✨ پارت 11🍀
✨ پارت 11🍀
ازدواج اجباری
ویو ا.ت
سریع با خنده از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین و تهیونگ هم دنبالم میومد و به خانم کیم (مادر تهیونگ)
برخورد کردم و افتادم.
¢دخترم حواست باشه
-مامان
¢سلام پسرم .امشب مهمونی هست یادت نره .
+چیییییییی !!! مهمونی کی؟؟؟
- مهمونی برادر ناتنیم
+چی ؟؟؟؟؟؟
-بلند شو بریم بهت جریان رو میگم
+ اوک آقایی کیممممم
چند ساعت بعد
ویو ا.ت
لباس بینطیری پوشیده بودم و آرایش ملایمی کرده بودم
خیره کننده شده بودم و موهامو باز گذاشته بودم و از توی آینه به خودم نگاه میکردم.
ویو تهیونگ
کاملا اعصابم خورد شده بود چون بردار ناتنیم چرا باید بعد این همه سال پیداش بشه و یک مهمونی بگیره ولی وقتی وارد اتاق شدم ا.ت رو دیدم زبونم بند اومده بود زیبایی بیش از یک انسان رو گرفته بود و انگار یک فرشته از آسمون
امده پایین شده بود .
+خوشگل شدم آقایی کیمممم؟؟
-عالی شدی فرشته من
+بریم؟؟
-بریم فرشته
ویو جلو در عمارت کیم سوکجین (برادر ناتنی تهیونگ)
ویو ا.ت
عمارتی بزرگ مانند کاخ سلطنتی جلوم بود با مرد های بزرگ و چهار شونه با کت و شلوار مشکی که قابل شمارش نبودن.به تهیونگ نزدیک تر شدم و گفتم
+تهیونگ
-جونم پرنسس
+حالت تهوع دارممممم
-وایسا چی گفتییی
+حالت تهوع دارممممم
- نکنه حام.....له ای........ حامله ای؟؟؟
+ زدم بهش و گفتم نه باباااااا
- عا رایت میگی تند نرم
بعد چند مین رسیدیم در های بزرگ عمارت برامون باز شد . مردی چهار شونه با کت و شلوار مشکی بسیار شیکی وایساده بود و نیشخند زده بود و تا تهیونگ و منو دید به سمتمون آمد .
&خوش آمدید
ویو تهیونگ
دلم میخواست تفنگم رو در بیارم و یکی تو سرش شلیک کنم و با چشمای خمار و حالت سرد و گفتم
-ممنونم !! تعجب کردم بعد این همه سال منو دعوت کردی به خونت
+تو ذهنم واتتتتتت اینجا خونشهههه وات فاخ
& تهیونگ من باید از دست تو ناراحت باشم که با همچنین زن زیبایی ازدواج کردی و منو دعوت نکردی
- دلم خواست (رک 🤌🏻)
+ما دیگه بریم از تدارک های که دادید لذت ببریم
دست تهیونگ رو گرفتم و بردم سر میز نشستیم .
ویو بعد از شام
همش نگاهای سنگین کیم سوکجین رو خودم احساس میکردم که .......
صدای وحشت ناکی از در عمارت اومد و چندین مرد با اسلحه های بزرگ وارد شدن و سوکجین رفت سمت اونها و گفت
& تهیونگ صاف افتادی تو تله
تهیونگ بلند شد با حالتی ریلکس و شیک جلوی من ایستاد و گفت
-فک کردی من احمقم
ناگهان همه تنفگ هاشون رو در آوردن و به سمت سوکجین گرفتن .
این داستان ادامه دارد
تا شب سعی میکنم بزارم پرنسس هااااا✨
ازدواج اجباری
ویو ا.ت
سریع با خنده از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین و تهیونگ هم دنبالم میومد و به خانم کیم (مادر تهیونگ)
برخورد کردم و افتادم.
¢دخترم حواست باشه
-مامان
¢سلام پسرم .امشب مهمونی هست یادت نره .
+چیییییییی !!! مهمونی کی؟؟؟
- مهمونی برادر ناتنیم
+چی ؟؟؟؟؟؟
-بلند شو بریم بهت جریان رو میگم
+ اوک آقایی کیممممم
چند ساعت بعد
ویو ا.ت
لباس بینطیری پوشیده بودم و آرایش ملایمی کرده بودم
خیره کننده شده بودم و موهامو باز گذاشته بودم و از توی آینه به خودم نگاه میکردم.
ویو تهیونگ
کاملا اعصابم خورد شده بود چون بردار ناتنیم چرا باید بعد این همه سال پیداش بشه و یک مهمونی بگیره ولی وقتی وارد اتاق شدم ا.ت رو دیدم زبونم بند اومده بود زیبایی بیش از یک انسان رو گرفته بود و انگار یک فرشته از آسمون
امده پایین شده بود .
+خوشگل شدم آقایی کیمممم؟؟
-عالی شدی فرشته من
+بریم؟؟
-بریم فرشته
ویو جلو در عمارت کیم سوکجین (برادر ناتنی تهیونگ)
ویو ا.ت
عمارتی بزرگ مانند کاخ سلطنتی جلوم بود با مرد های بزرگ و چهار شونه با کت و شلوار مشکی که قابل شمارش نبودن.به تهیونگ نزدیک تر شدم و گفتم
+تهیونگ
-جونم پرنسس
+حالت تهوع دارممممم
-وایسا چی گفتییی
+حالت تهوع دارممممم
- نکنه حام.....له ای........ حامله ای؟؟؟
+ زدم بهش و گفتم نه باباااااا
- عا رایت میگی تند نرم
بعد چند مین رسیدیم در های بزرگ عمارت برامون باز شد . مردی چهار شونه با کت و شلوار مشکی بسیار شیکی وایساده بود و نیشخند زده بود و تا تهیونگ و منو دید به سمتمون آمد .
&خوش آمدید
ویو تهیونگ
دلم میخواست تفنگم رو در بیارم و یکی تو سرش شلیک کنم و با چشمای خمار و حالت سرد و گفتم
-ممنونم !! تعجب کردم بعد این همه سال منو دعوت کردی به خونت
+تو ذهنم واتتتتتت اینجا خونشهههه وات فاخ
& تهیونگ من باید از دست تو ناراحت باشم که با همچنین زن زیبایی ازدواج کردی و منو دعوت نکردی
- دلم خواست (رک 🤌🏻)
+ما دیگه بریم از تدارک های که دادید لذت ببریم
دست تهیونگ رو گرفتم و بردم سر میز نشستیم .
ویو بعد از شام
همش نگاهای سنگین کیم سوکجین رو خودم احساس میکردم که .......
صدای وحشت ناکی از در عمارت اومد و چندین مرد با اسلحه های بزرگ وارد شدن و سوکجین رفت سمت اونها و گفت
& تهیونگ صاف افتادی تو تله
تهیونگ بلند شد با حالتی ریلکس و شیک جلوی من ایستاد و گفت
-فک کردی من احمقم
ناگهان همه تنفگ هاشون رو در آوردن و به سمت سوکجین گرفتن .
این داستان ادامه دارد
تا شب سعی میکنم بزارم پرنسس هااااا✨
- ۱.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط