# باشگاه شکار ارواح

# باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۵ ✦
«آغازِ زندگی»

نور سالن کمی ملایم‌تر شد و موسیقی آرامی پخش شد. جونگکوک مقابل بورا ایستاد، دستش را به سمت او دراز کرد و با لبخند گفت: «اجازه‌ی این رقص رو به من میدی، خانم جئون؟» بورا خندید و جواب داد: «فکر کنم از امروز دیگه باید بهش عادت کنم.» بعد دستش را در دست او گذاشت.

جونگکوک یک دستش را دور کمر بورا حلقه کرد و دست دیگرش را در دست او نگه داشت. بورا هم سرش را آرام روی شانه‌ی جونگکوک گذاشت. آن دو بدون عجله، با ریتم آرام موسیقی میان نورهای گرم سالن می‌رقصیدند. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند؛ سکوتشان از هزاران جمله قشنگ‌تر بود.

اطرافشان، مهمان‌ها با لبخند نگاهشان می‌کردند. جیمین با گوشی از آن لحظه فیلم می‌گرفت و زیر لب گفت: «این قشنگ‌ترین پایان برای باشگاه شکار ارواحه.» یونگی کنار او ایستاد، لبخند زد و آرام پاسخ داد: «نه... این تازه شروع زندگیشه.»

چند ساعت بعد، جشن به پایان رسید. عروس و داماد بعد از خداحافظی با خانواده‌ها و دوستان، سوار ماشین شدند. خیابان‌ها خلوت شده بود و نور چراغ‌ها روی شیشه‌ی ماشین می‌افتاد. بورا سرش را روی شانه‌ی جونگکوک گذاشت و هر دو در سکوت به مسیر نگاه می‌کردند؛ سکوتی که پر از آرامش بود.

وقتی به خانه‌ی جدیدشان رسیدند، جونگکوک در را باز کرد و با لبخند گفت: «خوش اومدی خونه، خانم جئون.» بورا با خنده وارد شد. خانه هنوز بوی وسایل نو می‌داد و روی میز پذیرایی، هدیه‌های عروسی چیده شده بود.
بعد از حمام کردن و عوض کردن لباس هاشون با پیژامه های راحتی و تیشرت های ست وارد پذیرایی شدن

هر دو کنار هم روی فرش نشستند و شروع کردند به باز کردن هدیه‌ها. بعضی هدیه‌ها آن‌قدر خنده‌دار بودند که هر دو از ته دل می‌خندیدند. اما وقتی هدیه‌ی جیمین و یونگی را باز کردند، داخل جعبه یک قاب عکس از دوران دبیرستان بود؛ چهار نفر کنار تابلوی «باشگاه شکار ارواح» با لبخندهایی که هنوز هم همان‌قدر واقعی به نظر می‌رسیدند.

بورا قاب را در آغوش گرفت و لبخند زد. جونگکوک آن را روی شلف کنار پنجره گذاشت و گفت: «این، اولین وسیله‌ی خونه‌ی جدیدمونه.» بورا سرش را تکان داد و دستش را در دست او گذاشت.

جونگ کوک نگاهی به بورا انداخت و بعد بلند شد و یک اهنگ ملایم با صدای ویالون پخش کرد و بعد به سمت بورا رفت و دستش رو دراز کرد و گفت

جونگ کوک : «مایل به رقص کاپلی هستید جئون  بورا ؟ »
بورا : «هنوز عادت نکردم... بله جئون جونگ کوک. »
جونگ کوک لبخندی از ته دلش زد و وارد تراس شدن و بورا پاهایش رو روی پاهای جونگ کوک قرار داد. جونگ کوک دو تا دستش رو دور کمر بورا حلقه کرد و به خودش فشورد. بورا هم دستاش رو دور گردن جونگ کوک انداخت.
جونگ کوک و بورا بعد مدت ها به ارامش رسیدن بعد نه سال بهم رسیدن و هم اکنون برای هم باهم زندگی می کنن.
جونگ کوک که خودش رو نمی تونست کنترل کنه به ل**ب های بورا حمله ور شد.
م*ک های عمیقی می گرفت و دست هایش رو جای جای ب*دنش وی کشید
از تراس خارج شدن و به سمت اتاق خواب رفتن... جونگ کوک... تیشرتش رو دراچرد و روی بورا خیمه زد...

(برین پیج اسمات بخونین بیایین)

خستگی تمام روز بالاخره خودش را نشان داد. هر دو چراغ‌های خانه را خاموش کردند و قبل از خواب، آخرین نگاه را به قاب عکس انداختند. لبخندی زدند، برای هم شب‌بخیر آرزو کردند و آن شب را با آرامشی که سال‌ها انتظارش را کشیده بودند، به پایان رساندند.

**# ادامه دارد...**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۶)

https://wisgoon.com/mmanmmanimmmanmmaniبانو پیج قبلیش مسدود ...

# باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۶ ✦«ماه عسلِ آرام» همان شب... سم...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۴ ✦ یک ماه بعد... امروز روزی بود ک...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۳ ✦ نسیم خنکی میان خیابان می‌وزید....

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۲ ✦ سه ماه از آن شب کنار رودخانه گ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط