پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۸♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۸♡)
تهیونگ : انگار دنیا اونطوری نبود که بهم میگفتین انقدر همه چیز پوچه که انگار دیگه هیچی نیست که بتونه برای ادامه دادن ترغیبم کنه
صدای نفس عمیق پدرش رو شنید و کمی بعد منتظر چشمهایش رو بست
همیشه همینطور بود. تهیونگ هر وقت حس میکرد به ته خط رسیده، که دیگه هیچی نمیتونه بدتر ،بشه به منبع آرامش اش زنگ میزد چون می دونست پدرش توی هر شرایطی میتونه روزنه امید رو پیدا کنه.
نقطه ی اتصالش به فردا رو پدرش نجوا کرد
:وقتی بهم خبر دادی که آیرین بارداره یادمه اولش با لبخند خبرت رو دادی اما بعدش زدی زیر گریه... یادمه اونجا
بهت گفتم خیلی بزرگ شدی کیم تهیونگ از اون لحظه ای که بچه ت رو بغل بگیری انقدر بزرگ میشی که هیچ مشکلی نتونه اندازه ات بشه و از پا درت !بیاره بهت گفتم تا میتونی اینجا گریه کن چون وقتی بچه ات پا به دنیا بذاره تو اولین قهرمان زندگیش میشی یکی که نه اشتباه میکنه نه گریه
میکنه نه میتونه زخمی ،بشه نه دردش میگیره و نه حتی میمیره اما یادم رفت بهت بگم اون هم قراره قهرمان زندگی تو باشه مهم نیست الان سرگشته ی چی شدی، فقط
کافیه به خانواده ی کوچیکت فکر کنی تا قدرت، طوری به رگهات برسه که از پس همه چیز بر بیای آیرین و روون لنگرای نجاتت از هر منجلابیان .پسر با وجود عشق اونا توی قلبت محاله از فردا ناامید .بشی حتی اگر توی اون فردا نباشی اما فکر به اینکه عزیزانت اون فردا رو زندگی میکنن میتونه کافی باشه... اون دوتا نعمت خوشگلی که تویخونه ت داری رو فراموش نکن...
تهیونگ به انعکاس چهرهاش توی شیشه نگاه کرد کی لبخند زده بود؟
به چی؟ چه حسی توی دلش پخش شد که تهش به این لبخند ناخودآگاه رسید؟ پدرش بسته ای از داشبورد خارج کرد و اون رو به تهیونگ
داد. این یه قرضه فکر میکنم اندازهی پولی باشه که نیاز داری ما فعلا بهش نیازی نداریم میتونی با بوگوم کار جدیدت رو راه بندازی تهیونگ بیخبر از همه جا ابرویی بالا انداخت بوگوم؟ امکان نداشت اون هنوز با بوگوم در ارتباط بود؟ اون دوست دوران دبیرستانش بود تقریبا میشد گفت
صمیمی ترین دوستش قبل از ورود به کمپانی اونا هر دو با هم اودیشن داده بودن اما فقط تهیونگ قبول شد و بعد از ورودش به کمپانی دوستی اونها کمرنگ و کمرنگتر شد... تهیونگ دیگه متعلق به یه دنیای دیگه شده بود. جایی که دست بوگوم از رسیدن بهش کوتاه بود و این فاصله بیشتر و بیشتر شد! با توقف ماشین تهیونگ به خودش اومد و با تردید به
پدرش نگاه کرد که منتظر پیاده شدنش بود. به آرومی در رو باز کرد که آخرین سفارش پدرش رو شنید: حتما این هفته روون رو با خودت بیار دگو مادرت دلتنگه
تهیونگ که حالا پیاده شده بود خم شد و از شیشه به پدرش نگاه کرد تهیونگ : اگر دلتنگه پس چرا مامان رو با خودت نیاوردی؟
پدرش دستی ماشین رو خوابوند و جواب داد هر چقدرم که مادرت مقصر باشه باز اون بزرگتره بهتره اول آیرین برای از بین بردن کدورتها پا پیش بذاره! و بعد به راه افتاد و تهیونگ رو توی بهت تازه ای فرو برد آیرین با مادرش مشکل داشت
تهیونگ : انگار دنیا اونطوری نبود که بهم میگفتین انقدر همه چیز پوچه که انگار دیگه هیچی نیست که بتونه برای ادامه دادن ترغیبم کنه
صدای نفس عمیق پدرش رو شنید و کمی بعد منتظر چشمهایش رو بست
همیشه همینطور بود. تهیونگ هر وقت حس میکرد به ته خط رسیده، که دیگه هیچی نمیتونه بدتر ،بشه به منبع آرامش اش زنگ میزد چون می دونست پدرش توی هر شرایطی میتونه روزنه امید رو پیدا کنه.
نقطه ی اتصالش به فردا رو پدرش نجوا کرد
:وقتی بهم خبر دادی که آیرین بارداره یادمه اولش با لبخند خبرت رو دادی اما بعدش زدی زیر گریه... یادمه اونجا
بهت گفتم خیلی بزرگ شدی کیم تهیونگ از اون لحظه ای که بچه ت رو بغل بگیری انقدر بزرگ میشی که هیچ مشکلی نتونه اندازه ات بشه و از پا درت !بیاره بهت گفتم تا میتونی اینجا گریه کن چون وقتی بچه ات پا به دنیا بذاره تو اولین قهرمان زندگیش میشی یکی که نه اشتباه میکنه نه گریه
میکنه نه میتونه زخمی ،بشه نه دردش میگیره و نه حتی میمیره اما یادم رفت بهت بگم اون هم قراره قهرمان زندگی تو باشه مهم نیست الان سرگشته ی چی شدی، فقط
کافیه به خانواده ی کوچیکت فکر کنی تا قدرت، طوری به رگهات برسه که از پس همه چیز بر بیای آیرین و روون لنگرای نجاتت از هر منجلابیان .پسر با وجود عشق اونا توی قلبت محاله از فردا ناامید .بشی حتی اگر توی اون فردا نباشی اما فکر به اینکه عزیزانت اون فردا رو زندگی میکنن میتونه کافی باشه... اون دوتا نعمت خوشگلی که تویخونه ت داری رو فراموش نکن...
تهیونگ به انعکاس چهرهاش توی شیشه نگاه کرد کی لبخند زده بود؟
به چی؟ چه حسی توی دلش پخش شد که تهش به این لبخند ناخودآگاه رسید؟ پدرش بسته ای از داشبورد خارج کرد و اون رو به تهیونگ
داد. این یه قرضه فکر میکنم اندازهی پولی باشه که نیاز داری ما فعلا بهش نیازی نداریم میتونی با بوگوم کار جدیدت رو راه بندازی تهیونگ بیخبر از همه جا ابرویی بالا انداخت بوگوم؟ امکان نداشت اون هنوز با بوگوم در ارتباط بود؟ اون دوست دوران دبیرستانش بود تقریبا میشد گفت
صمیمی ترین دوستش قبل از ورود به کمپانی اونا هر دو با هم اودیشن داده بودن اما فقط تهیونگ قبول شد و بعد از ورودش به کمپانی دوستی اونها کمرنگ و کمرنگتر شد... تهیونگ دیگه متعلق به یه دنیای دیگه شده بود. جایی که دست بوگوم از رسیدن بهش کوتاه بود و این فاصله بیشتر و بیشتر شد! با توقف ماشین تهیونگ به خودش اومد و با تردید به
پدرش نگاه کرد که منتظر پیاده شدنش بود. به آرومی در رو باز کرد که آخرین سفارش پدرش رو شنید: حتما این هفته روون رو با خودت بیار دگو مادرت دلتنگه
تهیونگ که حالا پیاده شده بود خم شد و از شیشه به پدرش نگاه کرد تهیونگ : اگر دلتنگه پس چرا مامان رو با خودت نیاوردی؟
پدرش دستی ماشین رو خوابوند و جواب داد هر چقدرم که مادرت مقصر باشه باز اون بزرگتره بهتره اول آیرین برای از بین بردن کدورتها پا پیش بذاره! و بعد به راه افتاد و تهیونگ رو توی بهت تازه ای فرو برد آیرین با مادرش مشکل داشت
- ۱۵.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط