𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "39"

‌☆ویو هانا☆

خدای من این کجاست؟
تمام اتاق هارو گشتم نبود یه لحظه به ذهنم خورد شاید توی حیاط باشه
رفتم بیرون و دیدم آره توی حیاط و میخواد بره بیرون
سریع رفتم و جلوشو گرفتم ، چند بار هلم داد

ته: ولم کن دختر جون، من اون قرارداد رو امضا نکردم ( مستی ، نیمه هوشیار)

هانا : لطفا برگرد داخل

تهیونگ بازومو گرفت و محکم منو به طرف زمین هل داد ، که خب باعث شد بیوفتم و دستم زخم بشه
به هر سختی بود بلند شدم و بازوی تهیونگ رو گرفتم

هانا : لطفا .....جایی نرو.....اون میخواست گولت بزنه...قراردادی در کار نبود

یهو دیدم تهیونگ ایستاد ، آب دهنم قورت دادم و بهش خیره شدم
از استرس زیادی خیلی دلم درد میکرد و تنم بی جون بود
درد دستم هم بهش اضافه شده بود

تهیونگ امد جلو من عقب رفتم ، اونقدر عقب رفتم و اون امد جلو که پام به لبه استخر خورد

ته: چطور جرئت می‌کنی به من دروغ بگی؟

هانا : منو نترسون ، من دروغ نمیگم بهت باور کن لطفا ( گریه )

یهو با تمام زورش زد به سینم و هلم داد توی استخر ، منم از ترس و ناچار لباسش رو گرفتم که باعث شد دوتامون توی استخر بیوفتیم
بخاطر اینکه هوا سرد بود و آب یخ بود تهیونگ تا توی آب افتاد مستی از سرش پرید و با تعجب به اطرافش خیره شد

ته: من توی آب چی می‌خوام ( عصبی)

هانا : آقای کیم....لطفا من شنا بلد نیستم و نباید توی آب برم ( به دلیل پریودیش)
لطفا کمکم کن

تهیونگ منو بغل کرد و هردو امدیم بیرون ، بدون توجه به تهیونگ امدم داخل و لباس هامو عوض کردم کامل .
دل درد شدیدی داشتم که بخاطر آب سرد و شوک یخ بودنش بیشتر هم شده بود
صورتم رنگ نداشت لب هام خشک شده بود
تصمیم گرفتم برم پایین و آب بخورم ...

‌☆ویو تهیونگ☆

نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده بود

رفتم داخل و لباس هامو عوض کردم و نشستم توی حال روی مبل و لپ تاپ رو برداشتم که خبر هارو چک کنم ، ذهنم خیلی درگیر امشب بود ، کنجکاو بودم چی شده ، هیچی یادم نمیاد
صدای قدم هایی شنیدم
هانا بود ، از دیدنش تعجب کردم چرا انقد بی حاله چرا رنگ نداره صورتش؟

ته : تو خوبی؟

هانا : آره ...آره خوبم چیزی نیست !

یکم آب خورد و لیوان رو روی اپن گذاشت ، خواست بره بالا که بلند شدم و دستش گرفتم مانعش شدم


ته : چیزی شده ؟ چرا انقد حالت بده ؟

چشمم به دستش خورد که زخم بود و خون می امد
دستش رو بالا آوردم

ته: دستت چی شده؟

هانا : چیز مهمی نیست ...میشه برم ( بی حال ، بی اهمیت)
یه خراش کوچیکه

ته: نه اینجور نمیشه!

بردمش بزور هم‌که بود توی اتاقم

ته : خب بشین اینجا روی مبل

رفتم و ......

ادامه دارد...

بچه ها من واقعا متاسفم که پارت ها بی نظم میزارم یه اتفاق برام افتاده خیلی ضربه روحی بدی خوردم که حوصله هیچی ندارم و فقط دوست دارم گریه کنم
امروز متوجه شدم بخاطر اینکه نمره یکی از درس هام کم بوده معلمم اسمم رو جلوی همه دانش آموزا برده البته چندتای دیگه هم بودن
و تهدید اینکه شهریور بیایم کرده
من اصلا حال روحیم خوب نیست
حتی اگه کسی هم خواست صحبت کنه هستم
ببخشید اگه پارت کمه یا بد شده من واقعا متاسفم
یه آدم غمگین یا درونگرا یه جاهایی انقد سردرگم و غمگین میشه که پناهش میشه رمان خوندن و توی دفترش رمان نوشتن
دوستون دارم 🎀💔
دیدگاه ها (۲۱)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"38"اون...اون قرارداد نبود بلکه برگه ای بود که تهیو...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"37"‌☆ویو تهیونگ☆وقتی هانا از پله ها پایین امد ، ده...

بچه ها از اینکه غلط املایی میبینید متاسفم منو ببخشید

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"18"‌☆از زبان هانا☆هوفففف اخیشش تموم شد تموم بدنم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط