فیکشن هزبین هتل TVDeer
🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):
✍🏻 پارت پانزدهم:
- با کسی بحث کردی؟؟ خودم میرم جر-..
~ نه.. من..
یهو احساسات وینسنت میترکه و خودشو میندازه بغل واکس..
~ من هیچوقت مثل تو نمیشم، هیچوقت مثل تو نمیشممم!!
- وو وو آروم! چی باعث شده همچین فکری بکنی؟!
واکس صورت وینسنت رو نوازش میکنه تا آروم بگیره..
وینسنت با همون صورت داغون و خونی و البته خیس اشکش سرشو میاره بالا..
~ منو ببین.. فقط چند روز حواست بهم نبود و حتی نتونستم یه پروژه رو بدون نابود کردن همه هیکلم تموم کنم!
- هییی.. یکم اروم بگیر.. منم مثل تو بودم.. درواقع.. عام.. میخوای یه چیز جالب بهت بگم؟ اما قول بده به عنوان یه راز، بین خودمون بمونه.. واقعا مهمه..
~ من.. (باخودش میگه: حتما مهمه..) باشه، قول میدم..
- خب.. وقتشه اعتراف کنم.. من.. بهت دروغ گفتم.. ببین شاید.. ینی فقط یکم.. عام..
وینسنت فقط نگاهش میکنه..
- هوففف.. خب.. ببین من واقعا نمیتونم آینده رو بفهمم.. من اونقدری که فکر میکنی قوی و زرنگ نیستم.. من فقط همه اینا رو قبلا دیدم و تجربه کردم..
~ خب پیشرفت کردن اینجوریه..
- نه.. من.. من یه مسافر زمانم، من از هشتاد سال جلوتر از الان اومدم تا یه اشتباهو درست کنم..
~ تو.. یعنی چی!
- میدونم عجیبه ولی واقعیه.. من دقیقا میدونم هر روز چه شکلیه و چه اتفاقی برات میفته.. چون.. من خود توعم..!
~ درک.. نمیکنم.. چجوری اومدی اینجا؟ اصلا چرا اومدی اینجا؟ چرا این شکلیای؟ اخه..
- میدونم یکم گیج شدی.. ولی برات توضیح میدم.. من اومدم اینجا تا اشتباهمو جبران کنم..
مغزم داره پاره میشه..🌚👉🏻
★ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2350057
✍🏻 پارت پانزدهم:
- با کسی بحث کردی؟؟ خودم میرم جر-..
~ نه.. من..
یهو احساسات وینسنت میترکه و خودشو میندازه بغل واکس..
~ من هیچوقت مثل تو نمیشم، هیچوقت مثل تو نمیشممم!!
- وو وو آروم! چی باعث شده همچین فکری بکنی؟!
واکس صورت وینسنت رو نوازش میکنه تا آروم بگیره..
وینسنت با همون صورت داغون و خونی و البته خیس اشکش سرشو میاره بالا..
~ منو ببین.. فقط چند روز حواست بهم نبود و حتی نتونستم یه پروژه رو بدون نابود کردن همه هیکلم تموم کنم!
- هییی.. یکم اروم بگیر.. منم مثل تو بودم.. درواقع.. عام.. میخوای یه چیز جالب بهت بگم؟ اما قول بده به عنوان یه راز، بین خودمون بمونه.. واقعا مهمه..
~ من.. (باخودش میگه: حتما مهمه..) باشه، قول میدم..
- خب.. وقتشه اعتراف کنم.. من.. بهت دروغ گفتم.. ببین شاید.. ینی فقط یکم.. عام..
وینسنت فقط نگاهش میکنه..
- هوففف.. خب.. ببین من واقعا نمیتونم آینده رو بفهمم.. من اونقدری که فکر میکنی قوی و زرنگ نیستم.. من فقط همه اینا رو قبلا دیدم و تجربه کردم..
~ خب پیشرفت کردن اینجوریه..
- نه.. من.. من یه مسافر زمانم، من از هشتاد سال جلوتر از الان اومدم تا یه اشتباهو درست کنم..
~ تو.. یعنی چی!
- میدونم عجیبه ولی واقعیه.. من دقیقا میدونم هر روز چه شکلیه و چه اتفاقی برات میفته.. چون.. من خود توعم..!
~ درک.. نمیکنم.. چجوری اومدی اینجا؟ اصلا چرا اومدی اینجا؟ چرا این شکلیای؟ اخه..
- میدونم یکم گیج شدی.. ولی برات توضیح میدم.. من اومدم اینجا تا اشتباهمو جبران کنم..
مغزم داره پاره میشه..🌚👉🏻
★ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2350057
- ۳.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط