ان دل دوانه را تا تسلاش دهم

اين دل ديـــوانه را تا كـــى تسلايش دهـــــم
تا به كى هى وعده ى امروز و فردايش دهـــم

زندگى رفت و خوشى رفت و جوانى هم برفت
عـــمر باقيمانده ام را با چــــه معنايش دهـــــم

تا به كى درد و جدايى در دلم منزل كنـــــــد
تا به كى اين درد را بايــــد مداوايش دهـــــم

سوختــــم آتش گرفتـــــم بـــــا شرار رفتنت
اين تن رنجيده را كى بايـــد امدادش دهــــــم

هيچ ترسى در وجودم نيست بايد پس چه كـرد؟
سينه ى ناترس را پس با چه پروايش دهــــم؟

داستان عشق شيرين هم به تلخى شد دچـــــار
يكنفر گويــد كه كى ختمى به دنيايش دهــــم

دوست دارم بعد تو باشـــد زمستان تا ابـــــد
اين وجود بی تو را هر روز سرمايش دهـــــم

می نويسم عشـــق هرگز در دلش معنا نداشت
آخرش هم جان خـــود بايست بر پايش دهـــــم
دیدگاه ها (۲)

سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن ، نیست جف...

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشیدمرغ جلدت در خیالش سوی آغ...

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده استمن که هیچ... آینه ی خا...

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر استبي قرارم کرده و گفته صبور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط