#اشک حسرت #پارت ۱۸۰
#اشک حسرت #پارت ۱۸۰
آسمان :
رفتم یکم ازش فاصله گرفتم برگشت نگاهم کرد بیشتر از هروقت دیگه ای دوسش داشتم
برگشتم آرمیس رو ببینم دیدم نیست متعجب دنبالش گشتم
- چی شده آسمان
با ترس برگشتم طرف سعید وگفتم : آرمیس رو نیست
سعید : پیش مادرمه نترس
نفس عمیقی کشیدم خندید وگفت : عزیزم ترسیدی
- یکم
سعید: بیا بریم داخل سرده
تازه متوجه شدم اومدم طرف باغ
- وای حواسم نیست اصلا کجام
سعید : متوجه شدم
نگاهش کردم وگفتم : اگه بری اون ور میریم
سعید : خوب برو
یکم رفت کنار اومدم از کنارش بگذرم دستشودور کمرم انداخت وگفت : آسمان وایسا
همونجوری وایسادم موهام جم کرد وقشنگ شال توری که تو دستش بود رو روی سرم انداخت برگشتم نگاهش کردم گفت : حیف نیست این موهای قشنگ بیرون باشه
- نه
اخمی کرد خندیدم وگفتم : پس تصمیم می گیریم تو هم موهات کوتاه کنی
- باشه
لبخند زدم ورفتم تو سالن وکنار خاله مهتاب که آرمیس کنارش بود منم رفتم وکنارش نشستم تا وقت شام که آرمیس گریه می کرد وبهانه می گرفت هر کاری می کردم اروم نمی شد امید اومد وکلی نازشو خرید که اروم بشه ولی عمرا اگه آروم می شد
امید : چش شده آسمان ؟
- میگه بریم خونه
امید : الان ؟!
تو بغلم داشت گریه می کرد سعید اومد کنارم وگفت : چی شده گلکم چرا گریه می کنی
امید : بهونه می گیره میگه بریم خونه
سعید : چرا عمو
آرمیس نگاهی بهش کرد واخم کرد وسرشو تو سینم قایم کرد
سعید :چش شده آخه
- گاهی وقت ها اینجوری میشه بهونه گیر میشه
سعید : من می خوام برم بستنی بخورم کی میاد ؟
آرمیس نگاهم کرد امید خندید وگفت : با بستنی می خوای گولش بزنی
برام اجیب بود چطور سعید می دونست آرمیس عاشق بستنیه
- بریم بستنی بخوریم مامان ؟
با آرامشش فهمیدم سعید تونسته با وعده بستنی آرومش کنه
سعید : میای عمو
ارمیس نگاهی به من انداخت وبعدم رفت تو بغل سعید
سعید : ما میریم بستنی می خوریم میایم
امیدخندید ورفت
- منم دلم بستنی می خواد
سعید نگاهم کرد وگفت : باشه واسه یه وقت دیگه
بهش اخم کردم ابرویی بالا انداخت ورفت وایی چقدر این سعید قشنگ تلافی کرده بود
آسمان :
رفتم یکم ازش فاصله گرفتم برگشت نگاهم کرد بیشتر از هروقت دیگه ای دوسش داشتم
برگشتم آرمیس رو ببینم دیدم نیست متعجب دنبالش گشتم
- چی شده آسمان
با ترس برگشتم طرف سعید وگفتم : آرمیس رو نیست
سعید : پیش مادرمه نترس
نفس عمیقی کشیدم خندید وگفت : عزیزم ترسیدی
- یکم
سعید: بیا بریم داخل سرده
تازه متوجه شدم اومدم طرف باغ
- وای حواسم نیست اصلا کجام
سعید : متوجه شدم
نگاهش کردم وگفتم : اگه بری اون ور میریم
سعید : خوب برو
یکم رفت کنار اومدم از کنارش بگذرم دستشودور کمرم انداخت وگفت : آسمان وایسا
همونجوری وایسادم موهام جم کرد وقشنگ شال توری که تو دستش بود رو روی سرم انداخت برگشتم نگاهش کردم گفت : حیف نیست این موهای قشنگ بیرون باشه
- نه
اخمی کرد خندیدم وگفتم : پس تصمیم می گیریم تو هم موهات کوتاه کنی
- باشه
لبخند زدم ورفتم تو سالن وکنار خاله مهتاب که آرمیس کنارش بود منم رفتم وکنارش نشستم تا وقت شام که آرمیس گریه می کرد وبهانه می گرفت هر کاری می کردم اروم نمی شد امید اومد وکلی نازشو خرید که اروم بشه ولی عمرا اگه آروم می شد
امید : چش شده آسمان ؟
- میگه بریم خونه
امید : الان ؟!
تو بغلم داشت گریه می کرد سعید اومد کنارم وگفت : چی شده گلکم چرا گریه می کنی
امید : بهونه می گیره میگه بریم خونه
سعید : چرا عمو
آرمیس نگاهی بهش کرد واخم کرد وسرشو تو سینم قایم کرد
سعید :چش شده آخه
- گاهی وقت ها اینجوری میشه بهونه گیر میشه
سعید : من می خوام برم بستنی بخورم کی میاد ؟
آرمیس نگاهم کرد امید خندید وگفت : با بستنی می خوای گولش بزنی
برام اجیب بود چطور سعید می دونست آرمیس عاشق بستنیه
- بریم بستنی بخوریم مامان ؟
با آرامشش فهمیدم سعید تونسته با وعده بستنی آرومش کنه
سعید : میای عمو
ارمیس نگاهی به من انداخت وبعدم رفت تو بغل سعید
سعید : ما میریم بستنی می خوریم میایم
امیدخندید ورفت
- منم دلم بستنی می خواد
سعید نگاهم کرد وگفت : باشه واسه یه وقت دیگه
بهش اخم کردم ابرویی بالا انداخت ورفت وایی چقدر این سعید قشنگ تلافی کرده بود
- ۶۱.۸k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط