جادویی عشق part ۶۴
جادویی عشق part ۶۴
با لذت خندیدم.
موسيقي تموم شد..
وی دستش رو روی سینه گذاشت و کمي خبيث اروم گفت: باید
تعظيم كني..
هول و سریع خم شدم و تعظیم کردم که خیره بهم خنده ريزي کرد. همه بلند برامون دست زدن
آهنگ
جديدي شروع شد و خيلي زود کلي ادم دیگه ریختن وسط که
برقصن..
وی نرم دستم رو گرفت و بلندم کرد
اشتياق خيلي زيادي براي باله رقصیدن داشتم و خواستم دستم رو جدا کنم و بچرخم که انگار فهمید انگشتاش رو توي انگشتام قفل کرد و محکم نگهم داشت و لبخندي زد و گفت بدن و حرکاتت میخوان بي
پروا باشن.. مثل فکر و زبونت
زل زدم تو چشماش
شقیقه اش رو به شقیقه ام چسبوند و اروم کنار گوشم گفت: ولي
اینجا دیگه جاش نیست
چرا؟
نگفت.
هيچي
اهان چون زندانی این خونه ام..
فشاري به کمرم داد و گفت: اگه تو زنداني بودي همه زنداني ها آرزو
داشتن شبیه تو باشن و وضع تو رو داشته باشن
خندیدم.
همونجور بدون اینکه برقصیم وسط سالن ایستاده بودیم و اون کمرم
رو گرفته بود
سرش رو کج کرد و نگام کرد و گفت پرنده کوچولو.. اینجا آسمون به اندازه باز کردن بالها و پروازت نیست.
زل زدم تو چشماش
عمیق نگام کرد.
خيلي عمیق به هم نگاه مي
کردیم
وی اینجا- پرواز کنی بال و پرت رو میچینن
ازم روبرگردوند که گفتم:تو میچینی؟
پشت بهم وایستاد و گفت نه.
چرخید سمتم و گرم :گفت پس فقط تو اسمون من پرواز کن... هیچ کرکسی توش نیست..
گنگ و عرق کرده زل زدم بهش.
فقط تو اسمون من پروار کن..چون
اومد جلوم و گرم و درمونده دستش رو
گذاشت رو نیم رخم و
گفت:هیچ وقت با کس دیگه ای نرقص..هیچ وقت..
و ازم دور شد.
حس کردم دارم نفس کم میارم
نمیتونستم..
واقعا دیگه نمیتونستم تو فضایی باشم که وی هست..
نفسم رو بند میاورد
فضاي سالن واقعا برام سنگین شده بود.
راه افتادم.
صداي چندتا از مهمونا رو شنیدم که خیره بهم به هم میگفتن اون
دختر کیه؟
اروم اومدم بیرون.
نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم.
این مرد داره باهام چیکار میکنه؟؟
رفتم توي الاچيق وایستادم وزل زدم به اسمون.. ساعت که نبود ولی گمانم یه ساعتی بود که اینجا ایستاده بودم و
تازه نفسم داشت جا میومد.
وی چرا اینجایی؟
هول هيني گفتم و چرخیدم سمتش
کنارم ایستاده بود و نگام میکرد
سریع گفتم یه کم به هوای آزاد نیاز داشتم..
هول شده بودم.
اروم سري تکون داد.
نگاهي بهم انداخت و بعد با انگشت به یه جایی از سرش اشاره کرد و
گفت یه چیزی توی موهات گیر کرده
فك كردم حیووني چيزيه..
وحشت زده تند تند موهامو تکون داد و بهمش ریختم که کلافه
گفت: عه عه..
دستامو گرفت و گفت بذار من درش بیارم چرا خودزنی میکنی؟
صورتمو ترسیده جمع کردم.
اروم دستمو با یه دستش نگه داشت و اون يکي دستش رو برد کنار شقیقه ام و انگشتاش رو مثل شونه برد لاي موهام و نرم کشید و
انگار چیزي اومد توي دستش.
برگي رو جلوم گرفت.
اوووف...
همین؟
چقدر الکي ترسيده بودم..
همونجور خیره نگاهم کرد
دلم ریخت..
اروم دوباره دست به موهام کشید و نرم بردشون پشت گوشم.
دستامو مشت کردم
سرشو کشید کنار گوشم و خیلی گرم و بی قرار زمزمه کرد لباست خيلي بهت میاد..هم لباست و هم..رقصت جاي هيچ حرفي نداشت.. از گرماي نفسش توی گوشم داشتم خفه میشدم ولی به زور و اروم گفتم ممنون هول گفتم هم بابت خرید لباسه و هم..هم تعریف..که...
خيلي غير منتظره بوسه ارومي روي گونه ام و نزديك گوشم زد و گفت: واقعا زيبا شدي...واقعا ..
و بدون مکث رفت..
اصلا قلبم براي لحظه اي از کار افتاد
به زور دستم رو به ستون الاچیق گرفتم..
واااي..لعنتي..
خیلی گرمم شده بود.
لرزون دست به گردنم کشیدم تا نفسم در بیاد
واقعا گفت لباسم بهم میاد؟
واقعا بوسیدم؟
والي..
زدم وسط پیشونیم
چقدر بي جنبه شدم من..
گفت که گفت...
لرزون لبم رو گاز گرفتم و به مسیر رفته اش نگاه کردم و دست به
گونه ام کشیدم لبم رو گاز گرفتم و به مسیر رفته اش نگاه کردم و دست به
گونه ام کشیدم خر نشو تایکا.. لطفا خر نشو...
با لذت خندیدم.
موسيقي تموم شد..
وی دستش رو روی سینه گذاشت و کمي خبيث اروم گفت: باید
تعظيم كني..
هول و سریع خم شدم و تعظیم کردم که خیره بهم خنده ريزي کرد. همه بلند برامون دست زدن
آهنگ
جديدي شروع شد و خيلي زود کلي ادم دیگه ریختن وسط که
برقصن..
وی نرم دستم رو گرفت و بلندم کرد
اشتياق خيلي زيادي براي باله رقصیدن داشتم و خواستم دستم رو جدا کنم و بچرخم که انگار فهمید انگشتاش رو توي انگشتام قفل کرد و محکم نگهم داشت و لبخندي زد و گفت بدن و حرکاتت میخوان بي
پروا باشن.. مثل فکر و زبونت
زل زدم تو چشماش
شقیقه اش رو به شقیقه ام چسبوند و اروم کنار گوشم گفت: ولي
اینجا دیگه جاش نیست
چرا؟
نگفت.
هيچي
اهان چون زندانی این خونه ام..
فشاري به کمرم داد و گفت: اگه تو زنداني بودي همه زنداني ها آرزو
داشتن شبیه تو باشن و وضع تو رو داشته باشن
خندیدم.
همونجور بدون اینکه برقصیم وسط سالن ایستاده بودیم و اون کمرم
رو گرفته بود
سرش رو کج کرد و نگام کرد و گفت پرنده کوچولو.. اینجا آسمون به اندازه باز کردن بالها و پروازت نیست.
زل زدم تو چشماش
عمیق نگام کرد.
خيلي عمیق به هم نگاه مي
کردیم
وی اینجا- پرواز کنی بال و پرت رو میچینن
ازم روبرگردوند که گفتم:تو میچینی؟
پشت بهم وایستاد و گفت نه.
چرخید سمتم و گرم :گفت پس فقط تو اسمون من پرواز کن... هیچ کرکسی توش نیست..
گنگ و عرق کرده زل زدم بهش.
فقط تو اسمون من پروار کن..چون
اومد جلوم و گرم و درمونده دستش رو
گذاشت رو نیم رخم و
گفت:هیچ وقت با کس دیگه ای نرقص..هیچ وقت..
و ازم دور شد.
حس کردم دارم نفس کم میارم
نمیتونستم..
واقعا دیگه نمیتونستم تو فضایی باشم که وی هست..
نفسم رو بند میاورد
فضاي سالن واقعا برام سنگین شده بود.
راه افتادم.
صداي چندتا از مهمونا رو شنیدم که خیره بهم به هم میگفتن اون
دختر کیه؟
اروم اومدم بیرون.
نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم.
این مرد داره باهام چیکار میکنه؟؟
رفتم توي الاچيق وایستادم وزل زدم به اسمون.. ساعت که نبود ولی گمانم یه ساعتی بود که اینجا ایستاده بودم و
تازه نفسم داشت جا میومد.
وی چرا اینجایی؟
هول هيني گفتم و چرخیدم سمتش
کنارم ایستاده بود و نگام میکرد
سریع گفتم یه کم به هوای آزاد نیاز داشتم..
هول شده بودم.
اروم سري تکون داد.
نگاهي بهم انداخت و بعد با انگشت به یه جایی از سرش اشاره کرد و
گفت یه چیزی توی موهات گیر کرده
فك كردم حیووني چيزيه..
وحشت زده تند تند موهامو تکون داد و بهمش ریختم که کلافه
گفت: عه عه..
دستامو گرفت و گفت بذار من درش بیارم چرا خودزنی میکنی؟
صورتمو ترسیده جمع کردم.
اروم دستمو با یه دستش نگه داشت و اون يکي دستش رو برد کنار شقیقه ام و انگشتاش رو مثل شونه برد لاي موهام و نرم کشید و
انگار چیزي اومد توي دستش.
برگي رو جلوم گرفت.
اوووف...
همین؟
چقدر الکي ترسيده بودم..
همونجور خیره نگاهم کرد
دلم ریخت..
اروم دوباره دست به موهام کشید و نرم بردشون پشت گوشم.
دستامو مشت کردم
سرشو کشید کنار گوشم و خیلی گرم و بی قرار زمزمه کرد لباست خيلي بهت میاد..هم لباست و هم..رقصت جاي هيچ حرفي نداشت.. از گرماي نفسش توی گوشم داشتم خفه میشدم ولی به زور و اروم گفتم ممنون هول گفتم هم بابت خرید لباسه و هم..هم تعریف..که...
خيلي غير منتظره بوسه ارومي روي گونه ام و نزديك گوشم زد و گفت: واقعا زيبا شدي...واقعا ..
و بدون مکث رفت..
اصلا قلبم براي لحظه اي از کار افتاد
به زور دستم رو به ستون الاچیق گرفتم..
واااي..لعنتي..
خیلی گرمم شده بود.
لرزون دست به گردنم کشیدم تا نفسم در بیاد
واقعا گفت لباسم بهم میاد؟
واقعا بوسیدم؟
والي..
زدم وسط پیشونیم
چقدر بي جنبه شدم من..
گفت که گفت...
لرزون لبم رو گاز گرفتم و به مسیر رفته اش نگاه کردم و دست به
گونه ام کشیدم لبم رو گاز گرفتم و به مسیر رفته اش نگاه کردم و دست به
گونه ام کشیدم خر نشو تایکا.. لطفا خر نشو...
- ۹۶۷
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط