دلباخته

دلباخته. part²🍷


ویو کوک:
به ته زنگ نزدم چون خیلی عصبانی بودم گفتم بهتره یکم فکر کنم ، فکر کنم خیلی تند رفتار کردم باید بهش فرصت میدادم حرف بزنه سر رو گرفتم بین دو تا دستام و با خودم گفتم اشتباه کردم یه اشتباه بزرگ من حق نداشتم اینجوری سرم داد بزنم من قول داده بودم این کار رو نکنم. پس بلند شدم و رفتم سمت اتاقش میخواستم در اتاقش رو باز کنم ولی قفل بود و صدایی ازش نمیومد پس گفتم:لیا عشقم بیا در رو باز من اشتباه کردم قشنگم ، لیا حواب بده ، لیا خواهش میکنم عشقم متاسفم اشتباه رفتار کردم.
دیگه داشتم نگران میشدم چند بار محکم در رو کوبیدم اگر هم خواب بود دیگه بیدار میشد ولی صدای از نیومد پس رفتم بدو بدو دنبال کلید گشتم بلاخره پیداش کردم در رو باز کردم و سریع رفتم کنارش نشستم که دستم خورد به بالشش به کل خیس شده بود اشکام جاری شد فهمیدم اینقدر گریه کرده بیهوش شده سریع آب یخ و آب قند آوردم بهش دادم و رو صورتش پاشیدم که به هوش اومد بی حال بود توان حرف زدن نداشت بعد چند دقیقه دکتری که خبر کردم اومد بهش سرم وسل کرد و رفت تمام این مدت خودمو سرزنش میکردم که چه اشتباهی کردم .
یه ساعتی بود که همینجوری کنارش نشسته بودم اون خواب بود پس رفتم بیرون براش غذای مورد علاقه‌اش رو درست کردم و یه سوپ هم درست کردم که حالش بهتر بشه و با غذا ها رفتم پیشش، بهش گفتم:لیا عشقم ، زندگیم بلند غذا ی مورد علاقه ات رو درست کردم .
و کنارش نشستم بدون اینکه حرفی بزنه غذا رو از دستم گرفت و خورد میدونستم نمیتونه ردش کنه .
وقتی تموم کرد بهش گفتم:
کوک:منو بخشیدی
لیا:فکر کردی غذای مورد علاقمو درست کنی میبخشمت(سرد)
کوک:خوب باید چیکار کنم (مظلوم)
لیا : برو بیرون میخوام بخوابم(سرد)(و پتو رو کشید رو سرش که کوک شروع کرد به خوندن اهنگ مورد علاقه لیا)
لیا : بس کن دیگه میخوام بخوابم(کوک توجهی نکرد و ادامه داد)
لیا:باشه باشه تو بردی
کوک:الان منو بخشیدی؟
لیا :یه جورایی....
کوک:ناز نکن دیگه بخشیدی(شروع کرد به قلقلک دادن لیا و بعدش بوس بوسیش کرد و کنارش دراز کشید)
لیا:نمیخوای بری
کوک:نه ، مشکلی داری؟
لیا:اره برو میخوام بخوابم
کوک:به من ربطی نداره (لیا رو بغل میکنه و کلی باهم
می‌خندن و بغل هم میخوابن)
یک سال بعد : لیا:جونگکوک بیا کمک.(کمی بلند که جونگکوک صداش رو بشنوه)
جونگکوک:جانم چی شده؟
لیا:بیا بچت رو بگیر نمیزاره لباسش رو تنش کنم.
جونگکوک:ای بابا فرشته کوچولو مامانی رو اذیت نکن دیگه.
نولین(بچه اسمش اینه):بابایی آخه گرمم میشه(بچه گونه)
جونگکوک:بابایی الان گرمه بری بیرون سرما میخوری،نولین بابا مگه بستنی نمیخواد
نولین:چلا چلا میخوام
جونگکوک:پس لباساتو رو بپوش و مامانی رو اذیت نکن باشه؟
نولین : باشه، مامان جون مامان جون لباسامو میپوشم
لیا:ای شیطون افرین قشنگ مامان بیا اینجا


((و تا اخر عمر در خوبی و خوشی زندگی میکنن))
پایان.
دیدگاه ها (۳)

توی اپلیکیشن بله سرچ کنید بی تی اس نیوز به فارسی بعد براتون ...

دلباخته. ...

عشقی که یه طرفه شروع شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط