بچه ها ترو خدا صبر داشته باشید یروز این بنده خدا

بچه ها ترو خدا صبر داشته باشید یروز این بنده خدا:
https://wisgoon.com/melika.omega
پارت نمیده خفش میکنید انگار ۴۰۰۰ ساله پارت نداده
■■■■■■□□□□□♡♡♡♡♡♤♡◇
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 31 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡




اون زنگ تموم شد و بعد از تعطیل شدن مدرسه به سمت خوابگاه راه افتادم یه جورایی دل تو دلم نیست که برم کنسرت سورا با صدای نورا دوست دارم زودتر ببینمش

به خوابگاه رسیدم و وارد شدم که آلمایت رو دیدم کنار ثورا ایستاده بود و لبخند میزد ولی قیافه ثورا کاملا کلافه بود...

آلمایت:اوه،باکوگوی جوان بالاخره اومدی ،بیا اینجا

چه خبره یعنی همینطور که بهشون نزدیک می‌شدم به کل دوستام نگاه می‌کردم که با نگاهی متفکر به ثورای کلافه نگاه می‌کردند...

رفتم جلو و پرسیدم،چی شده؟

ثورا:مناسفانه آلمایت دید که دارم واسه کنسرتم تمرین میکنم و به نظرش اومد که بهتره رقص کنسرت دو نفره باشه...

قشنگ داشت با حرص می‌گفتا با حرص...ادامه داد:

_و الان قراره از بین پسرای همپای رقص نتخاب کنم ،به زور...

از حرص خوردن ثورا خندم گرفته بود که بزور جلوی خودمو گرفتم

همون لحظه صدای در خوابگاه اومد

_ببخشید با جناب آلمایت کار داشتم

وای این چیه من دارم میبینم؟؟؟مامانم بوووووووود،نههه اینجا چیکار میکنه؟پشت سرش مامان کل بچه ها هم اومدن داخل،واییی مامانا اومدن که چی؟؟هااا؟؟؟

آلمایت:خوش آمدید خانوما...ولی...شما قرار بود یه ساعت دیگه اینجا باشین...خیلی زود اومدین ولی خب کاریه که شده...بفرمایید بشینید...

آلمایت دوباره به ثورا نگاه کرد و گفت خب،انتخاب من...آمممم میدوریا،کریشیما،اممم شوتو...‌

یکم فکر کرد و بعد گفت:باکوگو

انگار دنیا را بهم داده بودن ولی دلیل این حس خوب چیه چرا خودمو نمی‌فهمم مهم نیست الان مهم اینه که نورا رو برگردونم همینو ب...

قبل از تموم شدن فکرم تو مغزم المایت ادامه داد:باکوگو تو درام بزن...

یه دفعه شونه‌هام شل شد...عی بابا،این آلمایت هم که گند میزنه به نقشه هام...

ظاهر خونسرد به خودم گرفتم و باشه ای گفتم و. رفتم پشت دم و دستگاه درام...ثورا نمیتونست چیزی بگه چون اگه میگفت اخراج میشد و نمیتونست راحت از من انتقام بگیره

بچه‌ها دونه دونه میومدن، میدوریا اول اومد...واییی پسره تو مخ عین خر سرشو انداخته بود پایین و سرخ شده بود...بابا یه رقص تانگوعه دیگه مگه چیه ؟؟؟داره حسووودیم میشهههههه،اینا بلد نیستن جنتلمن بازی دربی.... وایسا...من دارم چی میگم؟؟؟؟؟وای باکوگو خفه شو که روانی شدی رفتتت

پسرا رفتن و اومدن که نوبت رسید به شوتو...ببین...ببین با یه حسرتی داشتم نگاشون میکردم که نگو ،ثورا موقع رقص همش لبخند میزد ولی همین تموم میشد لبخندش محو میشد،فک کنم واسه ظاهرسازی...

بعد از مدتی...میخواستن شوتو رو انتخاب کنن که مامانم عین فرشته نجات گفت:

بزارین باکوگو هم امتحان کنه اخه میدونین،پسرم عاشق موسیقیه

آلمایت یه نگا به ثورا با استرس انداخت و یه نگا به من که با اطمینان نگاش میکردم...

آلمایت:خیلخب...حالا،باشه...باکوگو

یه قدم به جلو رفتم که با نگاه عصبی ثورا مواجه شدم،ناخداگاه نیشخندی اومد روی لبم که سریع جمعش کردم...

اهنگ شروع شد...

حرکات رقصمو باهاش هماهنگ کردم و شروع کردیم ،لبخند نمیزد،اخم داشت و کاملا مشخص بود عصبانیه...بقیه با لبخند نگامون میکردن...ولی من حواسم به اطراف نبود... فقط...ث_نورا...اههه مهم نیست....


┃   ✍︎ Written by zahra┃
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

بچه ایشون توگامونه‌پیجش‌‌مسدود‌شده بایه‌پیج جدید آمده لطفا‌د...

کراشششششش

#رقیب_سخت پارت ۳۷میدوریا:"دستت درد نکنه‌..."شوتو با دستمال د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط