اسم : عشقی در تاریکی جنگل...
اسم : عشقی در تاریکی جنگل...
پارت ۵
،(از زبان لوسیفر )
دو روز متوالی روی این صندلی بودم ... این اهریمن که گفت اسمش الستور خیلی وقته رفته بیرون و برنگشته ... پنج ماه زمان زیادی یعنی اون دنبال چیه ... یه اهریمن دیگه یا یه کسی که ازش انتقام بگیره ؟ ... یا یه چیز دیگه ... نمیدونم ...
،(از زبون راوی )
در با صدای جیر جیر باز شد الستور با لباس های خونی و یه کیسه قهوه خونی که بوی بدی میداد وارد شد کیسه رو پرت کرد کنار شومینه و چاقو رو روی میز گذاشت ...
با نگاهی تیز به لوسیفر نگاه کرد لوسیفر با دید خون کمی ترسیده بود
آلستور لبخندش یک اینچ بالا تر رفت « آماده شو ... باید راه بیفتیم ...»
لوسیفر چیزی نگفت
آلستور با حرکاتی ماهرانه و با وقار دستمال رو برداشت و خون روی آستین و صورتش رو پاک کرد و چاقو رو برداشت و پست صندلی لوسیفر نشست
طناب از دور دست لوسیفر سر خورد و به زمین افتاد ...
لوسیفر ایستاد و به حرکات الستور نگاه میکرد
الستور خیلی محتاطانه چند وسیله برداشته و داخل کیفی با رنگ قهوه ای سوخته گذاشت که لکه خون روی اون بود
چند کنسرو و چند تیزی اضافی و چیز هایی که لوسیفر حتی تا حالا ندیده بود و اسمش را نمیدانست الستور کیف رو به لوسیفر داد
لوسیفر کیف رو ضربدری روی شونه اش گذاشت الستور در رو باز کرد و هر دو از آن کلبه بیرون آمدن .
هوا بیرون نمناک و محالود بود روی یکی از شاخه ها دو چشم گرد درخشان سوسو میزد صدای جغد توی فضا پخش شده بود
بعضی از شاخه ها شبیه دست های وحشت ناکی در اومده بودن که در مه قابل تشخیص نبودن
صدای چمن خیس زیر پاهای لوسیفر به گوش میرسید ولی نکته تعجب بار این بود که قدم های الستور هیچ صدایی ایجاد نمیکرد ...
لوسیفر بند کیف را با دست هاش فشار داد آنقدر محکم فشار میداد که بند کیف زیر دستش ناله میکرد
لوسیفر بلاخره زبان باز کرد و گفت « خوب ما باید چیکار کنیم ... چه کار از دست من بر میاد »
الستور زیر چشمی به لوسیفر نگاه کرد « ما الان باید به یه مکان برویم و یه شیع رو پس بگیریم همین کار راحتیه»
ادامه دارد ...
پارت ۵
،(از زبان لوسیفر )
دو روز متوالی روی این صندلی بودم ... این اهریمن که گفت اسمش الستور خیلی وقته رفته بیرون و برنگشته ... پنج ماه زمان زیادی یعنی اون دنبال چیه ... یه اهریمن دیگه یا یه کسی که ازش انتقام بگیره ؟ ... یا یه چیز دیگه ... نمیدونم ...
،(از زبون راوی )
در با صدای جیر جیر باز شد الستور با لباس های خونی و یه کیسه قهوه خونی که بوی بدی میداد وارد شد کیسه رو پرت کرد کنار شومینه و چاقو رو روی میز گذاشت ...
با نگاهی تیز به لوسیفر نگاه کرد لوسیفر با دید خون کمی ترسیده بود
آلستور لبخندش یک اینچ بالا تر رفت « آماده شو ... باید راه بیفتیم ...»
لوسیفر چیزی نگفت
آلستور با حرکاتی ماهرانه و با وقار دستمال رو برداشت و خون روی آستین و صورتش رو پاک کرد و چاقو رو برداشت و پست صندلی لوسیفر نشست
طناب از دور دست لوسیفر سر خورد و به زمین افتاد ...
لوسیفر ایستاد و به حرکات الستور نگاه میکرد
الستور خیلی محتاطانه چند وسیله برداشته و داخل کیفی با رنگ قهوه ای سوخته گذاشت که لکه خون روی اون بود
چند کنسرو و چند تیزی اضافی و چیز هایی که لوسیفر حتی تا حالا ندیده بود و اسمش را نمیدانست الستور کیف رو به لوسیفر داد
لوسیفر کیف رو ضربدری روی شونه اش گذاشت الستور در رو باز کرد و هر دو از آن کلبه بیرون آمدن .
هوا بیرون نمناک و محالود بود روی یکی از شاخه ها دو چشم گرد درخشان سوسو میزد صدای جغد توی فضا پخش شده بود
بعضی از شاخه ها شبیه دست های وحشت ناکی در اومده بودن که در مه قابل تشخیص نبودن
صدای چمن خیس زیر پاهای لوسیفر به گوش میرسید ولی نکته تعجب بار این بود که قدم های الستور هیچ صدایی ایجاد نمیکرد ...
لوسیفر بند کیف را با دست هاش فشار داد آنقدر محکم فشار میداد که بند کیف زیر دستش ناله میکرد
لوسیفر بلاخره زبان باز کرد و گفت « خوب ما باید چیکار کنیم ... چه کار از دست من بر میاد »
الستور زیر چشمی به لوسیفر نگاه کرد « ما الان باید به یه مکان برویم و یه شیع رو پس بگیریم همین کار راحتیه»
ادامه دارد ...
- ۱۵۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط