عکاس خودم

عکاس خودم



نتیجه توکل به غیر خدا


برادران یوسف وقتی می خواستن یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت:
روزی در این فکر بودم که چطور کسی میتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!

و این چاه نشینی ِ امروز من تاوان ِ تکیه کردن به غیر خداست...

لااله الاالله
دیدگاه ها (۳)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

خسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش پایانی)

برادران یوسف وقتی می خواستن یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـب...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

برادران يوسف وقتی می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن، يوسف لـ...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

برادران یوسف وقتی می خواستن یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط