★彡 Part 49 彡★
★彡 Part 49 彡★
من اینطوری نبودم.
هیچ وقت، انقدر که الان هستم، وابسته یه نفر نبودم.
وابسته ی یه دختر.
"باشه. بخواب، ولی نرو."
همون حالت سرش رو داخل سینم فرو کرد.
مدتی گذشت، نفس هاش منظم نشد.
این یعنی فقط خسته بود و نیاز به سکوت داشت. خوابیدن فقط یه دروغ بود.
اون داره فکر میکنه. نمیدونم به چی، اما میدونم توی افکارش سردرگمه. همون طور که من داخل افکارم گم شدم.
چشم هاش بسته بود، اما از اونجایی که از بیداریش مطمئن بودم لب هام رو کنار گوشش گذاشتم.
"نمی خوابی پرنسسم؟"
چشم هاش ناگهانی باز شد. انگار انتظار رو نداشت.
"از کجا فهمیدی بیدارم؟"
"نمیدونم. این روزا خیلی چیز ها رو نمیدونم. "
یکم سکوت کرد.
بعد گفت: خوابم نمیبره
روی بینیش ضربه ی آرومی زدم.
"اینو که خودمم میدونم باهوش. بهم بگو چرا خوابت نمیبره؟"
"فکرم درگیره."
چیزی نگفتم و اجازه دادم خودش ادامه بده.
"زندگی عجیب غریبم به کنار. قضیه ی داییم به کنار. حقایق تلخی که متوجه شدم به کنار."
"متاسفم که اینو میگم، ولی، پدرت حس بدی بهم میده. انگار از من متنفره. انگار نفرینم کرده باشه، هر وقت بهش نگاه میکنم احساس میکنم ته دلم یه چیزی آزارم میده."
"فقط وقتی به پدرم نگاه میکنی؟"
"فقط وقتی به پدرت نگاه میکنم."
کمی فکر کردم.
"پدرم، چندسال پیش گناه بزرگی مرتکب شد. اون عاشق شد. عشق چشمش رو کور کرد، اون زمان تازه مادرم فوت کرده بود و اون به دنبال زن جدیدی برای خودش بود. خیلی کوچیک بودم تا متوجه کار هاش بشم، اما میدونم اون زندگی یه آدم بیگناه رو خراب کرد. وانمود کرد مرده. تا زندگی اون زن نابود بشه، درست مثل قلب خودش. اون به دروغ گفت که کیم هیون وو بزرگ مرده. جین همیشه میگفت که آدما معمولا پیش انسان های گناهکار احساس بدی بهشون دست میده، این به خاطر ذات اوناست."
"اسم ... پدرت، ... هیون وو عه؟"
رنگ از رخسارش پرید.
من اینطوری نبودم.
هیچ وقت، انقدر که الان هستم، وابسته یه نفر نبودم.
وابسته ی یه دختر.
"باشه. بخواب، ولی نرو."
همون حالت سرش رو داخل سینم فرو کرد.
مدتی گذشت، نفس هاش منظم نشد.
این یعنی فقط خسته بود و نیاز به سکوت داشت. خوابیدن فقط یه دروغ بود.
اون داره فکر میکنه. نمیدونم به چی، اما میدونم توی افکارش سردرگمه. همون طور که من داخل افکارم گم شدم.
چشم هاش بسته بود، اما از اونجایی که از بیداریش مطمئن بودم لب هام رو کنار گوشش گذاشتم.
"نمی خوابی پرنسسم؟"
چشم هاش ناگهانی باز شد. انگار انتظار رو نداشت.
"از کجا فهمیدی بیدارم؟"
"نمیدونم. این روزا خیلی چیز ها رو نمیدونم. "
یکم سکوت کرد.
بعد گفت: خوابم نمیبره
روی بینیش ضربه ی آرومی زدم.
"اینو که خودمم میدونم باهوش. بهم بگو چرا خوابت نمیبره؟"
"فکرم درگیره."
چیزی نگفتم و اجازه دادم خودش ادامه بده.
"زندگی عجیب غریبم به کنار. قضیه ی داییم به کنار. حقایق تلخی که متوجه شدم به کنار."
"متاسفم که اینو میگم، ولی، پدرت حس بدی بهم میده. انگار از من متنفره. انگار نفرینم کرده باشه، هر وقت بهش نگاه میکنم احساس میکنم ته دلم یه چیزی آزارم میده."
"فقط وقتی به پدرم نگاه میکنی؟"
"فقط وقتی به پدرت نگاه میکنم."
کمی فکر کردم.
"پدرم، چندسال پیش گناه بزرگی مرتکب شد. اون عاشق شد. عشق چشمش رو کور کرد، اون زمان تازه مادرم فوت کرده بود و اون به دنبال زن جدیدی برای خودش بود. خیلی کوچیک بودم تا متوجه کار هاش بشم، اما میدونم اون زندگی یه آدم بیگناه رو خراب کرد. وانمود کرد مرده. تا زندگی اون زن نابود بشه، درست مثل قلب خودش. اون به دروغ گفت که کیم هیون وو بزرگ مرده. جین همیشه میگفت که آدما معمولا پیش انسان های گناهکار احساس بدی بهشون دست میده، این به خاطر ذات اوناست."
"اسم ... پدرت، ... هیون وو عه؟"
رنگ از رخسارش پرید.
- ۶۰۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط