داشت نزدیک صورتم میومد که
داشت نزدیک صورتم میومد که...
یهو در باز شد و جونگکوک ازم جدا شد
_س...سلام مامان بزرگ
=سلام عزیزم خوبی
_بله خوبم
=واقعا از طرف بابابزرگ معذرت میخوام
_اشکالی نداره
=از طرف خودمم از جونگکوک تشکر میکنم که ا.ت رو آورد اینجا
+اه من کاری نکردم
=اگر شما نبودید ا.ت یه اتفاقی براش می افتاد
_مامان بزرگ یه خدایی نکرده بگو
=خدا نکنه
=عزیزم من میرم برات کمپود بگیرم
دست مامان بزرگ رو گرفتم
_ن...نه شما نرین جونگکوک میره
+خب وایسا مامان بزرگ بره...نکنه ازم میترسی
_هه هه هه...نه نمیترسم مگه کی هستی
=خب عزیزم خودم میرم
مامان بزرگ رفت و منو جونگکوک تنها شدیم
_...
+...
_.....
+.....
_.....
+میگم ا.ت کی میریم برای خرید عروسی(گرم)
_هرموقع بابا بزرگ گفت(سرد)
+اهوم
_گوشیم کجاست
+دست منه
گوشیم رو دستم داد
_چطور گوشیم رو گرفتی
+...
_توش که نرفتی
+رفتم چطور
_اوفففف
رفتم توش و به دوستم یعنی سوا زنگ زدم
_الو
-الو سلام خوبی ا.ت کجایی از دیروز تاحالا داشتم بهت زنگ میزدم یه مرده...
_سوا یه نفس بگیر
-اوفف
_داشتی میگفتی چی؟
-آها یه مرده جواب میداد میگفتم شما میگفت همسر ا.ت هستم ازدواج کردی کلک
_یاااا اینجوری نگو همه ی اینا اجباری هست
-آها پس تهیونگ چی؟
_اون که سر جاشه چون ازدواج اجباری یعنی هیچکس به کار دیگری کاری نداشته باشه پی منم هنوز با تهیونگ هستم و به هیچکس ربطی نداره
-باشه کاری نداری
_نه بای بای
-بای بای
گوشیو قطع کردم و رفتم روی اسم تهیونگ و روش زدم و باهاش تماس گرفتم
جونگکوک هم هنوز تو اتاق بالا سرم بود
_الووو(کیوت)
تهیونگ.الو سلام خانم کیوته چطوری
_هیچی سلامتی(کیوت)
تهیونگ.چقدر امروز کیوت شدی تو
_چون دلم برات تنگ شده همین
تهیونگ.خب کی همو ببینیم
_من که تا فردا بستری هستم
تهیونگ.بستری چی؟
_دیشب حالم بد شد اومدم دکتر بستری شدم
تهیونگ.اسم بیمارستان رو بگو الان میام
_باشه آدرس.....با دست گل بیا کلی شکلات هم بیار
تهیونگ.منفجر نشی انقدر میخوای بخوری
_نمیشم
تهیونگ.باشه اومدم
گوشیو قطع کردم و بعدش به مامان بزرگ زنگ زدم و بهش گفتم نیاد اینجا
ویو ۲۰ دقیقه بعد
همینجوری روی تخت بیمارستان بودم
همینطور جونگکوک روی مبل تویه اتاق نشسته بود و به گوشیم نگاه میکردم و کار انجام میداد
که یهو در باز شد
_عزیزممممم تهیونگگگ
با دادی که زدم جونگکوک سرش رو از تو گوشی در آورد و با دیدن تهیونگ اخماش رفت توهم
تهیونگ.من تاقت ندارم وقتی عشقم رو تخت بیمارستان باشه
_زود مرخص میشم نگران نباش
یهو در باز شد و جونگکوک ازم جدا شد
_س...سلام مامان بزرگ
=سلام عزیزم خوبی
_بله خوبم
=واقعا از طرف بابابزرگ معذرت میخوام
_اشکالی نداره
=از طرف خودمم از جونگکوک تشکر میکنم که ا.ت رو آورد اینجا
+اه من کاری نکردم
=اگر شما نبودید ا.ت یه اتفاقی براش می افتاد
_مامان بزرگ یه خدایی نکرده بگو
=خدا نکنه
=عزیزم من میرم برات کمپود بگیرم
دست مامان بزرگ رو گرفتم
_ن...نه شما نرین جونگکوک میره
+خب وایسا مامان بزرگ بره...نکنه ازم میترسی
_هه هه هه...نه نمیترسم مگه کی هستی
=خب عزیزم خودم میرم
مامان بزرگ رفت و منو جونگکوک تنها شدیم
_...
+...
_.....
+.....
_.....
+میگم ا.ت کی میریم برای خرید عروسی(گرم)
_هرموقع بابا بزرگ گفت(سرد)
+اهوم
_گوشیم کجاست
+دست منه
گوشیم رو دستم داد
_چطور گوشیم رو گرفتی
+...
_توش که نرفتی
+رفتم چطور
_اوفففف
رفتم توش و به دوستم یعنی سوا زنگ زدم
_الو
-الو سلام خوبی ا.ت کجایی از دیروز تاحالا داشتم بهت زنگ میزدم یه مرده...
_سوا یه نفس بگیر
-اوفف
_داشتی میگفتی چی؟
-آها یه مرده جواب میداد میگفتم شما میگفت همسر ا.ت هستم ازدواج کردی کلک
_یاااا اینجوری نگو همه ی اینا اجباری هست
-آها پس تهیونگ چی؟
_اون که سر جاشه چون ازدواج اجباری یعنی هیچکس به کار دیگری کاری نداشته باشه پی منم هنوز با تهیونگ هستم و به هیچکس ربطی نداره
-باشه کاری نداری
_نه بای بای
-بای بای
گوشیو قطع کردم و رفتم روی اسم تهیونگ و روش زدم و باهاش تماس گرفتم
جونگکوک هم هنوز تو اتاق بالا سرم بود
_الووو(کیوت)
تهیونگ.الو سلام خانم کیوته چطوری
_هیچی سلامتی(کیوت)
تهیونگ.چقدر امروز کیوت شدی تو
_چون دلم برات تنگ شده همین
تهیونگ.خب کی همو ببینیم
_من که تا فردا بستری هستم
تهیونگ.بستری چی؟
_دیشب حالم بد شد اومدم دکتر بستری شدم
تهیونگ.اسم بیمارستان رو بگو الان میام
_باشه آدرس.....با دست گل بیا کلی شکلات هم بیار
تهیونگ.منفجر نشی انقدر میخوای بخوری
_نمیشم
تهیونگ.باشه اومدم
گوشیو قطع کردم و بعدش به مامان بزرگ زنگ زدم و بهش گفتم نیاد اینجا
ویو ۲۰ دقیقه بعد
همینجوری روی تخت بیمارستان بودم
همینطور جونگکوک روی مبل تویه اتاق نشسته بود و به گوشیم نگاه میکردم و کار انجام میداد
که یهو در باز شد
_عزیزممممم تهیونگگگ
با دادی که زدم جونگکوک سرش رو از تو گوشی در آورد و با دیدن تهیونگ اخماش رفت توهم
تهیونگ.من تاقت ندارم وقتی عشقم رو تخت بیمارستان باشه
_زود مرخص میشم نگران نباش
- ۵.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط