روی نیمکت پارک نشسته بودم و خیره بودم به زمینِ بازی کودکا
روی نیمکت پارک نشسته بودم و خیره بودم به زمینِ بازی کودکان
پسری کنارم نشست که خیلی کلافه بـود
حدودا شش یا هفت سالی از من کوچیکتر بود
با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و کلافه دست میکشید تو موهای مشکی رنگـش
_ چیشده پسر؟! چرا انقدر عصبی هستی؟!
حرصی لب زد
_ همش زنگ میزنه .. مدام سوال پیچم میکنه .. دوسش دارم هااا .. ولی خستم کرده
لبخندی روی لبم نشست
_ میدونستی دخترا وقتی عاشق میشن برای معشوقه شون مادری میکنن؟! اگه پیگیرته ینـی دوست داره ..
خیره شد به چشام
ادامه دادم
_ وقتی دانشجو بودم یه خونه مجردی گرفتـم .. واحد رو به رو یه خونواده چهار نفره بودند که یه دختر هیجده ساله داشتند .. اون دختر دل داد به من .. همش نگرانم بودم .. شبا وقتی خونواده اش خواب بودند پا میشد و یواشکی اشپزی میکرد میورد میداد بهم تا گشنه نمونم .. یادم میاد زمستون سرما که خوردم یک هفته درساشو ول کرد نشست برا من ژاکت و شالگردن بافت .. همش میگفت اروم برونی هاا .. هواست به جاده باشـه .. تابستون برای اینکه گرما زده نشم برام میوه های خنک تابستونی میورد .. ببین پسر اگه یکی مدام نگرانته رو برای خودت نگه دار
پرسید
_ تو با اون دختر به کجا رسیدی؟!
به پسر بچه ی چهار ساله ای که لباس سفید تنش بود و داشت از پله های سرسره بالا میرفت اشاره کردم و گفتم
_ اون پسر رو میبینی؟! پسر منو و اون دختر مهربونه
پسری کنارم نشست که خیلی کلافه بـود
حدودا شش یا هفت سالی از من کوچیکتر بود
با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و کلافه دست میکشید تو موهای مشکی رنگـش
_ چیشده پسر؟! چرا انقدر عصبی هستی؟!
حرصی لب زد
_ همش زنگ میزنه .. مدام سوال پیچم میکنه .. دوسش دارم هااا .. ولی خستم کرده
لبخندی روی لبم نشست
_ میدونستی دخترا وقتی عاشق میشن برای معشوقه شون مادری میکنن؟! اگه پیگیرته ینـی دوست داره ..
خیره شد به چشام
ادامه دادم
_ وقتی دانشجو بودم یه خونه مجردی گرفتـم .. واحد رو به رو یه خونواده چهار نفره بودند که یه دختر هیجده ساله داشتند .. اون دختر دل داد به من .. همش نگرانم بودم .. شبا وقتی خونواده اش خواب بودند پا میشد و یواشکی اشپزی میکرد میورد میداد بهم تا گشنه نمونم .. یادم میاد زمستون سرما که خوردم یک هفته درساشو ول کرد نشست برا من ژاکت و شالگردن بافت .. همش میگفت اروم برونی هاا .. هواست به جاده باشـه .. تابستون برای اینکه گرما زده نشم برام میوه های خنک تابستونی میورد .. ببین پسر اگه یکی مدام نگرانته رو برای خودت نگه دار
پرسید
_ تو با اون دختر به کجا رسیدی؟!
به پسر بچه ی چهار ساله ای که لباس سفید تنش بود و داشت از پله های سرسره بالا میرفت اشاره کردم و گفتم
_ اون پسر رو میبینی؟! پسر منو و اون دختر مهربونه
- ۸۳۳
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط