‏پیرمرد به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم. من تو پارک باهات

‏پیرمرد به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم. من تو پارک باهات قرار میزارم تو بیا. میره پارک یکی دو ساعت طول میکشه نمیاد، میره خونه میبینه زنش نشسته خونه داره گریه میکنه. میگه چی شده؟ میگه مثلا بابام نذاشت بیام!
دیدگاه ها (۳)

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

داستان

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part²*سولا با خانم پارک خداحافظی می...

بچه ها...... اوسی ژیژی و جیجیم تو بچگیشون داستان دارکی داشتن...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط