گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³¹
کمی خم شد تا توی چهرهم نگاه کنه و بعد گفت:اگه هنوز حالت خوب نیست،نمیرم
سرم ناگهانی بالا اومد.
برای لحظهای فکر کردم درست نشنیدم.
سریع لب زدم:نه..من حالم خوبه،اگه یکم استراحت کنم حالم بهتر میشه،تو میتونی بری
نگاهش چند لحظهای روی صورتم موند اما بعد سرشو آروم تکون داد.
صاف وایساد.
دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و گفت:تکرار نمیکنم..خوب غذاتو بخور و خوب استراحت کن
سرمو تکون دادم.
نگاهشو سخت ازم گرفت و برگشت.
چند قدمی به سمت در برداشته بود که با صدای من وایساد.
+مواظب خودت باش
آروم برگشت.
پرمعنی نگاهم کرد.
بعد سرشو آروم تکون داد و رفت.
رفت و من توی سکوت اتاق غرق شدم.
چرا برام انقدر مهم شده؟
چرا نمیخوام از کنارم جم بخوره؟
چرا تنش انقدر بوی خوبی میده؟
چرا دلم میخواد ساعت ها به چشمهاش خیره بمونم؟
چرا؟..
خودم رو گم کرده بودم..میون اون همه "چرا" گم شده بودم.
دلشوره بدی قلبم رو احاطه کرده بود..
یهو تنم بدجور بیحال شد و چشمام سنگینی کردن.
حتما بخاطر سرُمه..
چشمامو بستم و به عالم بیخبری رفتم.
تنم دیگه اون بیحالی رو نداشت.
فقط سرم کمی درد میکرد.
بوی ادویه غذا میاد..
چشمامو باز کردم.
شب شده بود و نور ماه از پنجره به داخل میتابید.
یعنی انقدر زیاد خوابیدم؟
سوپی روی میز کنار تخت بود.
ازش بخار بلند میشد و همین نشون میداد خدمتکار تازه آوردتش.
آروم بلند شدم و روی تخت نشستم.
سرُمی توی دستم نبود.
حتما بازش کردن.
نفس عمیقی کشیدم و سوپ رو برداشتم.
اشتها نداشتم اما یاد حرفهای تهیونگ افتادم.
پس سعی کردم تا آخرشو بخورم.
بعد از خوردن سوپ از روی تخت بلند شدم.
پاهام گرفته بود از بس روی تخت بودم.
باید یکم قدم بزنم.
به سمت در رفتم و بازش کردم.
تا از اتاق اومدم بیرون چشمم خورد به تلفنِ روی میز.
تمام حرفهای لیام توی گوشم پیچید..
قلبم یخ زد و برای لحظه ای از تپیدن ایستاد.
به کل یادم رفته بود..
نکنه..نکنه بلایی سر هم بیارن؟
شاید تهیونگ برای همین..
دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
الان چیکار کنم؟
باید با تهیونگ حرف بزنم..
اما چطور؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³¹
کمی خم شد تا توی چهرهم نگاه کنه و بعد گفت:اگه هنوز حالت خوب نیست،نمیرم
سرم ناگهانی بالا اومد.
برای لحظهای فکر کردم درست نشنیدم.
سریع لب زدم:نه..من حالم خوبه،اگه یکم استراحت کنم حالم بهتر میشه،تو میتونی بری
نگاهش چند لحظهای روی صورتم موند اما بعد سرشو آروم تکون داد.
صاف وایساد.
دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و گفت:تکرار نمیکنم..خوب غذاتو بخور و خوب استراحت کن
سرمو تکون دادم.
نگاهشو سخت ازم گرفت و برگشت.
چند قدمی به سمت در برداشته بود که با صدای من وایساد.
+مواظب خودت باش
آروم برگشت.
پرمعنی نگاهم کرد.
بعد سرشو آروم تکون داد و رفت.
رفت و من توی سکوت اتاق غرق شدم.
چرا برام انقدر مهم شده؟
چرا نمیخوام از کنارم جم بخوره؟
چرا تنش انقدر بوی خوبی میده؟
چرا دلم میخواد ساعت ها به چشمهاش خیره بمونم؟
چرا؟..
خودم رو گم کرده بودم..میون اون همه "چرا" گم شده بودم.
دلشوره بدی قلبم رو احاطه کرده بود..
یهو تنم بدجور بیحال شد و چشمام سنگینی کردن.
حتما بخاطر سرُمه..
چشمامو بستم و به عالم بیخبری رفتم.
تنم دیگه اون بیحالی رو نداشت.
فقط سرم کمی درد میکرد.
بوی ادویه غذا میاد..
چشمامو باز کردم.
شب شده بود و نور ماه از پنجره به داخل میتابید.
یعنی انقدر زیاد خوابیدم؟
سوپی روی میز کنار تخت بود.
ازش بخار بلند میشد و همین نشون میداد خدمتکار تازه آوردتش.
آروم بلند شدم و روی تخت نشستم.
سرُمی توی دستم نبود.
حتما بازش کردن.
نفس عمیقی کشیدم و سوپ رو برداشتم.
اشتها نداشتم اما یاد حرفهای تهیونگ افتادم.
پس سعی کردم تا آخرشو بخورم.
بعد از خوردن سوپ از روی تخت بلند شدم.
پاهام گرفته بود از بس روی تخت بودم.
باید یکم قدم بزنم.
به سمت در رفتم و بازش کردم.
تا از اتاق اومدم بیرون چشمم خورد به تلفنِ روی میز.
تمام حرفهای لیام توی گوشم پیچید..
قلبم یخ زد و برای لحظه ای از تپیدن ایستاد.
به کل یادم رفته بود..
نکنه..نکنه بلایی سر هم بیارن؟
شاید تهیونگ برای همین..
دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
الان چیکار کنم؟
باید با تهیونگ حرف بزنم..
اما چطور؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۳.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط