همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 12.

"ویو پارک دوین"

رمن ها آماده شدن..

البته بیشترش رو من درست کردم..

و آقای رئیس فقط ادعا میکرد کمک کرده..

+«اون قاشق رو گذاشتی توی قابلمه.»

_«کمک بود.»

+«در یخچال رو بستی.»

_«اونم کمک بود.»

+«یه بارم نمک خواستی بدی شکر ریختی.»

_«ظرفاش شبیه هم بود.»

+«تو چطور مدیر عاملی؟»

_«با استعداد.»

+«خنده دار نبود.»

_«میدونم.»

ظرف رمن رو برداشتم..

و روی میز گذاشتم..

جونگ کوک هم روبه روم نشست..

برای چند دقیقه فقط مشغول غذا خوردن بودیم..

و عجیب تر اینکه...

آروم بود..

خیلی آروم..

نه دعوا..

نه کل کل..

نه تهدید..

نه قانون جدید..

فقط سکوت..

+«راستی.»

جونگ کوک سرشو بلند کرد..

_«هوم؟»

+«اون مدرسه شبانه روزی که گفتی...»

_«...»

+«سخت بود؟»

چند ثانیه مکث کرد..

انگار انتظار این سوال رو نداشت..

بعد خیلی آروم گفت:

_«اوایل اره.»

+«دوست نداشتی؟»

_«نه.»

+«پس چرا موندی؟»

_«چون انتخاب دیگه ای نداشتم.»

ساکت شدم..

نمیدونستم چی بگم..

برای همین موضوع رو عوض کردم..

+«من اگه جای تو بودم فرار میکردم.»

_«با شناختی که ازتون پیدا کردم باور دارم.»

+«مرسی.»

_«خواهش میکنم.»

غذا خوردنمون تموم شد..

من ظرفا رو جمع کردم..

و برخلاف انتظارم..

جونگ کوکم بلند شد..

+«کجا؟»

_«کمک.»

+«تو؟»

_«بله.»

+«معجزه دوم امشب.»

_«خیلی حرف میزنین.»

+«میدونم.»

تقریبا یک ساعت بعد..

من روی مبل ولو شده بودم..

بم روی پام خوابیده بود..

و تلویزیون روشن بود..

ولی اصلا حواسم بهش نبود..

گوشیم رو برداشتم..

و وارد گروه شدم..

همون لحظه پیام های پشت سر هم اومدن..

ملیس:

_«زنده ای؟»

سوآ:

_«گزارش وضعیت.»

ملیس:

_«دعوا کردین؟»

سوآ:

_«همدیگه رو کشتین؟»

ملیس:

_«پلیس خبر کنیم؟»

چشمامو بستم..

خدایا..

این دوتا واقعا بیکار بودن..

+«هیچکس نمرده.»

سوآ:

_«فعلا.»

ملیس:

_«پس چی شد؟»

+«هیچی.»

سوآ:

_«دروغ.»

ملیس:

_«دروغ.»

+«رفتیم رمن خوردیم.»

سه نقطه..

سه نقطه..

سه نقطه..

بعد...

سوآ:

_«چی؟»

ملیس:

_«چیییییی؟»

سوآ:

_«باهم؟»

ملیس:

_«روی یه میز؟»

+«اره؟»

سوآ:

_«من دارم یه چیزی میبینم.»

+«هیچی نمیبینی.»

ملیس:

_«منم میبینم.»

+«کور شین.»

سوآ:

_«دوین.»

ملیس:

_«دوین.»

+«چیه؟»

سوآ:

_«فکر کنم داری وارد یه داستان عاشقانه میشی.»

+«خفه شو.»

ملیس:

_«منم همین حسو دارم.»

+«هردوتون خفه شین.»

گوشی رو کنار انداختم..

قبل از اینکه بیشتر چرت و پرت بگن..

همون لحظه..

صدای جونگ کوک از پشت سرم اومد..

_«باز با دوستاتون حرف میزنین؟»

از جام پریدم..

+«وای!»

_«این چندمین باره که میترسین؟»

+«این چندمین باره که یهو ظاهر میشی؟»

_«داشتم رد میشدم.»

+«مثل روح.»

_«ممنون.»

اخم کردم..

جونگ کوک لیوان آب دستش بود..

و داشت از کنار مبل رد میشد..

اما یه لحظه مکث کرد..

نگاهش روی صفحه گوشی افتاد..

و دقیقا همون لحظه..

پیام جدید ملیس اومد..

_«بهش بگو ما موافق این ازدواجیم.»

خشکم زد..

جونگ کوک خشکش زد..

گوشی خشکش زد..

حتی بم هم انگار خشکش زده بود..

آروم سرمو بلند کردم..

جونگ کوک داشت به گوشی نگاه میکرد..

بعد به من..

بعد دوباره به گوشی..

+«...»

_«...»

+«من توضیح دارم.»

_«مطمئنم ندارین.»

+«دارم.»

_«نه ندارین.»

+«اونا دیوونه ان.»

_«این قسمت رو باور میکنم.»

دستم رو روی صورتم گذاشتم..

و از خجالت دلم میخواست ناپدید بشم..

اما بدتر از همه؟

این بود که جونگ کوک خیلی آروم خندید..

و رفت سمت پله ها..

در حالی که من هنوز از خجالت درحال مرگ بودم..

اما درست قبل از اینکه بالا بره..

برگشت سمتم..

و گفت:

_«خانوم پارک؟»

+«چیه؟»

_«به دوستاتون بگین فعلا برنامه ای برای ازدواج ندارم.»

+«جئون جونگ کوک!»

اما اون فقط خندید..

و از پله ها بالا رفت..

و من برای اولین بار..

فهمیدم آقای اخمو..

گاهی وقتا میتونه خیلی رو مخ تر از خودم باشه...

شرط= ۲٠٠ لایک، 100 بازنشر
دیدگاه ها (۶)

همخونه اجباری... پارت 13"ویو پارک دوین"صدای آلارم گوشی...صدا...

همخونه اجباری... پارت 14. "ویو پارک دوین"صبحونه تموم شد..من ...

همخونه اجباری.. پارت 11. "ویو پارک دوین"برای چند ثانیه هیچکد...

سلام به روهه ماهتون خاتون ها🎀🫂مامیم.. میخوام خودمو کامل تر و...

همخونه اجباری.. پارت 15."ویو پارک دوین"_«دوووووین!»همون لحظه...

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط