امروز درختی را دیدم که

امروز درختی را دیدم که
به آرایشگاه میرفت!!
عجله داشت

میخواست موهایش را مش کند
میترسید به فستیوال خزان لبریز
از بوی تو نرسد........‌

راستی چرا
جهان اینقدر با تو خوب
بامن بد که نه!!
بدتر است..............!!
«سپهر رضایی»
دیدگاه ها (۱)

میگویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !مرغی آسمانی ؛در بلندتری...

پروردگارا... در این هنگامه شب دستانم را در دستانت م...

دلم تنگ است از این دنیا… چرایش را نمیدانم!من این شعر غم افزا...

خندیدن یک نیایش است...!!!اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،آموخته ...

پارت ۲۸ات یه چاقو از تو آبدارخونه اونجا برداشت و رفت تو حیاط...

KIM V

He still loves you...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط