یاد دارم در غروبی سرد سرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد می زد: "کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم"،
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!!
سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،

بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،

صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،

باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...، "دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،

خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا، سفره خالی می خرید؟!!

#قیصر_امین_پور
دیدگاه ها (۵)

ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگاردل به تو بستیم و آخر ...

چرخ گردون با دلم به به چه بازی میکندبا من خسته عجب بنده نو...

در عشق‌های بشری؛ گاه چنان تواضع و از خودگذشتگی بیش از حدی وج...

تو را دختـر نامــیدند و یک روز در سیصد و‌ شصـت و پنـج روز سا...

مافیای عاشق. پارت: ۱۲

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت20#یاس...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁸ رسیدن خونه همگی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط