عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۲۷
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors میزبان جلسهای مهم با اعضای هیئتمدیره بود.
همه برای بررسی وضعیت شرکت و آمادهسازی رالی سئول دور میز بزرگی جمع شده بودند.
جونگ کوک با کتوشلوار ذغالی و پیراهن سفید همیشگیاش در رأس میز نشست.
هانا هم با بلیزر کرم، بادی مشکی و شلوار پارچهای گشاد، کنار تیم فنی قرار گرفت.
خبرنگارها بیرون سالن منتظر پایان جلسه بودند.
یکی از اعضای هیئتمدیره با لحنی جدی گفت:
«اگر در رالی سئول برنده نشیم، ارزش سهام شرکت دوباره افت میکنه.»
مرد دیگری ادامه داد:
«رقبا منتظر همین اشتباه هستن.»
فضای اتاق کاملاً رسمی و سنگین بود.
جونگ کوک پروندهها را بست.
«ما فقط برای برد وارد مسابقه نمیشیم.»
«هدف اصلی پیدا کردن افرادیه که پشت خرابکاریها هستن.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما کسی مخالفتی نکرد.
بعد از پایان جلسه، هانا از سالن خارج شد.
تهیونگ همان بیرون منتظرش بود.
دو لیوان قهوه در دست داشت.
یکی را به طرف هانا گرفت و گفت:
«مثل همیشه بدون قند.»
هانا خندید.
«هنوز یادته؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«بعد از این همه سال اگه یادم نباشه، باید برم دکتر.»
هر دو همراه هم به سمت آسانسور رفتند.
در همان لحظه، جونگ کوک هم از سالن بیرون آمد.
نگاهش روی آن دو ثابت ماند.
هانا خیلی راحت کنار تهیونگ راه میرفت و درباره ماشین مسابقه حرف میزد.
گاهی هم هر دو با صدای بلند میخندیدند.
دستیار جونگ کوک گفت:
«آقای جئون، خبرنگارها منتظر مصاحبه هستن.»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از آن دو بردارد، جواب داد:
«دو دقیقه دیگه میام.»
خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند نگاهش را از هانا بردارد.
چند دقیقه بعد، همه در گاراژ جمع شدند.
قرار بود موتور جدید ماشین مسابقه آزمایش شود.
هانا کاپوت را بالا زد و مشغول بررسی شد.
تهیونگ هم کنار او ایستاده بود و یادداشت برمیداشت.
هانا گفت:
«فشار توربو رو دو درصد کمتر کنید.»
«اینطوری خروج از پیچ بهتر میشه.»
تهیونگ همان لحظه دستور را به مهندسها منتقل کرد.
همکاریشان کاملاً هماهنگ بود.
جونگ کوک از دور نگاهشان میکرد.
یکی از مهندسها نزدیکش آمد و پرسید:
«آقای جئون، تنظیمات تأیید بشه؟»
او چند ثانیه دیر جواب داد.
«...بله، انجامش بدید.»
مهندس با تعجب رفت.
تمرکز همیشگی جونگ کوک برای اولین بار به هم ریخته بود.
تمام حواسش پیش هانا و تهیونگ بود.
این موضوع خودش را هم کلافه میکرد.
ظهر، همه برای ناهار به رستوران شرکت رفتند.
هانا و تهیونگ طبق عادت کنار هم نشستند.
درباره دوران دانشگاه و اولین مسابقهشان حرف میزدند.
گاهی خاطرهای تعریف میکردند و هر دو میخندیدند.
جونگ کوک روبهروی آنها نشسته بود.
در ظاهر مشغول خواندن گزارش روی تبلتش بود.
اما هر چند لحظه یکبار ناخودآگاه سرش را بالا میآورد.
صدای خنده هانا تمرکزش را به هم میزد.
ناگهان تهیونگ تکهای سس روی صورت هانا را دید و خندید.
«صبر کن...»
دستمالی برداشت و به طرف صورت هانا برد.
هانا هم بدون حساسیت اجازه داد دستمال را روی گونهاش بکشد.
جونگ کوک همان لحظه لیوان آب را کمی محکمتر روی میز گذاشت.
صدای برخورد لیوان باعث شد هر دو به او نگاه کنند.
او خیلی خونسرد گفت:
«جلسه بعدی ساعت دو شروع میشه.»
هانا با تعجب گفت:
«هنوز نیم ساعت مونده.»
جونگ کوک فقط کوتاه جواب داد:
«زودتر آماده باشید.»
بعد از جایش بلند شد و از رستوران خارج شد.
تهیونگ چند ثانیه به رفتن او نگاه کرد.
بعد لبخند معنیداری زد.
هانا پرسید:
«چرا میخندی؟»
تهیونگ خیلی عادی گفت:
«هیچی... فقط فکر کنم رئیس این روزا یه کم عجیب شده.»
هانا بیتفاوت شانه بالا انداخت.
«همیشه همینقدر جدی بوده.»
اما تهیونگ چیزی نگفت.
او بهتر از هر کسی تغییر نگاه جونگ کوک را دیده بود.
فقط منتظر بود خودِ جونگ کوک هم بالاخره آن را بپذیرد.
**«در همان لحظه، تلفن جونگ کوک زنگ خورد... و خبری که شنید، نشان میداد خرابکارها دوباره دست به کار شدهاند.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
پارت : ۲۷
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors میزبان جلسهای مهم با اعضای هیئتمدیره بود.
همه برای بررسی وضعیت شرکت و آمادهسازی رالی سئول دور میز بزرگی جمع شده بودند.
جونگ کوک با کتوشلوار ذغالی و پیراهن سفید همیشگیاش در رأس میز نشست.
هانا هم با بلیزر کرم، بادی مشکی و شلوار پارچهای گشاد، کنار تیم فنی قرار گرفت.
خبرنگارها بیرون سالن منتظر پایان جلسه بودند.
یکی از اعضای هیئتمدیره با لحنی جدی گفت:
«اگر در رالی سئول برنده نشیم، ارزش سهام شرکت دوباره افت میکنه.»
مرد دیگری ادامه داد:
«رقبا منتظر همین اشتباه هستن.»
فضای اتاق کاملاً رسمی و سنگین بود.
جونگ کوک پروندهها را بست.
«ما فقط برای برد وارد مسابقه نمیشیم.»
«هدف اصلی پیدا کردن افرادیه که پشت خرابکاریها هستن.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما کسی مخالفتی نکرد.
بعد از پایان جلسه، هانا از سالن خارج شد.
تهیونگ همان بیرون منتظرش بود.
دو لیوان قهوه در دست داشت.
یکی را به طرف هانا گرفت و گفت:
«مثل همیشه بدون قند.»
هانا خندید.
«هنوز یادته؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«بعد از این همه سال اگه یادم نباشه، باید برم دکتر.»
هر دو همراه هم به سمت آسانسور رفتند.
در همان لحظه، جونگ کوک هم از سالن بیرون آمد.
نگاهش روی آن دو ثابت ماند.
هانا خیلی راحت کنار تهیونگ راه میرفت و درباره ماشین مسابقه حرف میزد.
گاهی هم هر دو با صدای بلند میخندیدند.
دستیار جونگ کوک گفت:
«آقای جئون، خبرنگارها منتظر مصاحبه هستن.»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از آن دو بردارد، جواب داد:
«دو دقیقه دیگه میام.»
خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند نگاهش را از هانا بردارد.
چند دقیقه بعد، همه در گاراژ جمع شدند.
قرار بود موتور جدید ماشین مسابقه آزمایش شود.
هانا کاپوت را بالا زد و مشغول بررسی شد.
تهیونگ هم کنار او ایستاده بود و یادداشت برمیداشت.
هانا گفت:
«فشار توربو رو دو درصد کمتر کنید.»
«اینطوری خروج از پیچ بهتر میشه.»
تهیونگ همان لحظه دستور را به مهندسها منتقل کرد.
همکاریشان کاملاً هماهنگ بود.
جونگ کوک از دور نگاهشان میکرد.
یکی از مهندسها نزدیکش آمد و پرسید:
«آقای جئون، تنظیمات تأیید بشه؟»
او چند ثانیه دیر جواب داد.
«...بله، انجامش بدید.»
مهندس با تعجب رفت.
تمرکز همیشگی جونگ کوک برای اولین بار به هم ریخته بود.
تمام حواسش پیش هانا و تهیونگ بود.
این موضوع خودش را هم کلافه میکرد.
ظهر، همه برای ناهار به رستوران شرکت رفتند.
هانا و تهیونگ طبق عادت کنار هم نشستند.
درباره دوران دانشگاه و اولین مسابقهشان حرف میزدند.
گاهی خاطرهای تعریف میکردند و هر دو میخندیدند.
جونگ کوک روبهروی آنها نشسته بود.
در ظاهر مشغول خواندن گزارش روی تبلتش بود.
اما هر چند لحظه یکبار ناخودآگاه سرش را بالا میآورد.
صدای خنده هانا تمرکزش را به هم میزد.
ناگهان تهیونگ تکهای سس روی صورت هانا را دید و خندید.
«صبر کن...»
دستمالی برداشت و به طرف صورت هانا برد.
هانا هم بدون حساسیت اجازه داد دستمال را روی گونهاش بکشد.
جونگ کوک همان لحظه لیوان آب را کمی محکمتر روی میز گذاشت.
صدای برخورد لیوان باعث شد هر دو به او نگاه کنند.
او خیلی خونسرد گفت:
«جلسه بعدی ساعت دو شروع میشه.»
هانا با تعجب گفت:
«هنوز نیم ساعت مونده.»
جونگ کوک فقط کوتاه جواب داد:
«زودتر آماده باشید.»
بعد از جایش بلند شد و از رستوران خارج شد.
تهیونگ چند ثانیه به رفتن او نگاه کرد.
بعد لبخند معنیداری زد.
هانا پرسید:
«چرا میخندی؟»
تهیونگ خیلی عادی گفت:
«هیچی... فقط فکر کنم رئیس این روزا یه کم عجیب شده.»
هانا بیتفاوت شانه بالا انداخت.
«همیشه همینقدر جدی بوده.»
اما تهیونگ چیزی نگفت.
او بهتر از هر کسی تغییر نگاه جونگ کوک را دیده بود.
فقط منتظر بود خودِ جونگ کوک هم بالاخره آن را بپذیرد.
**«در همان لحظه، تلفن جونگ کوک زنگ خورد... و خبری که شنید، نشان میداد خرابکارها دوباره دست به کار شدهاند.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
- ۵.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط