my little mochi: last part.

my little mochi: last part.

جیمین ویو:(پنج ماه بعد)

این ماه ها آخرین ماه هایی هستش که من حامله هستم و معلوم نیست که کی زایمان کنم .

شب نشسته بودم که دردی زیر دلم حس کردم و یهو لای پاهام خیس شد.

جیمین:آیییییی..... یونگیا(داد و جیغ) داره میاد........آیییییییییییییی....کدوم گوری هستی(جیغ بنفش)

یونگی با لبخند عجله و ترس اومد پایین و وقتی من رو دید سریع بلندم کرد و رفت توی پارکینگ من رو توی ماشین کذاشت و سریع راه افتادیم.

یونگی: نفس عمیق بکش عشقم الان میرسیم دووم بیار نفسم هیشششششششش(نگران)

(ویو یونگی بعد زایمان )

نشسته بودم روی صندلی کنار تخت جیمین و جیمین خواب بود و پسر کوچولومون رو بغل کرده بودم.

مثل یه بچه گربه داشت بهم نگاه میکرد. دستش رو آورد بالا کرد تو دهنم منم آروم به حرکات کیوتش می‌خندیدم.

جین و نامجون و تهیونگ و کوک اومدن و وقتی بچه رو دیدن شروع کردن به جیغ کردن.

یونگی:هیششش مگه نمیبینید عشقم داره استراحت میکنه تا الان کلی خسته شده برید بعدا بیاید خونه ببینیدش.

تهیونگ:اوهوک..... جون بابا چه غیرتی بعدشم من اومدم برادر زاده خوشگلم رو ببینم و برم و کوک یکم بچه ببینه شاید دلش خواست بعد این چهار تا دیگه هم نظرت چیه بانی؟

کوک زد به شونه ته.

کوک:بس کن.

(یک سال بعد)(گشاد خودتی)

الان یونهو بزرگ شده و خیلی کیوت و مثل خودمه البته بعضی وقتا بهش حسودی میکنم آخه اون سی*نه جیمین شیر میخوره اما جیمین به من نمیده.

امروز تولد یک سالگی یونهو هستش و میخوایم بریم شهربازی.

لباس پوشیده بودم که یونهو بدون لباس و پوشک اومد پیشم.

یونهو:آپا...اوما میکاد منو بشوله دوشت ندالم بلم بموم(کیوت)(آپا...اوما میخواد منو بشور دوست ندارم برم حموم)

جیمین با حوله کوچولو آروم اومد و یونهو رو گرفت و یونهو تلاش میکرد فرار کنه.

یونگی:یونهو اگه نری حموم میام شو*مبولت رو میخورم.

یونهو با پرویی تو چشمام زول زد و به شومبول کوچولوش اشاره کرد.

یونهو:بیا بخول.

از باشگاه‌هایی قیافه جیمین عصبانیت معلوم بود.

آروم بلند شدم و رفتم سمتشون و یونهو رو گرفتم و یهو دویدم سمت حموم و یونهو رو گذاشتم توی وان مخصوصش.

جیمین با خنده اومد.

یونگی:باید شومبل طلا رو بشوریم بعد شومبلش رو بخوریم بعد بریم کیک بخریم و جشن بگیریم.

(یونهو اون شب خیلی خوشحال و بود جیمین خیلی جدی تر شده بود چون نگران یونهو بود و اون شب یونهو اومد اتاق ما)

یونهو:آپا یادت رفت شومبولم رو بخوری اگه نخوری میدم به اوما بخوره.

و منم مجبور شدم که بخورمش و بعد وسط ما خوابید.

خلاصه یونهو بزرگ شد و ازدواج کرد و همون با خوبی و خوشی زندگی کردیم.
end

.......⁦^⁠_⁠^⁩.........
خب این فیک هم تموم شد و لطفاً درخواستی هاتون رو بگید که سریع رأی گیری کنیم و پارت بزارم.
و همه فالور ها هم باید لایک کنن و همه نظرشون رو توی پیوی بهم بگن تا فیک جدید بنویسم وگرنه فقط براتون ادیت میزارم.
دیدگاه ها (۱۳)

خواهان ماچ از طرف تهیونگ🫠🫠🫠

سناریوی بی تی اس.اکه به سلیقه خودشون برات لباس بخرن.جین: فقط...

my little mochi: part 30یونگی ویو: جیمین رو سمت مبل هدایت کر...

my little mochi:part29جیمین ویو:با جین هیونگ سوار ماشین شدیم...

عشق یا ترسpart 2``روز بعد``جیمین وارد کلاس شد و روی صندلی نش...

my little mochi:part14تهیونگ ویو:وقتی دیدم کوک بهم نگاه کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط