لیان نگاهی به کوک انداخت و گفت:
لیان نگاهی به کوک انداخت و گفت:
– حقیقت یا جرأت؟
کوک با اعتماد به نفس:
– حقیقت.
لیان لبخند زد:
– تا حالا شده کسی رو انقدر بزنی که خودش گریه کنه؟
کوک کمی خندید:
– آره... ولی بعدش براش جبران کردم.
نور اطرافش تغییر نکرد، یعنی حقیقت گفته بود.
❤️
بعد نوبت هوپی شد که از نامجون بپرسه.
هوپی با لبخندی دوستانه:
– حقیقت یا جرأت؟
نامجون:
– حقیقت.
هوپی:
– تا حالا شده چیزی رو پنهون کنی از ما... از برادرات؟
نامجون کمی مکث کرد، بعد آهسته گفت:
– آره، چند بار.
همه به هم نگاه کردند ولی نور تغییر نکرد... حقیقت بود.
💜
سوزی با نگاهی ریزبین و موذیانه رو به جیمین کرد.
سوزی:
– جیمین... حقیقت یا جرأت؟
جیمین با آرامش همیشگیش گفت:
– حقیقت.
سوزی با صدایی کشیده و کنایهآمیز:
– تا حالا شده به دختری که هیچ قدرتی نداره علاقهمند شی؟
(نگاهش مستقیم به آسا بود)
جیمین لحظهای نگاهش را به آسا دوخت و گفت:
– آره... شده.
نور اطرافش خاموش ماند... و همه سکوت کردند🤍
شوگا با چشمان آرامش رو به برایان کرد:
– حالا نوبت منه. حقیقت یا جرأت؟
برایان:
– حقیقت.
شوگا:
– تو از کدوم یکی از ما بیشتر خوشت میاد؟ صادق باش.
برایان:
– تهیونگ. چون مثل یخ ساکته ولی ته دلش شعله داره.
همه لبخند زدند. نور آبی نیامد... یعنی حقیقت بود.
💚
و بالاخره، تهیونگ نگاهی سرد اما پر از معنا به آسا انداخت.
– آسا... حقیقت یا جرأت؟
آسا کمی مردد ماند. نگاهها روی او قفل شد. با صدایی آرام گفت:
– حقیقت.
تهیونگ با لحنی جدی:
– از من میترسی؟
سکوتی سنگین حکمفرما شد. آسا با نگاهی که درد و خاطرهی یخ در آن موج میزد، فقط گفت:
– بله.
نور اطرافش تغییر نکرد. همه میدانستند... حقیقت تلخ بود.
🖤🩶🤍
– حقیقت یا جرأت؟
کوک با اعتماد به نفس:
– حقیقت.
لیان لبخند زد:
– تا حالا شده کسی رو انقدر بزنی که خودش گریه کنه؟
کوک کمی خندید:
– آره... ولی بعدش براش جبران کردم.
نور اطرافش تغییر نکرد، یعنی حقیقت گفته بود.
❤️
بعد نوبت هوپی شد که از نامجون بپرسه.
هوپی با لبخندی دوستانه:
– حقیقت یا جرأت؟
نامجون:
– حقیقت.
هوپی:
– تا حالا شده چیزی رو پنهون کنی از ما... از برادرات؟
نامجون کمی مکث کرد، بعد آهسته گفت:
– آره، چند بار.
همه به هم نگاه کردند ولی نور تغییر نکرد... حقیقت بود.
💜
سوزی با نگاهی ریزبین و موذیانه رو به جیمین کرد.
سوزی:
– جیمین... حقیقت یا جرأت؟
جیمین با آرامش همیشگیش گفت:
– حقیقت.
سوزی با صدایی کشیده و کنایهآمیز:
– تا حالا شده به دختری که هیچ قدرتی نداره علاقهمند شی؟
(نگاهش مستقیم به آسا بود)
جیمین لحظهای نگاهش را به آسا دوخت و گفت:
– آره... شده.
نور اطرافش خاموش ماند... و همه سکوت کردند🤍
شوگا با چشمان آرامش رو به برایان کرد:
– حالا نوبت منه. حقیقت یا جرأت؟
برایان:
– حقیقت.
شوگا:
– تو از کدوم یکی از ما بیشتر خوشت میاد؟ صادق باش.
برایان:
– تهیونگ. چون مثل یخ ساکته ولی ته دلش شعله داره.
همه لبخند زدند. نور آبی نیامد... یعنی حقیقت بود.
💚
و بالاخره، تهیونگ نگاهی سرد اما پر از معنا به آسا انداخت.
– آسا... حقیقت یا جرأت؟
آسا کمی مردد ماند. نگاهها روی او قفل شد. با صدایی آرام گفت:
– حقیقت.
تهیونگ با لحنی جدی:
– از من میترسی؟
سکوتی سنگین حکمفرما شد. آسا با نگاهی که درد و خاطرهی یخ در آن موج میزد، فقط گفت:
– بله.
نور اطرافش تغییر نکرد. همه میدانستند... حقیقت تلخ بود.
🖤🩶🤍
- ۶.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط