پارت سی و شیشم

" لوکاس "
روی مبل همیشگی بار دراز کشیدم بودم ، سرم داره می ترکه
از اون اتفاق اینجا مثل یه احمق ترسو چپیدمو مدام سیگار میکشم . به سقف خیره شدم تعداد شیشه های ویسکیم از دستم در رفته...لعنت بهش !
سر و صدای بار و بقیه کاپلا یا دخترا فقط یه صدای محو توی گوشم بود و تمام ذهنم اون حرف کوفتی بود که داداش عوضیم زد
' من از زخم نمیمیرم داداشی ...هر بار که خونم می‌ریزه یک نخسه بدتر از من بدنیا میاد ...و اینو وقتی میفهمی که خیلی دیره ...خیلی زیاد'
چطوری اینقدر روانی شده ؟ از اون بچه بدبخت ضعیف که وقتی ازم سیلی میخورد دست و پاش رو گم میکرد و چشاش اشکی میشد ...چطور این هیولا بوجود اومده ؟ تا جایی که تونستم پیچ گوشتی رو توی پوستش کردم اما اصلا تکون نخورد . خندید و این حرفو زد ... اون واقعا شیدای مرگه
دیدگاه ها (۱)

new post

new post

سایه عشق ترسناک پارت ۳

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:18تق!این بار شیشه پنجره ترک بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط