با خستگی راه می‌رفتم؛

با خستگی راه می‌رفتم؛
پشت سرم را نگاه کردم
بنظر می‌آمد که دارم با طنابی می‌کشم،
تپه‌ی اندوه را با دست راستم
و کوهِ امید را با دست چپم.
دیدگاه ها (۰)

و در آخر؛همین که تو راضی به رنج و اندوه من شدی، من جواب تمام...

«با این همه! ــ من می‌خواهم همچنان آزادانه و صمیمانه با تو ح...

بعد از مرگم، اگر نسیمی موهایت را رقصاند، بدان من هستم که هنو...

زخم، نه برای رنج دادن، که برای یادآوری‌ است؛یادآوری اینکه زی...

خاطرات ایمیلیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط