★اون یه مافیا بود ولی...p⁵(end)
★اون یه مافیا بود ولی...p⁵(end)
داخل تخت خوابم داشتم راجب رابطهی یک مافیا و یک دختر عادی فکر میکردم...
اگه شرایط بدون هیچ عشقی بود قرارداد ما با ۴ جشن و مهمونی به پایان میرسید...
اون جشن غیر منتظره هم با فامیل مادری جین کنسل شده بود!
اگه من عاشق اون مافیا نمیشدم میتونستم برم خونه مجردی خودم... اما اینجور که مشخصه فعلا اینجا میمونم...
ساعت رو نگاه کردم...
۳ صبح بود، به جین پیام دادم:*جین؟ بیداری؟*
خیلی سریع جواب داد:*آره، کاری داری؟*
تو پیام از مهمونی با فامیل مادری با حضور پدر و مادرش سوال کردم ، جوابی که داد واقعا برام عجیب بود!
*نایون... مادر واقعی من تو سه سالگیم مرده! اون کسی که مادر صداش میکنم مادر بیولوژیکی من نیست... ما باید ثروت خانوادهی اون خانم رو تصاحب کنیم!*
نقشهی خیلی خوبی کشیدیم!
و برای یک مرحلهی مهم از زندگیمون آماده شدیم!!
(*پانزده روز بعد*)
جین:
پرواز پدر و مادرم به مقصد رسید و امروز اون روز سرنوشت سازه! که بعدش ازدواج من و نایون اتفاق میوفته...
تو این چند روزی که گذشت؛ بیشتر عاشقش شدم!
در زدم و وارد اتاق نایون شدم...
زیبا...
مثل همیشه زیبا، آماده شده بود!
_"جین؟ خوشگل شدم؟؟"
_"مشخص نیست در زیباییت محو شدم؟؟"
خندید...
داشتم بیهوش میشدم از شدت زیبا بودنش!
سوار ماشین شدیم و یکبار دیگه این نقشه رو دوره کردیم...
پدر...
تنها کسی بود که قبلاً دوستش داشتم اما الان...
دیگه نه!
وارد سالن شدیم...
استقبال از خودم و بانوی زیبای من!
پدر؛ مادر؛ دایی و...
تعداد زیادی اونجا حضور داشتن!
کل نقشهی ما به یک امضا بستگی داشت!
مادر گفت:"قرار بود ازدواج کنین... درسته؟"
_"بله اما به دلیل بعضی از کارهایی که برای بانوی من پیش اومد این ازدواج رو عقب انداخت! اما نگرانی وجود نداره... چند روز دیگه ازدواج میکنیم!"
زیر لب جوری که فردی نشنوه گفتم*شاید هم فردا*
در حال صحبت راجب قرارداد با دایی بودم، که وقت شام شد.
در حین صرف شام نگاه های معنادار نایون باعث لبخندم میشد!
لحظه ای که منتظرش بودم رسید...
در حال صحبت با دایی بودم که یهو گفت:"این سود برابر عالیه! من قبول میکنم... امضا میکنم!"
احمق!!
اون یک احمقه!
از ته دلم خوشحال شدم...
و با لبخندی اون برگه رو به دایی دادم...
امضا شد!
بله...
اموال اون خانم که به اصطلاح مادر صداش میکنم و خانوادهای اون توسط من و نایون مصادره میشه!
بلند شدم و با غرور گفتم:"نایون.. عزیزم... میخوای سوپرایزمون رو بگیم؟؟"
نایون بلند شد و با اعتماد بنفس گفت:"سوپرایزززززززز به زودی چیزی از اموال شما براتون نمیمونه! شما تاوان بدرفتاری هاتون رو به اون پسربچه ای که الان نامزد منه میدید! این امضا... در یک قرارداد تمام شود برای ماست... به زودی ورشکستگیتون رو تبریک میگم!"
همه عصبانی و پریشان بودن...
کلی بد و بیراه شنیدیم!
و برامون هیچ اهمیتی نداشت!!
پدرم یقهی لباسم رو گرفت و گفت:"اون برات مادری کرد!! داری با این جوابشو میدی؟؟ با بدبخت کردن خودش و خانوادش؟؟؟"
خیلی آروم بودم...
با نگاهی غرور آمیز گفتم:"مادری به پسرم صدا کردنه؟ یا نکنه کتک زدن یک بچهی ۷ ساله مادری کردنه؟؟ شایدم محبت ندیدن از طرف یک انسان اسمش مادریه..."
خندیدم و ادامه دادم:"اون و خانوادش که هیچ... تو هم بدبخت شدی بابا! توی سه تا قرارداد و رو کردن دست شریکت و گرفتن شرکتش... تو هم ورشکست شدی!"
نایون:
فهمیدم این مهمونی ها و جلب اعتماد ها به خاطر یک نقشهی جدا برای ورشکست کردن پدرش بوده!
پدری که اسم شکنجه کردن پسرش رو تربیت میذاشته!
جین با آرامش دستم رو گرفت و گفت:"از اینجا میریم... عزیزم فردا لباس عروس توی تنت میدرخشه یک پول خیلی زیاد از یک خانوادهی عجیب هم میدرخشه!!"
با غرور از اون مکان رفتیم...
توی ماشین داشتیم صحبت میکردیم که یهو شروع به بوسیدنم کرد... گفتم:"چه یهویی!"
گفت:"گونه هات سرخ شدن!"
اینو که گفت خیلی خجالت کشیدم...
با خجالتم مقابله کردم و بوسیدمش!
(*یک سال بعد*)
جین:
_"نایونننننن کراوات منو ندیدی؟؟"
_"نههههه از آجوشی بپرسسسسس"
کیوتتتت!
دوسش دارم!
عاشقشم...
برای همینه که ازدواج یک مافیا و یک آدم عادی موفقه!
چون عشق قویه!
من و نایون بعد از ازدواج و اموال زیادی که داشتیم یک تصمیم گرفتیم!
کمک کردم به بچه هایی مثل کودکی من!
کسایی که پدر مادر ندارن...
سرطان دارن...
همه جوره به اون کودکها کمک کردیم!
و عشق آدم رو بی عقل میکنه... اما بعد که به عشقش میرسه...
اینجاست که عاقل ترین ها میشن عاشق ترین ها!
عشق یک روزهی نایون و نفر نداشتن من شد یک زندگی!
زندگی شیرینی که بدون نایون تجربه نمیشد...
و ما...
انتقام گرفتیم؛ ازدواج کردیم و یک زندگی شیرین ساختیم!
پارت آخر چطور بود؟؟ این فیک رو دوست داشتید؟؟
_ آگاتا★
داخل تخت خوابم داشتم راجب رابطهی یک مافیا و یک دختر عادی فکر میکردم...
اگه شرایط بدون هیچ عشقی بود قرارداد ما با ۴ جشن و مهمونی به پایان میرسید...
اون جشن غیر منتظره هم با فامیل مادری جین کنسل شده بود!
اگه من عاشق اون مافیا نمیشدم میتونستم برم خونه مجردی خودم... اما اینجور که مشخصه فعلا اینجا میمونم...
ساعت رو نگاه کردم...
۳ صبح بود، به جین پیام دادم:*جین؟ بیداری؟*
خیلی سریع جواب داد:*آره، کاری داری؟*
تو پیام از مهمونی با فامیل مادری با حضور پدر و مادرش سوال کردم ، جوابی که داد واقعا برام عجیب بود!
*نایون... مادر واقعی من تو سه سالگیم مرده! اون کسی که مادر صداش میکنم مادر بیولوژیکی من نیست... ما باید ثروت خانوادهی اون خانم رو تصاحب کنیم!*
نقشهی خیلی خوبی کشیدیم!
و برای یک مرحلهی مهم از زندگیمون آماده شدیم!!
(*پانزده روز بعد*)
جین:
پرواز پدر و مادرم به مقصد رسید و امروز اون روز سرنوشت سازه! که بعدش ازدواج من و نایون اتفاق میوفته...
تو این چند روزی که گذشت؛ بیشتر عاشقش شدم!
در زدم و وارد اتاق نایون شدم...
زیبا...
مثل همیشه زیبا، آماده شده بود!
_"جین؟ خوشگل شدم؟؟"
_"مشخص نیست در زیباییت محو شدم؟؟"
خندید...
داشتم بیهوش میشدم از شدت زیبا بودنش!
سوار ماشین شدیم و یکبار دیگه این نقشه رو دوره کردیم...
پدر...
تنها کسی بود که قبلاً دوستش داشتم اما الان...
دیگه نه!
وارد سالن شدیم...
استقبال از خودم و بانوی زیبای من!
پدر؛ مادر؛ دایی و...
تعداد زیادی اونجا حضور داشتن!
کل نقشهی ما به یک امضا بستگی داشت!
مادر گفت:"قرار بود ازدواج کنین... درسته؟"
_"بله اما به دلیل بعضی از کارهایی که برای بانوی من پیش اومد این ازدواج رو عقب انداخت! اما نگرانی وجود نداره... چند روز دیگه ازدواج میکنیم!"
زیر لب جوری که فردی نشنوه گفتم*شاید هم فردا*
در حال صحبت راجب قرارداد با دایی بودم، که وقت شام شد.
در حین صرف شام نگاه های معنادار نایون باعث لبخندم میشد!
لحظه ای که منتظرش بودم رسید...
در حال صحبت با دایی بودم که یهو گفت:"این سود برابر عالیه! من قبول میکنم... امضا میکنم!"
احمق!!
اون یک احمقه!
از ته دلم خوشحال شدم...
و با لبخندی اون برگه رو به دایی دادم...
امضا شد!
بله...
اموال اون خانم که به اصطلاح مادر صداش میکنم و خانوادهای اون توسط من و نایون مصادره میشه!
بلند شدم و با غرور گفتم:"نایون.. عزیزم... میخوای سوپرایزمون رو بگیم؟؟"
نایون بلند شد و با اعتماد بنفس گفت:"سوپرایزززززززز به زودی چیزی از اموال شما براتون نمیمونه! شما تاوان بدرفتاری هاتون رو به اون پسربچه ای که الان نامزد منه میدید! این امضا... در یک قرارداد تمام شود برای ماست... به زودی ورشکستگیتون رو تبریک میگم!"
همه عصبانی و پریشان بودن...
کلی بد و بیراه شنیدیم!
و برامون هیچ اهمیتی نداشت!!
پدرم یقهی لباسم رو گرفت و گفت:"اون برات مادری کرد!! داری با این جوابشو میدی؟؟ با بدبخت کردن خودش و خانوادش؟؟؟"
خیلی آروم بودم...
با نگاهی غرور آمیز گفتم:"مادری به پسرم صدا کردنه؟ یا نکنه کتک زدن یک بچهی ۷ ساله مادری کردنه؟؟ شایدم محبت ندیدن از طرف یک انسان اسمش مادریه..."
خندیدم و ادامه دادم:"اون و خانوادش که هیچ... تو هم بدبخت شدی بابا! توی سه تا قرارداد و رو کردن دست شریکت و گرفتن شرکتش... تو هم ورشکست شدی!"
نایون:
فهمیدم این مهمونی ها و جلب اعتماد ها به خاطر یک نقشهی جدا برای ورشکست کردن پدرش بوده!
پدری که اسم شکنجه کردن پسرش رو تربیت میذاشته!
جین با آرامش دستم رو گرفت و گفت:"از اینجا میریم... عزیزم فردا لباس عروس توی تنت میدرخشه یک پول خیلی زیاد از یک خانوادهی عجیب هم میدرخشه!!"
با غرور از اون مکان رفتیم...
توی ماشین داشتیم صحبت میکردیم که یهو شروع به بوسیدنم کرد... گفتم:"چه یهویی!"
گفت:"گونه هات سرخ شدن!"
اینو که گفت خیلی خجالت کشیدم...
با خجالتم مقابله کردم و بوسیدمش!
(*یک سال بعد*)
جین:
_"نایونننننن کراوات منو ندیدی؟؟"
_"نههههه از آجوشی بپرسسسسس"
کیوتتتت!
دوسش دارم!
عاشقشم...
برای همینه که ازدواج یک مافیا و یک آدم عادی موفقه!
چون عشق قویه!
من و نایون بعد از ازدواج و اموال زیادی که داشتیم یک تصمیم گرفتیم!
کمک کردم به بچه هایی مثل کودکی من!
کسایی که پدر مادر ندارن...
سرطان دارن...
همه جوره به اون کودکها کمک کردیم!
و عشق آدم رو بی عقل میکنه... اما بعد که به عشقش میرسه...
اینجاست که عاقل ترین ها میشن عاشق ترین ها!
عشق یک روزهی نایون و نفر نداشتن من شد یک زندگی!
زندگی شیرینی که بدون نایون تجربه نمیشد...
و ما...
انتقام گرفتیم؛ ازدواج کردیم و یک زندگی شیرین ساختیم!
پارت آخر چطور بود؟؟ این فیک رو دوست داشتید؟؟
_ آگاتا★
- ۱.۲k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط