آمد و دلهره ای در دلم انداخت و رفت

آمد و دلهره ای در دلم انداخت و رفت
از خودش در نظرم حادثه ای ساخت و رفت
هی غزل پشت غزل، قافیه سازی می کرد
نوبت عشق که شد، قافیه را باخت و رفت
گفت یک عالمه احساس به من مقروض است
قرض خود را ولی افسوس نپرداخت و رفت
دلش از سنگ شد و رحم نیاورد و گذشت
مثل برق از بغل مردۀ من تاخت و رفت
تیشه بر پیکرۀ کوه غرورم زد و بعد
پرچم فتح بر این قلّه برافراخت و رفت
از دل بی خبرم زود خبردار شد و
قلب قلّابی خود را به من انداخت و رفت
دیدگاه ها (۱)

آمد و دلهره ای در دلم انداخت و رفتاز خودش در نظرم حادثه ای س...

•┈┈┈••✦•••✿ خوب ترین آدمهابیشتر بهدست خودشان میمیرند✿•••✦••┈...

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

❤️میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت....

💞💞💞💞💞💞🔥 شعر 🔥میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسر...

برای دیل.

#طبیعت_زیبا #خرم_آباد

«دکترینِ حَد: انهدامِ الیگارشیِ فاسد و اِعادهٔ نظمِ تراز؛ عم...

#تی_اکس_تی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط