🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# ادامه پارت صد وپانزده.



آریا:

با رفتن زن عمو گفتم: چی شده
آنا : هیچی خواستم بگم گیسو تخت گرفت خوابید مامانت گفته بگم یه وقت نگران نشی دمای بدنشم برگشته
- خوبه من میرم بیرون
آنا:اینجوری داداش
خودمو نگاه کردم اوه هنوز همون لباس تنم بود
برگشتم تو خونه ورفتم بالا تو اتاقم گیسو غرق خواب بود از کمدم لباس درآوردم ورفتم اون یکی اتاق پوشیدم واز خونه زدم بیرون دلم یکم پیاده روی می خواست روز های جمعه همینه بدون هیچ برنامه ای مجبوری یه جوری بگذرونیش در حیاط رو باز کردم برم بیرون گلین اومد تو تو چشام نگاه کرد چشاش حسابی قرمز وپراز اشک بود
- خوبی؟
سرشو به نشونه خوبم تکون داد وبا سرعت از کنار گذشت متعجب رفتنش رو نگاه کردم واز خونه اومدم بیرون درحیاط رو بستم وتو کوچه قدم زدم اینجا رو خیلی دوست داشتم مخصوصا خونه آقا جون رو که بیشتر هر کجای دیگه بهم آرامش می داد ولی حس می کردم این چند روز آینده روزهای جالبی نداشته باشه
دیدگاه ها (۲)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وشانزده ...گیسو:با حس خوبی ازخواب بیدارش...

🦋گیسوی شب🦋# پارت هفدهم گیسو:نمی دونستم چی بگم آریا یکم اخم د...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وپانزده...آریا:نگاهی به عقربه های فشار س...

🦋گیسوی شب🦋# ادامه پارت صدوچهارده..‌گیسو: آنا: بهتر نیست به ز...

۱-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط