ویو ات

ویو ات
کوک: خب صبح من بت گفتم ارایش زیاد نکن ولی ارایش کردی هیچ خیلم خوشگل شدی اصلا طاقت نداشتم که یکی تورو اونقدر خوب ببینه
ات: ...
کوک: ات من تورو خیلی دوس دارم
انقدر خوشحال شدم از حرفش که بدو بدو رفتم سمتشو پریدم بقلش عین ی کنه
ات: منم دوسست دارمم
وقتی ب کوک نگا کردم یکی عصبی بود
ا: وا چیشد
کوک: تووو باردارییی
ات: اشکال نداره دوباره سفط بقلش کردم که مقابل بقل کرد
کوک: ببین وقتی این جمله رو گفتی یعنی نباید هیچ وقت تحت هیچ شرایتی ولم کنی
ات: بشههه
( دوستان کوک بالاخره خودشو راضی کرد که واقعا نگران اته ن بچه چون اتو خیلی دوس داره ولی خب کوک هنوز اون بی اعصاب سادیسمی هستش چییزی تقییر نکرده
و اینکه اینجا پایان داستان نیس
حالا حالاها
ات و کوک داستان دارن باهم )
کوک: خب بیا پایین الان یچیت میشه
ات: از بقلش اومدم بیرونو دستشو گرفتم و
کشوندمش
سمت تخت
وبد.
....


..____________________
دوستان داستان تازه داره شروع میشه😂😂 من برم ادامشو بنویسم فعلا از این ۴ پارت استتفاده کنید خماری چییزه بدیه
دیدگاه ها (۱۳)

ویو ات سمت تخت و پرتش کردم رو تخت و پریدم روش ات: حالا بگیر ...

ویو ات سولر ماشین شدیمو ب سمت بیمارستان رفتیم نوبت گرفتیمو ...

ویو ات خودمو پرت کردم رو تخت ات:اخیششکوک: زهر مارررر ات: وا ...

ویو ات رفتیم داخل نشستیم جویی با اخم نشسته بود جیمین: کوک ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط