میدرخشید، گفت:
— «… قبل از اینکه پلیس برسه، من میخوام اون چشمایِ کثیفش رو ببینم که چطور وحشتزده میشه. میخوام بهش بگم که خانوادهام بخاطرِ حماقتِ اون پرپر شدن.»
تهیونگ گونهیِ رزا را نوازش کرد.
— «بهت قول میدم رزا جان… یعنی… میخوام بگم، قول میدم که این بازی فردا شب تموم شه. تهسوک دیگه نمیتونه آفتابِ فردا رو ببینه، مگر اینکه پشتِ میلهها باشه.»
رزا به چشمانِ تهیونگ خیره شد.
— «فردا شب، آخرین شبِ پادشاهیِ اونِ.»
تهیونگ سری تکان داد. سکوتِ سنگینی اتاق را فرا گرفت، اما این بار، سکوتی از جنسِ پیروزی بود. همه چیز برایِ تلهیِ نهایی آماده بود.
دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بیسروصدا در حالِ آمادهسازی بودند. تهیونگ در ظاهر، درگیرِ بازسازیِ املاکِ خانوادگی بود و مدام در جلساتِ طولانی شرکت میکرد. تهسوک که هنوز در سایهها کمین کرده بود، این فرصت را بهترین زمان برایِ ضربه زدن میدید.
در دفترِ کارِ تهیونگ، نورِ کمی فضایِ اتاق را پر کرده بود. رزا رویِ صندلی مقابلِ میزِ تهیونگ نشسته بود و نقشهیِ ساختمانِ قدیمیِ بندرگاه را بررسی میکرد.
تهیونگ خودکارِ گرانقیمتش را رویِ میز گذاشت و با صدایی بم گفت:
— «فردا شب، تویِ حراجیِ خیریهیِ عمارت، من باید برایِ امضایِ یه قراردادِ مهم برم به بخشِ ویآیپیِ بندرگاه. این یعنی عمارتِ اصلی برایِ چند ساعت خلوت میشه. تهسوک اینو میدونه.»
رزا با خونسردی به نقشه نگاه کرد. او دیگر آن دخترِ ترسویِ گذشته نبود؛ حالا نگاهش تیز و متمرکز بود.
— «میخواد فکر کنه که از ضعفِ امنیتیِ تو استفاده کرده. اون فکر میکنه وقتی تو سرت گرمِ قرارداده، اون میتونه واردِ عمارت بشه و پروندههایِ مالیِ اصلی رو بدزده یا به من حمله کنه.»
تهیونگ لبخندی زد که اصلاً گرم نبود؛ شبیه به لبخندِ گرگی بود که طعمهاش را محاصره کرده.
— «دقیقاً. و من دقیقاً همین رو میخوام. میخوام بیاد. چون وقتی واردِ اون عمارت بشه، دیگه راهِ برگشتی نداره.»
رزا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.
— «من چکار کنم؟ میخوای نقشِ قربانی رو بازی کنم؟»
تهیونگ از پشتِ میز بلند شد و به او نزدیک شد. دستش را پشتِ کمرِ رزا گذاشت.
— «نه. تو قراره نقشِ اصلی رو بازی کنی. وقتی تهسوک واردِ عمارت شد، سیستمِ امنیتیِ داخلی رو فعال کن. اونجا همون قفسیه که براش ساختیم. منم با پلیس هماهنگ کردم، اما قبل از اینکه اونا برسن…»
رزا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.
— «من چکار کنم؟ میخوای نقشِ قربانی رو بازی کنم؟»
تهیونگ از پشتِ میز بلند شد و به او نزدیک شد. دستش را پشتِ کمرِ رزا گذاشت.
— «نه. تو قراره نقشِ اصلی رو بازی کنی. وقتی تهسوک واردِ عمارت شد، سیستمِ امنیتیِ داخلی رو فعال کن. اونجا همون قفسیه که براش ساختیم. منم با پلیس هماهنگ کردم، اما قبل از اینکه اونا برسن…»
رزا حرفش را قطع کرد و با چشمانی که از خشم و اراده میدرخشید، گفت:
— «… قبل از اینکه پلیس برسه، من میخوام اون چشمایِ کثیفش رو ببینم که چطور وحشتزده میشه. میخوام بهش بگم که خانوادهام بخاطرِ حماقتِ اون پرپر شدن.»
تهیونگ گونهیِ رزا را نوازش کرد.
— «بهت قول میدم رزا جان… یعنی… میخوام بگم، قول میدم که این بازی فردا شب تموم شه. تهسوک دیگه نمیتونه آفتابِ فردا رو ببینه، مگر اینکه پشتِ میلهها باشه.»
رزا به چشمانِ تهیونگ خیره شد.
— «فردا شب، آخرین شبِ پادشاهیِ اونِ.»
تهیونگ سری تکان داد. سکوتِ سنگینی اتاق را فرا گرفت، اما این بار، سکوتی از جنسِ پیروزی بود. همه چیز برایِ تلهیِ نهایی آماده بود.
- ۸۳۸
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط