وقتی به هم خیانت میکنید وpt

وقتی به هم خیانت میکنید و...pt²
دوباره نه!
اینجا چیکار میکرد؟؟
چی میخواست از من؟؟
نه نه نه نه..من..من داشتم
داشتم..
فراموشش میکردم! چرا اومده؟! آروم لب زد:"سلام"
با اخم نگاهش کردم:"اینجا چیکار میکنی؟*جدی*"
گلوشو صاف کرد:"خ..خب..اومدم که..حرف بزنیم!"
"من با تو حرفی ندارم"
اینو آروم ولی سرد گفتم..کافیم رو برداشتم و خواستم برم که دستمو گرفت:"هی هی وایسا کجا میخوای بری؟؟"
"میخوام برم پولشو حساب کنم!"
"نمیخواد خودم حساب کردم فقط یک دقیقه بشین حرف بزنیم همین!"
نباید وا میدادم...صحنه ی وقتی که توی رستوران مچش رو گرفتم تو ذهنم تکرار میشد..نه نه نه تازه داشتم فراموش میکردم
به من اون شب گفته بود میره خونه ی یکی از دوستاش..ولی بدترین دروغ رو بهم گفته بود!
پوزخند صدا داری زدم:"حرف؟؟چه حرفی ها؟؟بعدا از دو ماه سر و کلت پیدا شده داری میگی حرف بزنیم؟!چقدر عوضی میتونی باشی ها؟!"
از اونجا بیرون اومدم...دنبالم اومد:"نایون..خواهش میکنم فقط یه دقیقه وایسا...بزار حرف بزنم!"
"همچیو خودم اون شب دیدم"
"ولی نزاشتی توضیح بدم.."
عصبی نگاهش کردم..توی چشماش حس شرمندگی به وضوح دیده میشد..چقدر دلم برای نگاهش تنگ شده بود..
نه نه نباید..نباید وا بدم:"توضیح؟!چطور انقدر پرو ای ها؟؟چطور انقدر احمقی؟؟چه توضیحی داری؟؟انتظار داری الان باورت کنم یا بهت اعتماد کنم؟؟"
"خ..خیلی خب..حق با توعه ولی..فقط یک دقیقه بهم گوش بده همین!"
"من با تو حرفی ندارم خواهشا بیشتر از این گند نزن تو روزم!"
داشتم میرفتم که داد زد:"نایون!"
برگشتم عصبی نگاهش کردم...با کلافگی گفت:"فقط یه لحظه بریم تو ماشین بشینیم بعد..بزار فقط دو کلمه حرف بزنم بعدشم برو پشت سرتم نگاه نکن اصن دلت نخواست حرفامو باور نکن و برو!...لطفا.."
"فقط برای این میام تا دست از سرم برداری"
لبخندی از سر ذوق زد و عین پسر بچه ها دستمو گرفت که بریم سمت ماشینش...دستمو از دستش کشیدم:"خودم میام!"
نشستیم تو ماشین...کلاهشو از سرش در اورد..
جونگ کوک:"خوبی؟؟"
"نیومدم واسه احوال پرسی! هر حرفی داری زود بزن"
سرشو انداخت پایین...خودشم میدونست این رفتارم حقشه!
آهی کشید و آب دهنش رو صدا دار قورت داد:"حق داری ازم متنفر باشی...ولی نباید قضاوتم کنی"
پوزخند زدم:"میخوای کارت رو انکار کنی آقای جئون؟!میخواس انکار کنی که با دختر عموت بهم خیانت کردی؟؟"
اخم کرد:"نمیخوام انکار کنم..و قبلا هم آقای جئون نبودم!"
"چون قبلا خیانت نکرده بودی..رفتی خوشگذرونی هان رو کردی برگشتی پیش من؟؟"
سرشو انداخت پایین دوباره:"درسته..حق با توئه.."
"میشه حرفتو زودتر بزنی؟؟وقتمو به اندازه ی کافی هدر دادی"
معلومه که دلم نمیخواست باهاش اینجوری حرف بزنم ولی...حقش بود
نفس عمیقی کشید:"خیلی خب..وقتشه همچیو برات تعریف کنم!"
ادامه داد:"میدونی که مادر پدر من چقدر دوست داشتن من با دختر عموم ازدواج کنم..تمام تلاششونو کردن...اون روز من رو فرستادن که با دختر عموم برم سر قرار...اون اصلا دوست پسر داشت درست مثل من که با تو توی رابطه بودم..ولی پدر مادرامون کلا دوست داشتن که منو اون باهم باشیم..هیچیز تقصیر من و یا اون نبود..من نخواستم که با اون تو رابطه باشم..اونم نمیخواست هیچکدوم علاقه ای به همدیگه نداریم..هردومون کسای دیگه ای رو دوست داریم...بعد از دو ماه تلاش تونستم پدر و مادرم رو راضی کنم که..که...من یه نفر دیگرو دوست دارم دست از سرم بردارن...من اون شب مجبوری با دختر عموم رفتم سر قرار...قسم میخورم که..همچی یهویی بهم ریخت..قرار بود یه قرار مصنوعی بریم تا پدر مادرامون دست از سر هردومون بردارن ولی..اون موقع تو یهو اومدی..منم هول کردم خب دیگه..نمیدونستم باید چیکار کنم..بهت چی بگم..میترسیدم حرفمو باور نکنی..تا اینکه دلمو به دریا زدم امروز اومدم...چون دیگه طاقت نداشتم.."
هیچی نگفتم..چند دقیقه گذشت..بعدش گفت:"خب..چی میگی؟؟"
"چرا باید حرفاتو باور کنم؟!"
"مدرک دارم...میتونم به دختر عموم زنگ بزنم باهاش حرف بزنم بزارم رو بلندگو"
ادامه دارد...
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۸)

چندپارتی:وقتی به هم خیانت میکنید و...pt³هیچی نگفتم..گوشیشو ا...

و بالاخره درخواستی از هیونگ لاینننننن1 و2:باشه چشم حتما میزا...

احساس میکنم میدونم 1 تا 4 رو کیه🤣1و 2 و3:از کی باشه؟(حتما می...

https://harfeto.timefriend.net/17718623869035خلاصه که حرفی چ...

عشق کصشر هستش ریدم تو عشق کاش اون روز باهات آشنا نمی شدم کاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط