چپتر ششم: روز خانوادگی در بانتن

چپتر ششم: روز خانوادگی در بانتن
موضوع: روز خرید، سلیقه‌ها و حسادت اولین پدر**

صبح روز بعد، برای اولین بار از زمان ورود هانا به عمارت، مایکی تصمیم گرفت او را به بیرون ببرد. یک روز معمولی؛ پارک، خرید، و شاید یک بستنی. اما چیزی که مایکی پیش‌بینی نمی‌کرد، این بود که سانزو کوکونوی و هایتانی‌ها هم بدون دعوت نامه، خودشان را به برنامه اضافه کنند.

«چی می‌گید رئیس؟ یه روز خوش و بشِ خانوادگی؟ من که عاشق این مدل برنامه‌هام!» سانزو با آن لبخند شیطانی همیشگی‌اش گفت و بدون اجازه، کنار هانا قدم برداشت.

کوونوی ران و ریندو هم با همان آرامش همیشگی به جمع پیوستند. مایکی از پشت عینک آفتابی‌اش، با نگاهی نیمه‌خشمگین و نیمه‌متعجب به آن‌ها خیره شد، اما چیزی نگفت. حقیقت این بود که او هم در ته دل، کمی از این که هانا در مرکز توجه قرار گرفته بود، خوشحال بود، هرچند نمی‌خواست نشان دهد.

**پارک اوئنو، توکیو**

هانا در میان برگ‌های پاییزی قدم می‌زد و با چشمانی کنجکاو به دنیای بیرون از عمارت نگاه می‌کرد. برای اولین بار، لبخندی واقعی روی لبانش دیده شد. سانزو یک بسته چیپس خیارشوری ( برادر سلیقه هم بعد نیست این همه طمع :/ ) خریده بود و با ذوق، آن را به هانا تعارف می‌کرد. ران هم از مغازه کناری، یک بستنی نرم وانیلی با اسپرینکلزهای رنگی خرید و بدون اینکه حرفی بزند، آن را در دست هانا گذاشت.

ریندو و کوکو که همیشه مراقب بودن، چند قدم عقب‌تر راه می‌رفتن و محیط را زیر نظر داشتن. کوکو آرام به مایکی گفت: «اونها واقعاً دوسش دارن، رئیس. این چیز خوبیه.»

مایکی بدون اینکه نگاه کنه، جواب داد: «می‌دونم. ولی اگه زیادی بهش نزدیک بشن، مجبورم بکشمشون.»

کوکو با لبخندی نیمه‌کاره به جلو نگاه کرد.

**بوتیک لباس بچگانه شیک**

وارد فروشگاهی بزرگ و پر از لباس‌های رنگارنگ شدند. فروشنده با دیدن گروه ترسناک و خوش‌پوش مردان سیاه‌پوش، کمی جا خورد، اما وقتی هانا را با آن چهره‌ی معصوم دید، نفس راحتی کشید.

اولین کسی که دست به کار شد، خود مایکی بود. او بدون معطلی، یک پیراهن بلند سفید با طرح‌های گلدوزی‌شده‌ی ظریف را از روی رگال برداشت. ساده، تمیز و باوقار. درست مثل خودش. رو به هانا کرد و با لحنی آرام گفت: «این بهت میاد. سادگی، همیشه بهترین گزینست.»

بعد نوبت سانزو شد. او با شیطنت خاصی مستقیم رفت سراغ بخش پرنسسی. یک لباس صورتی بلند با تورهای لایه‌لایه و پولک‌های براق برداشت و با ذوق فریاد زد: «این! این شاهکاره! تو باید شبیه یه پرنسس واقعی باشی، نه شبیه یه نگهبان ساده! هانا، بیا این رو بپوش، بعدش بهت می‌گم چه مدل شوالیه‌هایی دارن برات می‌میرن!»

مایکی از پشت سر، با اخم به سانزو نگاه کرد. : هانا نیازی به شوالیه نداره سانزو تا وقتی که منو داره

سانزو با استرس میگه : البتههه حق با شماست

ران هایتانی، با سلیقه‌ی هنری خاص خودش، یک ست کتانی شیک مشکی-طلایی با شلوار جین طرحدار و یک سویشرت اورسایز برند برداشت. «لباس باید راحت باشه ولی شیک. لباس‌های پرزرق‌وبرق مال مهمانی‌های کسالت‌آوره. تو برای زندگی لباس می‌پوشی، نه برای تئاتر.»

ریندو اما ساده‌ترین انتخاب را کرد. یک پیراهن نخی سفید، با طرح گربه‌های کوچک. خیلی ساده، ولی پر از حس پدرانه و گرم. او با خجالت گفت: «این... برای خونه خوبه. راحت و نرم.»

و در نهایت کوکو یه لباس قرمز گشاد ولی راحت به هانا نشون داد

هانا به تمام لباس‌هایی که جلویش گذاشته شده بود نگاه کرد. چشم‌هایش از روی لباس سفید مایکی، لباس صورتی سانزو، ست شیک ران و پیراهن نخی ریندو عبور کرد. اما نگاهش در نهایت، روی یک مجموعه در انتهای فروشگاه متوقف شد.

او رفت سمت بخش گوتیک فروشگاه. یک لباس مشکی بلند از جنس مخمل، با یقه‌ی توری، دامنی پف‌دار و نوارهای ساتن قرمز روی آستین‌ها. با یک جفت چکمه مشکی که جلویش بود. او بدون اینکه به کسی نگاه کند، آن را برداشت و محکم به سینه چسباند. به بقیه گفت: «من اینو می‌خوام.»

سکوتی در فروشگاه حاکم شد. سانزو با حسرت به لباس صورتی نگاه کرد و بعد به لباس مشکی گوتیک. آهی کشید و گفت: «باشه... داری سلیقه‌ی خوبی نشون میدی. یه پرنسس تاریک!» و خندید.

مایکی، در حالی که لبخندی تحسین‌آمیز را در پشت چهره‌ی بی‌احساسش پنهان می‌کرد، تمام لباس‌ها را گرفت و به سمت صندوق رفت. هم‌زمان، فروشنده با دیدن مبالغی که مایکی پرداخت کرد، نزدیک بود از تعجب بیهوش شود.

**خرید لباس راحتی**

بعد از خرید اول، وارد یک بوتیک بزرگ دیگر شدند که مخصوص لباس‌های راحتی خانه بود.

خب ادامش جا نشد توی پست بعدی میزارم
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
دیدگاه ها (۰)

ادامه چپتر ششمسانزو باز هم اول همه، یک پیژامه صورتی با طرح خ...

چپتر پنجم: تاج از جنس خونموضوع: رسمیت یافتن پرنسس بانتنسکوت ...

چپتر چهارم: خونِ سرد در رگ‌های سانوموضوع: غافلگیری مرگباردرگ...

پارت ۱۰

فرشته کوچولو........پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط